تبلیغات
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2) - مطالب مرداد 1395
 
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
 
دوشنبه 25 مرداد 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان و همراهان عزیز.

میلاد هشتمین نور آسمان ولایت و امامت را خدمت تمام عزیزان تبریک عرض میکنم

یه توضیحی همین اول بگم ممکنه الان خیلی از دوستان فکر کنند یه کیست ساده و یا یک غده ساده چطور میتونه آدم رو به نگرانی و استرس بیاندازه یا اصلاً چه اهمیتی داره دیگه تو دوران فعلی رو درمان سرطانی که کل بدن رو هم گرفته میشه امیدوار بود که طرف جون سالم به در ببره ولی در مورد من قضیه خیلی فرق داره یعنی خیلی خیلی فرق می کنه

خوب از اونجایی که تقریباً غیر ممکنه کسی رو پیدا کرد که از آمپول نترسه !! یعنی من که تو عمرم ندیدم !!! ولی بنظر من آدم ها به دو دسته تقسیم میشن او نایی که از آمپول می ترسند ولی بواسطه درد و مریضی به خودشون قبولوندند که باید آمپول بخورند !!! و با این مساله کنار اومدند اون عده خیلی شیک و مجلسی می روند درمانگاه آمپول رو نوش جان می کنند یک آخ هم نمی گن و میانم بیرون والسلام ........ ولی یک عده هم هستند مثل من که تا پای جان!!!! پای آرمان اصلیمون که همون مقاومت همه جانبه در برابر آمپول هست ایستاده ایم و هیچ جوره نمی تونیم آمپول رو به عنوان دوست و برادر بشناسیم اصلاً ذات این آمپول پر از پلیدی و خباثته که حتی با آوانس هایی از قبیل پنبه های لیدوکایین دار که محل اصابت سوزن رو چند لحظه بی حس می کنه که شما دردی حس نکنی و حتی نازکتر و کوتاه تر کردن سوزن هم نتونسته ما رو فریب بده و همچنان به دشمنی همه جانبه با آمپول ادامه میدیم !!!!و اصلاً هم از این موضع کوتاه نمی آییم و بقول پدر محترم از خر شیطان هم پایین نمی آییم !!!!خلاصه شما فرض کنید اولین بار که یادمه آمپول خوردم فقط دو نفر (پدر و مادر) دست و پای من را گرفته بودند و دکتر محترم هم با یک دست پشت بنده را محکم به تخت فشار می داد و بنده بودم که عین ماهی تازه از آب گرفته شده تقلا می کردم که از دست آمپول فرار کنم و اون موقع ها هم پنبه بی حسی و این سوسول بازی ها !!!! اصلاً نبود خیلی لطف می کردند آمپول رو سریع تر خالی می کردند در عضله هر چند بظاهر فکر می کردی ...آخیییییش راحت شدم!!!! ولی شب تازه می فهمیدی عمق فاجعه چقدر بود و مجبور بودی تا صبح محل اصابت آمپول را ماساژ بدی و یخ بذاری تا بلکه دردت آروم بشه !!!! و تازه یکی دیگه از آپشن های ما دهه شصتی ها وجود پنی سیلین 1200 بود که واقعاً شاید بی اغراق تمام اجداد انسان رو جلوی چشمش می آورد تازه سوزنش هم یکم از این سوزن هایی که به احشام و حیوانات تزریق می کنند کوتاه تر بود یعنی شما هم از مرحله ورود و خروج سوزن در عضله لذت می بردی که شاید 10 ثانیه طول می کشید هم از مرحله ورورد محتویات سرنگ به بدنت !!!!!واقعاً عرفان عملی رو او نجا بود که با گوشت و استخوان درک می کردی !!!!!

و حالا فکر کنید یه همچنین شجاع و قهرمانی می خواد بره واسه جنگ با بیماری که شاید یکمم خطرناک باشه !!!!

بععععله ما خوشحال و خندون با جواب آزمایش و سونوگرافی رفتیم پیش خانم دکتر این دفعه دیگه با اون خانم عصبی هم دوست هم شده بودیم و اصلاً نفهمیدیم چطور نوبتمان شد ..... خلاصه بعد از اینکه رفتیم داخل مطب و نیش بنده تا بنا گوش و حتی بیشتر !!!! باز بود و هنوز از خوش و بش با خانم منشی مشعوف بودم ناگهان خانم دکتر خیلی ریلکس فکر کنید خیییییییییلی خیلی ریلکس برگه رو آورد پایین و گفت مریم جون مشکلت همونی هست که حدس زدم(بقیه در ادامه مطلب ...)



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 مرداد 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت عزیزان دل و تمامی همراهان همیشگی این وبلاگ عارضم خدمت دوستان طی مذاکرات قبل با مادر خانم دکتر عزیز تر از جانمالن که اتفاقاً فامیل هم بودیم  و با مادرشون چه ساعت هایی را که گل نگفته بودیم و گل نشنیده بودیم و الی آخر طبق فرمایش مادر گرامیشون بنده و همسر تصمیم گرفتیم به جای اینکه مثل مدیر عامل های شرکت های حسابی همینطور سر به زیر در حال که از ریز و درشت شرکت بهم سلام میکنند و دریغ از یک حرکت ابرو در جهت علیک سلام !!!!! یکراست بریم تو اتاق خانم دکتر مثل بچه آدم بریم خودمکون معرفی کنمیم  و تاکید هم کنیم که اگر مورد اورژانسی یا مهمی دارند ما بعد از آنها میریم داخل خلاصه چشمتون روز بد نبینه تا در مطب رو باز کردیم دیدم نخیررررر کلاً انگار استادیوم آزادی رفتیم مثل بانک ها هم صندلی وسط مطب بود هم کناره ها و طبیعتاً کامل پر  و تازه بجای یک منشی دو سه نفر بودند دوتا پشت میز نشین یکی هم همش پرونده به دست می رفت اتاق دکتر و میومد ...... یک منشی هم کلاً با تلفن حرف می زد حالا انشاالله کاری بوده و یک چیزهای می نوشت و یکی هم با مریض ها سر نوبت کلنجار می رفت خلاصه با نگاهی به همسر کلاً بی خیال متانت و لطافت و مهریونی و نوع دوستی شده و تصمیم گرفتیم حالا مدیر عاملی نه ولی در حد یک معاونی دیگه باشیم . منم در حالی دکه پشت چشمی برای همسر نازک کردم که یعنی بفرما اینم از تمام اون شرایطی که می خواستی ایکاش می دونستم یه بوتیک هم با هم می رفتیم بجای شام خالی !!!!! ......  خلاصه بعد از ده ... بیت .. سی ... چهل .. .. ‍‍‍‍‍‍!!!!! و آن ..مان ... نوارا...!!!! تصمیم گرفتیم به همون خانم که هی پرونده بدست می رفت تو مطب و میومد اعلام حضور کنم و اعلام کنم میل دارم دکتر رو شرف یاب کنم و اجازه ملاقات با خودمان رو نصیبش کنم !!!!!...... خلاصه خیلی نرم رفتم کنارش در حالی که داشت تو یه پرونده دنبال چیزی می گشت .... خیلی آرووووم توجه کنید خییییلی آروم ..... گفتم ببخشید خانم ...... اونم خیلی محکم و عصبی گفت بععععله ...... گفتم بنده مریم .... هستم و می خواستم خانم دکتر رو ببینم عرض خصوص داشتم..... گفت خوب به من چه!!!!؟؟ گفت عزیزم ایشون منتظر من هستند .... گفت ببینم اصلاً اگه وقت داری دیگه به من چیکار داری سر نوبتت من پرونده ات رو می برم واسه دکتر حالا برو بشین که خیلی کار دارم...... گفتم خانمی .... عزیزم  شما به دکتر بفرمایید حالا اگه گفتند باید منتظر بمونم چشم به روی چشمم ...... گفت آهان می خوای من برم تو عین قاشق نشسته بپری تو مطب و آه و ناله کنی بدون نوبت بری تو ..... گفتم خانم محترم نه من شما رو مشناسم نه شما منو پس بهتره حد شوحی رو حفظ کنیم درسته شما شوخی میکنید ولی لحنتون منو آزار میده..... اونم که اصلاً انگار آماده بود یه آدمی بهش گیر بده صداش رو بلند کرد .... و گفت : آزارت میده که میده من همینم که هستم اصلاً برو بیرون ببینم ..... منم دیگه هر چی سعی کردم متانت و آرامش به خرج بدم و از کوره در نرم .... نشد که نشد منم گفتم : شما چیکاره ای که منو بیرون میکنی !!!؟؟؟ .... من اومدم دکتر رو ببینم با شما اصلاً کاری ندارم ...... خلاصه در حالی که من رو از یک طرف همسر می کشید و  اون بنده خدا رو هم همکاراش ...خلاصه بعد از در افشانی های ایشون و دفاعیات ما  و تشکر از ایشون بابت بیاناتی ارزشمند و مفید مبنی بر اینکه بیلان کاری ایشون در مطب چی هست و حتی سوابق ورزشی رزمی ایشون و توضیح اینکه ایشون هر روز قرص اعصاب می خورند و ..... خانم دکتر تشریف آوردند بیرون خیلی عصبی گفتند : ببینم اینجا چه خبره ؟؟!.... خانم...: چی شده اینجا ؟!! خانم عصبی گفتند : از این خانم مثلاً محترم بپرسید که یکساعته اعصاب من و خرد کرده !!!! می خواد به زور بدون نوبت بیاد پیش شما تازه پر رو... پر رو.... می گه کار خصوصی با شما داره!!!؟؟!! خانم دکتر یه نگاه خیلی تندی به من کرد و گفت : ایشون راست میگن؟! گفتم : تا یه جاهاییش رو ولی مهم نیست ایشون ماشاالله خیلی کارشون زیاده طبیعی هم هست حافظشون یاری نده ماشاالله با این همه مریض والا منم بودم بدتر از این میشدم!! از نگاه خانم منشی عصبی میشد فهمید که الان تو دلش داره حسابی من رو دعا میکنه !!!!! شایدم دوست داشت ما رو از پنجره پرت می کرد بیرون یا سیم آسانسور رو پاره میکرد و الی آخر هر چی بود دوستانه نبود ..... منم خیلی ریلکس اسم کوچیک خانم دکتر رو صدا زدم و گفتم :... جون منم ... مریم .....خانم دکتر گفت:اولاً کی به شما اجازه داده من رو با اسم کوچیک صدا کنید ثانیاً من که یادم نمیاد شما رو بشناسم منم گفتم : من مریم .... هستم دختر ... خانم حالا یادت اومد؟دیشب مگه مامانتون بهتون زنگ نزدند .... گفت : آها ...مریم خانم .... خیلی خوش آمدید ببخشید... نشناختم آخه قبلاً خیلی چاق بودید!!!! انتظار نداشتم .... (در همین آن خانم عصبی خنده ریز و موذیانه ای سر دادند که خدا شاهده اگه نانچیکوی مرحوم بروس لی همراهم بود یک ضربه خیلی ضعیف به خانم دکتر می زدم که اینقدر ما رو ضایع نکنه و در مورد اون خانم منشی عصبی هم ..بماند فقط در همین حد بدونید که..... خدا تمام کشته شدگان زیر نانچیکو که فقط چند سلول ازشون باقی مونده رو بیامرزد ) خلاصه بعد از اینکه چرا از اول خودت رو معرفی نکردی و این جور تعارف ها ....(آخه خدا خیرت بده من از اول پس چیکار کردم!!؟؟؟ ..... داشتم داستان می گفتم ؟؟!!! خو معرفی کردم !!!!...... آقا می خوایی تعارف کنید یه چیز دیگه بگید اینجوری طرف ممکنه رزمی کار باشه تجزیه تون کنه هااااا از ما گفتن بود!!!!)خلاصه بعد از یکم گپ و گفت رفتیم سر اصل مطلب .... منم به خیال خودم انگار که مطب واسه خودمه رفتم سمت گوشه اتاق رو تخت نشستم و گفتم بفرمایید .... من آماده ام ...... یهو خانم دکتر گفت :مریم جون من گفتم برید قسمت معاینه !!!!؟؟  گفتم :نه ... جون ما دیگه خودیم یه پا دکتر شدیم .... می دونستم که الان اینو میگین من زودتر رفتم که خدای نکرده وقت بقیه مریض ها تضییع نشه!! خانم دکتر گفت: نه عزیزم بیا پایین اولاً من که این سونوگرافی رو قبول ندارم !! .... باید جدید باشه ..... ثانیاً این غده شما تو این عکس ها خیلی کوچیکه و هنوز نمیشه با لمس کردن از نوع غده مطمئن شد پس یه سونو برات می نویسم  جوابشو گرفتی سریع بیا ...... ما هم خداحافظی کردیم و رفتیم ..... و اما اون خانم عصبی ....که هی مثلاً حواسش به ما نبود و اینور اونور می رفت .... رفتم بهش گفتم خانم... اگر حس میکنید اشتباه از من بوده .......معذرت می خوام ... اونم اول روش رو اونور کرد بره .....بعد انگار پشیمون شد و برگشت گفت منم معذرت می خوام ولی برای تعیین وقت اصلاً من کاره ای نیستم!!! باید پیش همکارم خانم ... برید ایشون راهنماییتون میکنن..... تو دلم گفتم خوب میمردی از همو ن اول میگفتی ....آخه تو که کمربند زرد هم نداری واسه چی ...... استغفرالله مگه می ذارند آدم آروم باشه ..... خلاصه اونروز هم بخیر گذشت ....همسر که تا الان بود ولی نبود رو قشنگ به نمایش گذاشته بود یعنی تا قبل از ورود به مطب بود ...هنگام بحث نبود.... وقتی بخیر گذشت همه چی و رفتم داخل دیدم زودتر از من رو صندلی بود..... و لحظه خداحافظی باز نبود ...... حالا مدعی شده بود که اگر من جلوت رو نگرفته بودم معلوم نیست چی میشد و این حرفها ...... البته ما که می دونیم خیلی خطرناک تشریف داریم و صد تا مرد جنگی حریفمون نیستم وقتی خشمگین بشیم ولی تو رو خدا آقایون .... یه چیزی بگید ما باورمون بشه .....باور کنید ما بعضی وقتها خودمون گول هم می زنیم که باورمون بشه شما قهرمانید ولی شما هم یکم پیاز داغ سیر داغش رو کمتر کنید والا بهتر و خوشمزه تره ......

همین دیگه ....عمری بود بقیه اش رو می نویسم

یا علی (ع)

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 10 مرداد 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام عرض می کنم خدمت تمامی دوستان و همراهان همیشگی این وبلاگ حقیر

همین اول کاری یه نکته ای رو عرض کنم دوستان بعضاً گلایه دارند گه چرا نیستم و. کم رنگ هستم و کلاً نامرئی هستم و اصلاً یه چیزیشدیم تو مایه فلسفه سقراط که هست و لی نیست و این جور داستان ها خوب عارضم خدمت دوستان اینکه بنده مطالبم یه جورایی بنظر خودم نمک داره!!!! و بقول بعض ها خوشمزه تشریف دارم !!! دلیل نمیشه کلاً سیب زمینی باشم!!!یعنی احساسات نداشته باشم و افسردگی و دیپریشن و اینجور مرض های باکلاسی نگیرم!!!! اصلاً مگه ما چمونه ؟؟!!!چطور طرف میاد تو وبلاگش می نویسه دلتگم مثل .... !!! یک میلیون نفر قربان صدقه اش میرن که دل ظریفش خدای نکرده تنگتر از این که هست نشه که بجای تیرکمون عشق مجبور بشن سوزن ته گرد به قلب طرف پرتاب کنند که بلکه عشق سوزان جوشیدن بگیره!!!!

اونوقت ما بیام بگیم جاتون خالی دیروز رفتیم کشتارگاه اشتباهاً سلاخی شدیم رفت الانم روحم اومده ازتون حلالیت بطلبه!!!!!همش یک نفر باید کامنت بذاره اونم تبلغ چسب زخم بکنه !!!!!  این همه گفتم بی ربط و با ربط که بگم عزیزان دل یه مدت خیلی خیلی سختی رو داشتم اصلاً حال و روزم خوش نبود و چون دیگه نمک گیر دوستان شدیم گذاشتم حالم یکم خوب بشه که قلمم رنگ غم نگیره بعد بیام خدمتتون حالا چی شد ادامه ماجرای پست قبلی مون

خانمی که شما باشید بعد از اون دکتر مهربون!!!! اولی که کلاً حالمون رو دگرون کرد دیدم نه مثل اینکه حالا یه مشکل جدید هم داریم اینکه علاوه بر این دکترش خوب باشه ..... باید خانم هم باشه تازه بقول همسر باید نزیدک خونمون هم باشه که ترافیک اعصاب همسر رو خورد و خاکشیرنکنه تازه باید ببینیم دکترش اهل عمل هم هست یا نه!؟؟!! نه....... نه اون عمل منظورم جراحه!!! ای خدا از دست این افکار پلید بعضی هاااا...... تازه باید خلوت هم باشه !!!! که همسر حوصله شلوغی رو ندارند ...... و دیدم با این شرایطی که همسر گذاشتند اونم از سراینکه چرا بنده با دکتر تند!!! حرف زدم !!! که از نظر خودم من نسبت به خشمم هیچی !!! دقت کنید هییییییچی بهش نگفتم ....

بععععله دیدم با این شرایط باید منتظر حضرت عزرائیل (ع) بنشینیم تابیایند چون دکتر خوب و خلوت و نزدیک چند تا پاردوکس هست که تو هیچ معادله ای نمی گنجد ..... و خلاصه شما حساب کن اعصابت از بیماری خورد هست همینطور یه همچین شرایطی هم برات بذارند !!!!خداییش چیزی نمونده بود اون نانچیکوی مرحوم بروس لی رو بیارم و ....... ولی باز خدا به جووونی خییییلی !!!!!از اهالی مردم کره زمین رحم کرد!!!!!؟؟؟؟!!!!! وگرنه ......بماند!!! خلاصه بنده هم لجباز گفتم باشه حالا که اینطوره با تمام این شرایطی که گذاشتید به دیده منت تا آخر همین هفته وقت میگیرم میریم!!!! حالا کی بود دوشنبه یعنی شیرین 2-3 روز بیشتر وقت نداشتم اینطور که ما سنگ بزرگ برداشتیم همسر هم موقعیت رو مناسب دیدند و گفتند اگه نتونستی چی!!!؟؟؟؟ گفتم اگه نتونستم میریم هر دکتری تو بگی !!!؟؟؟؟ با اینکه وجدان و عقل داشتند توی مغزم بال بال میزدند آخه دانشمند !!؟؟ تو اگه خودتم دکتر باشی نمی تونی به خودت دو روزه وقت بدی!!! لا اقل تو که عملاً تعطیلات رو شروع کردی در رو باز کن ما هم بریم پی زندگیمون!!!

بعله فرداش یعنی سه شنبه که از خواب بیدار شدم با تمام وجود حس می کردم که عجب سنگ بزرگی برداشتم ..... سرم درد می کرد کلافه بودم ..... و یهو همینطور عین بچه ای که یهو فهمیده مامانش رو گم کرده زار زار گریستم خلاصه تا 12 تنها کار مثبتم این بود که نصف جعبه دستمال کاغذی رو حروم کنم ..... ناگهان یادم افتاد بابا گشنمه !!!!  خلاصه بیخیال از همه چیز جاتون خالی یه نیمرو حسابی با گوجه و خیار شور و نان سنگک فیرزی نوش جان کردم و گفتم ببین مریم تو تو کمتر از این مدت هم تونستی کارهای بزرگتر از این انجام بدی(البته این قسمتش خود گول زنی مثلاً تونسته بودم !!!.... خوب تو اون شرایط وقتی هیچ افتخاری نداری تو زندگیت باید خودتو گول بزنی ...و عجیب این که این گول خوردن خودخواسته عجب حالی هم میده....)خلاصه یه حسی داشتم مثل سوپر من .....اصلاً تو جوی بودم عجیب هااااا...... خانمی که شما باشید تلفن رو برداشتم و لبتاپ رو روشن کردم و google  و 118 بود که بی وقته داشت کار می کرد خبر رسید سرور مرکزی گوگل نیم سوز شده و نصف کارکنان 118 استعفا کردند!!!!!؟؟؟؟؟!!!! و تنها چیزهایی که گیرم اومده بود یه عالم کاغذ و شماره تلفن و چند تا دکتر که بهترین وقتشون 7 ماه دیگه همین موقع بود خلاصه همینطور که از سوپر من به little man داشتیم تبدیل میشدیم و جو فوق العاده بالامون داشت به خلا کامل می رسید یهو تلفن زنگ خورد اصلاً کی می تونست باشه یه شماره هچل و هفت اول گفتم ولش کن ...بعداً  گفتم نه شاید  از مطب دکتر ها باشه ...... خلاصه با هیجان گوشی رو برداشتم و دیدم......(بقیه در ادامه مطلب )





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :