تبلیغات
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2) - مطالب آذر 1395
 
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
 
چهارشنبه 3 آذر 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزم

بی حرف پیش بی حرف بیش یکراست و بدون هر گونه سرعت گیر و دست اندازی و چاله چوله میرم سر اصل مطلب

یادمه در دوران بچگی بخاطر مواردی که قبلاً در پست های قبلی ذکر شد و به دلیل شایستگی بیش از حد و لیاقت مثال زدنی اینجانب!!!!!!؟؟؟؟!!!! در دوران کودکی در هنگام ورورد به پارک یا شهر بازی مسئولیت بچه های فامیل که باهامون بودند رو به من می سپاردند و بنده هم عین مادری دلسوز و همسری فداکار مرحومه مغفوره !!!.... عه ... ببخشید اشتباه شد !! همون مادری دلسوز ...والسلام !!!! این اوارنیوم های غنی نشده رو به سانترافیوژ که همون سفینه و سورتمه و... اینجور دستگاه های پیچشی و چرخشی و گردشی و..... می بردم و حالا حساب کنید بعد از پیاده شدن این اورانیوم های غنمی شدند و در حال فعل و انفعال شکافت هسته ای اند .... و بنده باید جانفاشنی ها می کردم که این موجودات انسان نما گم نشوند یا الکی نروند دستگاهی سوار بشوند که بعد با یک پارچ آب قند هم نشه کاری براشون کرد (اشاره یه یکی از پسر های بشدت شیطان فامیل که بعد از سوار شدن در دستگاهی بسیار مخوف بصورت گونی گچ تحویل ما شدند و پس از ساعت ها عملیات احیا به آغوش گرم خانواده و صد البته سیلی های بسیار گرم و آتشین پدر گرامیشون سپرده شدند)خلاصه بنده حقیر خدا شاهده ... به همین ساعت عزیز..... بدون کوچکترین چشم داشت مالی و با امانتداری کاااااامل مالی !!!! این وظیفه رو به پایان می بردم بطوری که آخر سر علاوه بر این که یک پشمک چوبی صورتی نوش جان نموده بودم در حالی که بچه ها در حال جیغ داد در دستگاه سورتمه بودند!!!(مدیونید فکر کنید بخاطر سرعت بالا و عدم تمرکز بچه ها در این حین اقدام به عمل خطرناک پشمک خورون در ملا عام می نمودم) همچنین یک نوشابه شیشه ای هم بصورت کاملاً حرفه ای 3-4 نفس سر می کشیدم که با توجه به سن پایینم خیلی رکورد خوبی بود ..... هییعییی کیه که قدر بدونه!!!! خو....عزیز من ....سر و کله زدن با چند تا موجود ناشناخته به نام بچه فامیل اونم تو شهر بازی !!! ... خودش به عنوان قتل غیر عمد شناخته میشه !!! اونوقت شما انتظار داری من حق الزحمه نگیرم !!!! نه واقعاً درسته ....؟؟؟!!! .... انسانیه ؟!!! ..... حقوق بشریه !!!!؟؟؟

و همین طور که همه چی داشت خوب پیش می رفت نمی دونم این کابوس همیشگی (منظور نویسنده دختر عمه بشدت عزیزشون!!!!! می باشد.) حالا اومده از گرد راه نرسیده !!!! هنوز دست چپ و راستش رو تشخیص نداده ناگهان در اقدامی ناجوانمردانه به رهبری گروه بچه ها منصوب شد !!!! که حالا منم عضوی ازش شده بودم اونم نه عضو ارشد بلکه زیر دست دختر عمه جوووووونم!!!! تا بحال تو زندگیم اینقدر خودم رو نزدیک به قتل رسوندن کسی ندیده بودم !!!! یعنی شما حساب کن در اون لحظه تمام صحنه های قتل فیلم ها  و دادگاه قاتل ها در فیلم ها و فیلم می خواهم زنده بمانم از فرامرز قریبیان جلوی چشمام رژه می رفت ولی ته دلم میگفت والا ارزش داره!!!!خلاصه بعد از دریافت بودجه !! خیلی جدی و رسمی رفت جلو و صداشون جدی کرد و گفت  ..... (بقیه در ادامه مطلب )

ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :