تبلیغات
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2) - مطالب تیر 1395
 
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
 
سه شنبه 29 تیر 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمامی دوستان عزیز تر از جانم که با ابراز محبت هاشون مثل همیشه حقیر رو شرمنده کردند

و اما از هر چه بگذریمادامه ماجرای بنده خوشتر است !!!!!؟؟؟!

بععله خانمی که شما باشید بنده در مطب دکتر غدد  بسیار بسیار استرس ناک تشریف داشتیم!!!( تو ماتیه همون خطرناک یا درد ناک !!! عزیزم ادبیاتت خوب نیست به من چه خو!!!!! ....) و هر آن احتمال می دادیم که الانم در باز بشه و یه جنازه از مطب بیاد بیرون!!!!!؟؟؟!! ..... و اون هم احتمالاً مشکل من رو داشته باشه!!!! و الی ماشاءالله منابع تامین آبغوره در چشممان پر شده و آماده کوچکترین جرقه ای بود تا مثل نیروگاه اتمی چرنویل کار مطب و غده و دکتر و عصب و جنازه ی مذکور  و سایر وابستگان رو یکسره در اشک دیده های خونبارمون غرق کنیم و فاجعه ای رقم بزنیم که بیا و ببین که یک بنده خدایی گفت خانم بیا بشین !!!! ..... بنده هم حال کسی رو داشتم که بعد از یک روز سخت بهش پیشنهاد  بدن فقط بخواب و حال کن!!!؟؟؟!! خلاصه از قرار جا خالی شده بود و مریض های دیگه داشتند کمت و کمتر می شدند و بنده در خیالات غرق بودم حسابی هاااااا و اصلاً نفهمیدم که همین 1 متر بغل دستم چند تا صندلی خالی شده ..... خلاصه بنده دیدم کسی که تعارف کرده از قرار یک خانم 35-40 ساله هست که یه پسر بچه 5-6 ساله هم همراهش هست خلاصه بعد از ابزار مراتب تشکر از بابت یادآوری جای خالی سر بحث رو باز کردم که اولاً این آقا کوچولو پسرتونه؟؟!!! دوماً شما برای چی اومدین دکتر؟

خانمه گفت این پسرم آرسامه.... حدوداً 1 سالی هست که هر چند وقت یکبار برای غده ای داشت به دکتر مراجعه می کنیم و الی آخر که بسیار ناراحت شدم که بیچاره پسره یه غده درست کنار دستش داشت و خوابیدن به پهلوی چپ براش یه جورایی غیر ممکنه بود تازه فعالیت های دستش هم خیلی محدود شده بود بنده هم بخاطر شرایط نچندان جالب دست راستم این شرایط رئو خوووووووووب درک می کردم  ...... خلاصه دیدیم نه مثل اینکه اینجا دیگه آخر خط تا الان هر چی تو مطب دکتر ها دنبال سوژه می گشتم که سرم گرم بشه و حواسم به زمان طلایی که داره تو این مطب ها هدر می ره نباشه دیگه اینجا خودم یکی از اون سوژه هایی شده بودم که چهارتا آدم معلوم الحال حتماً داشتند به ریش بنده می خندید که هههه اینو باش هنوز تو نرفته بوی حلواش داره میاد ....خ لاصه یکی از استرس ناک ترین لحظات عمرم رو داشتم تجربه می کردم تا اینکه بلاخره رخصت داده شد و افتخار ملاقات آقای دکتر نصیبمان شد...... خلاصه تا رفتیم تو دیدیم به به چه اتاقی چه تشکیلاتی .... بنده اینقدر از این دستگاه های اسکن مغز می ترسیدم که حاضر بودم مسئولیت انفجار برج های دوقلو و 11 ستامبر را یکجا گردن بگیرم ولی زیر این هیولای سیمی نرم !!!!!!

دکتر هم یک مرد سالخورده لاغر که صورتش کلاً یک عینک بود اصلاً کل صورتش یک عینک به چه گندگی بود که مسلماً اگر اون دستگاه رو نداشت خیلی قیافه دوست داشتنی دhشت و ادم دلش می خواست گل بگه و گل بشنوه باهاش خلاصه تا اومدیم بشنیم و بگیم به نام خدا ......من مریم ..... فلان ساله از تهران  و.... گفت برو اون پشت تا بیام معاینه ات کنم!!!!!

گفتم ببخشید فرمودید معاینه؟؟ گفت خوب آره پس واسه چی اومدی پیش من؟؟!!!! به همسرم یه چشم غره ای رفتم که یعنی تو یه چیزی بگو !!! اونم گفت البته عکس هم انداختیم !!!! گفت خوب دستتون درد نکنه!!! ولی باید معاینه بشه همینطوری که نیست!!! منم دیگه ترسم از اون غول سیمی ریخته بود و گفتم آقای دکتر ببخشید هاا ولی اگه اصرار به معاینه دارید شما رو بخیر و ما رو بسلامت!!!؟؟؟؟ گفت ای بابا عجب آدمهایی پیدا میشن ببیینم شما مگه غده نداری؟؟!! گفتم بله دارم؟!!؟ گفت خوب دختر خوب من از کجا بفهمم وضعیت غده ات چطوره؟!!! گفتم خوب از این همه عکس و آزمایش و .... که براتون آوردیم..... گفت خوب این ها درست ولی باید بررسی کنم غده رو وگرنه از کجا بفهمم چطور درمانش کنم ..... اصلاً می خوای آقا شما بیرون باش بعد معاینه بیا ..... که خانمت راحت باشه ..... دیدم نخیر دکتر کم کم داره چای نخورده پسر خاله میشه اوووونم چه پسر خاله ای ..... گفتم آقای دکتر معروف وقتی هنوز فرق رفتار با زن و مرد رو نمی فهمی همون بهتر که تخصص ات رو بذاری در کوزه آبش رو بخوری ...... دکتر  دیگه از جاش بلند شده بود خیل عصبی رفت در رو باز کرد و بلند بلند گفت بفرمایید بیرون ..... بیرون ..... من نمی دونم شما با این افکار پوسیده چرا دکتر میایین برین همون دعا کنید کافیه خوب میشین اصلاً ...... خانم منشی پولشون هم پس بده فردا نفرین میکنن اینجا رو سرمون آوار میشه (البته این آخری رو به حالت بسیار بسیار تمسخر آمیزی گفت!!!) خلاصه با عصبانیت در رو بهم کوبیدم و اومدم بیرون بغضم تا در رو بهم زدم ترکید سریع اومدم بیرون از اون جهنم که بهش می گفتند مطب!! همسر چند لحظه بعد از من بعد از اینکه با منشی تسویه کرد اومد و تا ماشین .... تو ماشین ..... و تا خود پارکینگ داشت بحث اعتقادی میکرد که چرا همچین کردی؟؟ خوب راحت می گفتی نه؟؟! داد و بی دادت چی بود؟؟!! آبرو واسم نذاشتی واسم و...... و من هم همینطور می گریستم و آبغوره بود که تولید میشد و به علت عدم هوشیاری مسئولان به هدر می رفت ....... همینجا یه سوال آیا زنان محجبه و. اونایی که هر جور به خودشون فشار میارند نمی تونن بخودشون بقبولونند که دکتر محرمه!!! مثل من و امثال من به چه حقی باید به ریشخند گرفته بشوند ؟؟!!!    ولی خوب این تازه اول ماجرا بود و سالی که خوش است از اول ماجراش معلوووومه دیگه (ادامه دارد .....)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 21 تیر 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزم و همراهان انصافاً همیشگی و بشدت وفادار این وبلاگ که بنده از روی تک تک دوستان شرسارم ولی چه کنم که ابر و باد و مه و خورشید وفلک نمی زارن بنده یه دل سیر مطلب بنویسم ولی به فضل خدا فعلاً هستیم و انشاءالله به برکت دعای خیر دوستان عزیز باز هم باشیم

این عنوان خارجکی که اشاره به یک فیلم اسکاری همین امسال بود و انصافاً با اینکه فیلمش زیاد از نظر من فیلم حسابی و درست و درمونی نبود ولی خوب بلاخره حق به حق دار رسید و این آقایون مثلاً داور بلاخره فهمیدن دیگه نمیشه قسر در رفت و مجبورن از خر شیطون پایین بیان و جایزه ای سالها پیش حق آقای دی کاپریو بود بهش بدن... بیا خوب شد اینطور!!!!!...... باید ضایع میشدی تا جایزه بدی؟؟!!!!!....آخه برادر من این همه لجبازی کردی آخرش دیدی نشد ........ خوب حالا چه ربطی به من داره .....البته همونطور که می دونید بنده یدی طولای در عرصه فیلم و نقد فیلم دارم و اصلاً چند بار دعوت شده به عنوان داور مسابقات بین المللی!!!!!!! حضور پیدا کنم که افتخار ندادم !!!؟؟؟!!!! و نشد ولی معنی این کلمه میشه از گور برگشته بععععله دیدم هیچ چیز مثل این توصیف حال بنده نیست ......

بعله حقیقت ما یه سر رفتیم فوت کردیم !!!!!!و رفتیم داخل قبر!!!!!! اومدیم پست بذاریم واسه دوستان!!!! دیدیم ای دل قافل بهشت زهرا(س) وای فای نداره اصلاً ..... خلاصه از گور برگشتیم تا وقتی که سیستم کابل نوری تا بهشت زهرا برسه همین بیرون گور برای دوستان پست بذاریم تا خدای نکرده نگن مریم بیدی بود که بشدت لرزید و ترسید و مرد ....!!!!!

ولی جدای از شوخی اوقات بشدت سخت و تلخ و شور و شیرین!!!! ..... و اصلاً یه وضعی داشتیم !!!

همه چی از اونجایی شروع شد در مطب دکتر نشسته بودیم که ناگهان تلفن زنگ خورد ؟؟!!!!..... و من با تعجب نگاه کردم و خانم منشی گوشی و برداشت و گفت بععععععععله ...... ساعت 7 نوبت می دم بهتون .... خدا حااااااافظ ...... (خوب چیه ؟؟!! مطبه دیگه ....نکنه انتظار دارید قضیه شکافت هسته ی الکترون رو تشریح کنه!!!) بعععله همینطور که مشغول مطالعه مطالب بسیار علمی در یک مجله تبلیغاتی در مورد زندگی خانم عایشواریا بودیم ناگهان درب مطلب باز شد و نور کم سویی از داخل مطلب به بیرون رسید و بنده همینطور که کورکورانه داشتم داخل مطب رو نگاه می کردم ناگهان سوزش شدیدی در پشتم حس کردم و وقتی دستم رو به محل سوزش رساندم و متوجه مایع گرمی شدم..... چشمانم از سوزش درد به هم فشرده شده بود و وقتی به دستم نگاه کردم با تعجب دیدم ..... وااااای خدا !!!!! چرا من ؟؟!! ...... چرا الان!!!!؟؟؟.......دستم غرق چای!!!! بود!!!!؟؟!!!!  و بنده در حد انفجار از شدت عصبانیت بودم آخه شوهر حسابی ؟؟!!!! ..... آقای محترم ...... آدم موقع رفتن به داخل مطب چایی با خودش میبره که با یک ترمز ناگهانی بنده چادر و مانتوی کرم نو در حد 3-2 بار پوشیدن رو یکجا فاتحه اش رو بخونی!!!! ....خوب استدلال هایی هم اگر داشتند به علت ذیغ وقت نشنیدیم و رفتیم داخل و جواب سونو و آزمایش رو دادیم به دکتر و دکتر هم که انصافاً خانم خیلی خیلی گلی هستند خواستند که به قسمت معاینه بریم و بعد از صغری کبر چیدن های بسیار گفتند یک غده چربی گوشه ی قلب مهربونت خونه کرده ...... منم گفتم باز خوبه شب تو موهای سیاهم لونه نکرده ؟؟؟!!!!! ...... و بسیار خنده شد ولی گفتند نه عزیزم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست همینطوری که لبخند هامون داشت کم رنگ میشد دیدم یک شماره تلفن نوشتند و روبروش هم نوشتند دکتر .... مخحتصص غدد و ... بعععععله من همونجا فهمیدم که یه خبرهایی هست ....... ولی اصرار شدید بر ادامه روند خود فریبی داشتم و هی می گفتم نه چیزی نیست خبری نیست ! یه غده چربی کوچولوئه و از این جور جملات خود انگیزه دهی ....... خلاصه یک جمله معروفی از خودم !!!! بععععله خودم!!! مگه من نمی تونم جمله بگم!!!؟؟؟؟ هیت که میگه اگه می خوایی بری با سرعت تمام برو ...... اصلاً شاهکاره جمله نیست که ....... خانمی که شما باشی این دفعه مطب بر عکس اون یکی هم خیلی شلوغ بود هم مریض ها رو که میدیدی جملات خود انگیزشی که هیچ خود انگیزه هم اگر بصورت مجسم می آمد و انگیزه بهتون میداد بازم حریف ترس شما نمی شد و اونجا بود که فهمیدم باید بفکر یه گور دو نبش اکازیون باشم بر چهارراه که دوستانی که حوصله هم ندارند لا اقل واسه آب خوردن و قضای حاجت هم شده یه فاتحه نصیب ما بکنند  !!!!!! (ادامه در پست های بعد )

با عرض شرمندگی به عللی که بعداً در پست های آتی انشاءالله خدمتتون عرض می کنم نمی تونم پست طولانی بذارم می فهمید نمی تووووووونم .......  واسه همین قضیه به این مهمی با شرح تفصیلات رو در غالب دو الی سه پست براتون می ذارم

یا علی(ع)

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :