تبلیغات
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2) - مطالب تیر 1394
 
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
 
دوشنبه 29 تیر 1394 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزم  قبل از هر چیز عید سعید فطر رو به تمام مسلمین جهان و بخصوص خوانندگان عزیزتر جان وبلاگ خودم تبریک میگم .


برخیز پدرم بجاست که بیدار شوی

این طایفه را دوباره سالار شوی

جان را به فدای قدمت میریزم

یکبار دگر اگر تو بیدار شوی

اینکه این شعر الان به ذهنم رسید نه اینکه شما بگید دیگه آخرهای عمر شریفمان هست و داریم دنبال شعر مناسب برای سنگ قبر می گردیم که با کمی تغییر مثلاً پدرم رو بکنیم مریم اتفاقاً چقدر هم قشنگ تر میشه هااااا ........ نه.... البته عمر دست خداست ولی خوب به برکت ترافیک و زودتر برگشتن بازهم دعای دوستان جواب داد و اینبار گرفتار ریزش کوه و سیل هم نشدیم و الحمد الله فعلاً که صحیح و سالم در خدمت دوستان عزیز تر جانمان هستیم ولی واقعاً بد نیست آدم گاهی فکر کنه ممکنه مذمون این شعر این باشه قبل از اینکه بیدار شدنت آرزوی محال باشه بجنب که دیر نشه و نشه  یک عده بگن ایکاش دوباره بیدار شوی و آه و زاری کنند هر چند برای بنده احتمالاً میگن ایکاش که هیچ وقت بیدار نشی  ......

عارضم خدمت عزیزان  که خیلی از چیزها هست که همه می دونیم درست نیست و بازم مجبوری انجام میدیم و بعد یک مدت هم میبینیم نه ...... مثل اینکه اینقدر ها غلط نبود که فکر می کردیم ........ و بعدشم می گیم اصلاً غلط نبود و درست بود ....... و بعدشم بر علیه اونایی که قبل از این مثل ما فکر میکردند جبهه می گیریم و اونا رو محکوم می کنیم که نه اصلاً شما اشتباه می کنی و من راست می گم و الی آخر .......

این موضوع رو داشته باشید تا بعد بگم چرا همچین چیزی رو گفتم

آقا ما دیدیم که دغعه قبل که رفتیم شمال کارمون نا تمام ماند و عمرمان تمام نشد و گفتیم از اونجایی که ما اصلاً کار نصفه و نیمه در کارمان نیست و هیچ جوره با منطق مریمی جور در نمیاد فرصت عید فطر رو غنیمت شمردیم و گفتیم از اونجایی که مثلاً ما در ماه رمضان پاک شدیم و آلودگی های گناه رو کلاً شستیم  رفته پاشیم بریم شمال شاید دوباره به کوهی چیزی خوردیم و بلیط چارتر بدست یکراست بدون توقف برای سوخت گیری و غیره  رفتیم بهشت !!!! به جون خودم !!!!!! اما خوب امان از این همه ماشین و ترافیک که بازهم ناکاممون گذاشتند و سالم به مقصد رسیدیم ولی اما داره ما که خوشحال و خندون رسیدیم شمال عینناً خارجی هاااا دهانمان باز ماند و گفتیم WOOOOOW و دلمان می خواست بگیم اوه مای گاد که دیدیم زیر نویس لازم میشه و منم جو گیر حالا تا یکماه باید برم دوره تطبیقی که زبان فارسی یاد بگیریم!!!!؟؟؟!!! به جون خودم اینقدررررر که زبان من خوبه !!!! اصلاً می دونید صنف شیرینی پزان چندین بار خواسته منو بخاطر قتل و عام بی رحمانه شیرینی زبان در کسری از ثانیه محکوم کنه!!!! یعنی اینقدر زبان من خوبه!!!!!! حالا باز شما بگین این مریم خانم همین جوری الکی زبانش خوب شده !!!! نه عزیزم .....!!! من زحمت کشیدم کلی تمرین کردم تا بتونیم اون همه شیرینی بخورم!!!! مگه الکیه!!!!!!! بعععععله از بحث دور نشیم ما همنطور که دهانمان باز و باز تر میشد همسر گفتند خودتو کنترل کن !! الان همه فکر می کنند از پشت کوه اومدیم !! ندید بدید بازی در نیار !!! آقا آخه صحنه واقعاً عجیب غریب بود البته توی راه ما دیدیم بسیار خانم هایی که چه به عنوان راننده و یا سرنشین روسری هایشان به شال گردن تبدیل شده بود ولی هیعییی ما گفتیم الان افتاده حواسش نیست وگرنه الان سرش می کنه ..... من می دونم از اون خانواده هاش نیست و هیییعی به برکت ترافیک میدیم بازم حواسش نیست و تا آخر هم باز هم حواسش نبود یا شایدم سردش بود بنده خدا حواسش نبود شال گردن نیاورده و فکر می کرد این روسری شال گردنه و لابد بازهم فکر می کرد یک روسری یا شالی سرش هست اینقدر که ما حواسمون نیست ....... ولی در مقصد دیدیم نه قضیه خیییییلی فراتر از این حرفهاست و چشمتون روز بد نبینه بنده که خوشبختانه در ساحل های اونجوری که خارجی ها می رن نرفتم .... ولی توی فیلم ها دیدم لا اقل تو خیابوناشون این جوری ها نیستن لا اقل مردهاشون با رکابی نمیان تو خیابون که آدم فکر می کنه بعضی ها چقدر خاکی و راحت هستند اصلاً همن عزیزان هستند که شعار شهر ما خانه ی ما رو عملاً ترویج می کنند خدا خیرشان بدهد!!! این بندگان خدا واقعاً به حدی رسیدند که دیگه فاصله ای بین خونه و خیابان نمی بینند و اصلاً ما چهار تا از اینها داشته باشیم دیگه غم نداریم که کسی آشغال رو زمین بریزه چون به محض مشاهده می گن آهای آدم حسابی مگه نمیبینی اونجا رختخواب منه !!!؟؟ ..... یا اونجا آشپزخانه منه !!!..... آشغال نریز دیگه ........ همینطور که دهانمان از این همه کار فرهنگی در جهت حفظ منابع طبیعی و جلوگیری از زباله ریختن در خیابان ها باز مانده بود چشممان به بانوانی خورد که گویی بندگان خدا با عجله بیرون آمده بودند و اصلاً یادشان رفته بود دکمه های مانتو که چه عرض کنم چیزی شبیه به آن را ببندندو باز دیدیم که شال هایشان هم در اثبات مساله هستی و نیستی فلسفی "هست ولی نیست " بود و بنده از این همه نکات ریز دیگه فک درد گرفته بودم که اولاً در شمال کشور که همه برای تفریح می روند چقدر اهمیت به زمان مهم است هر چند که غالباً ما خانم های عجیب وقت شناسی داریم!!!!!! و بعضی عده ی قلیل از جمله بنده که یکم دیر می کنند این جوری میشن که اصلاً وقت نمیشه دکمه های مانتوشون ببندند یا اصلاً وقت نمیشه رنگ های مناسبی بپوشند و گاهی با همان لباس خواب از زیر و یک چیزی مثل مانتو از رو میان تو خیابون تا آبروشن بره!!!! و درس عبرتی باشه که دیگه دیر نکنند!!! و همچنین عبرتی برای امثال منی باشه که اگه دیر کنی اینجوری میشیا!!!!  و اینکه چقدر همه وقتی یکم از شلوغی و دود و دم تهران فاصله می گیرند فلسوف مآب میشن و هی میخوان هستی و نیستی و بودن یا نبودن  رو با شال و روسری هاشون اثبات کنند و این همه استعداد فسلفی والا داره هدر میره یعنی اگه این دوستان چند ماه در شمال کشور اقامت کنند اصلاً شاید 7-8 تا مکتب جدید فلسفی بوجود بیاد به جون خودم!!!!!

خلاصه بنده که همینطور هاج و واج انگار به یک سیاره دیگه وارد شده بودم ناگاهان با صحنه ای روبرو شدم که دیگه کلاً هنگ کردم  (بقیه در ادامه مطلب )



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 تیر 1394 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمامی دوستان عزیز و خواهر های گلم .

انشاءالله که طاعات و عباداتتون مقبول درگاه حق تعالی قرار گرفته باشه و خواهر کرچکتان را هم از دعای خیر فراموش نکرده باشید.

یه بنده خدایی تو یه برنامه تلویزیونی از مهمان برنامه می پرسید آیا به اشتباهات خودتون می خندید؟ و حالا خیلی ها هم می گفتن بعضی موقعها و یا اصلاً  و.....  حالا چی شد من یاد خندیدن به اشتباهات افتادم ؟

آقا اصلاً بنده نمی دونم چرا اشتباهات همش به ما چسبیدن و ولم نمی کنن آخه اشتباه عزیز آخه اشتباه محترم من به شما چی بگم ما رو دوست داری قبول!!! ما خیلی دوست داشتنی هستیم !!!! .... بازم قبول ولی آخه قربونت برم این چسبیدن شما کلاً شخصیت ما رو از حالت کاریزماتیک به کمیک تبدیل کرده(مثلاً من خیلی از این جمله های قلمبه سلمبه بلدم !!!!! تازه دموکراتیکم بلدم خواستم ریا نشه دیگه نگفتم!!!؟؟؟)

یعنی هر وقت ما میاییم دست به کاری بزنیم تا انهدام کامل اتفاق نیوفته بی خیال ما نمیشی ...... آخه عزیزم یهو دیدی تو یکی از این اشتباهات بنده که عین سریشم به ما چسبیدی و ولم نمی کنی کلاً بهمراه کار موردنظر با هم منهدم شدیما !!!! حالا از ما گفتن بود !!!!

بعله از اونجایی که دوستانی که قبلاً وبلاگ حقیر رو دنبال می کردند می دونستند که ما دستی بر آتش داریم و ماشاءالله دست به خرابکاری مون عجیب خوبه !!! ولی در شرایط فعلی که شاید در افسرده ترین حالت ممکنه بسر می برم شاید بروز اشتباه یه جورایی شبیه حالت بین ترش و شیرین یا ملس به اصطلاح باشه یعنی هم خوبه هم بد حالا عرض میکنم که چرا؟

عزیزی که شما باشی همانطور که در  پست "اندر احوالات من" خوندید بنده در کشاکش بین این هستم که به یک سری آدم نخبه و متخصص ثابت کنم "حجاب فاطمی حق مسلم ماست" و اونها هم هییی می گن بیا بشنینیم پای میز مذاکره حالا ببین چند مرده حلاجی و از اونجایی که بنده سعی کردم که یکم تو این ماه مبارک صبر رو تمرین کنم اکثراً همینطور پس از افاضات دوستان لبخند ژکندی تحویل می دادیم و عرضه می نمودیم البته اینهایی که شما می گید نظر شماست ولی بنده اعتقاد دارم چادر بهترین نوع پوشش هست و متاسفانه به هیچ عنوان هم از اعتقادم کوتاه نمی آیم ...... هر چنر صبر در برابر صحبت های گرانبهای دوستان که حتی آلودگی هوا رو هم ناشی از حجاب بنده می دیدند!!!!!؟؟؟؟ و از این دست نظرات خییییییییلی کارشناسی از صبر ایوب نبی(ع) هم سختتر می نمود و گاهی صدای غل غل خونم در رگهایم را به وضوح می شنیدم ولی خوب با خودم عهد کرده بودم که عمل به آیه شریفه « واستعینوا بالصبر و الصلاة» رو سرلوحه کارم قرار داده بودم و صبر کنم و گاهی هم که بین صحبت های عزیزان مجالی می شد به اتاق می رفتم و یک دل سیر خشم فرو خفته که از حالت بخار به حالت مایع تبدیل شده بود به صورت اشک جاری می ساختم و دوباره به میدان مبارزات بر می گشتم آقا من نمی دونم تو فامیل شما هم اینجوریاس آیا یا فقط ما هستیم که اینقدر به مهمونی و مهمونی دادن اهمیت می دیم یعنی من هفته ای یکی دو بار مخصوصاً فامیل پدری رو باید ببینم !!!! و فامیل پدری هم خیلی خیلی متخصص تشریف دارن و گاهی بصورت نا جوانمردانه چند نفری حمله میکنند و تو این اوضاع و احوال همانطور که میگن روزه علاوه بر فواید بسیار زیاد معنوی همچنین باعث پالایش بدن و دفع سموم از بدن هم میشه ما هم سیستم غدد اشکی و چشمی رو کامل یک سرویس کامل کردیم از بس خشم فرو خفته داشتیم به جان خودم!!!!

ولی یه خوبی هم داشت خوبیش این بود که(بقیه در ادامه مطلب)

 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 18 تیر 1394 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزم با ادامه روایت بوی سجاده ی خونین کسی می آید در خدمت دوستان هستم


اپیزود دوم

20 شعبان سال 40 هجری

اما عبدالرحمان بن ملجم مرادى در روز بیستم ماه شعبان سال 40 هجرى

 به کوفه آمد. گویند چون على (ع) از آمدنش با خبر شد فرمود: آیا رسید؟

 همانا جز آن چیزى بر عهده من نمانده و اکنون هنگام آن است.

ابن ملجم در خانه اشعث بن قیس فرود آمد و یک ماه در خانه او ماند و

 هر روز، با تیز کردن شمشیر خود را آماده مى‌کرد. در آنجا با دخترى

 به نام قطام، که او نیز از خوارج بود، مواجه شد و عاشق او شد.

طبق نقل مسعودى، قطام دختر عموى ابن ملجم بود و پدر و برادرش در واقعه

 نهروان کشته شده بودند. قطام از زیباترین دختران کوفه بود و چون ابن ملجم

 او را دید همه چیز را فراموش کرد و رسماً از وى خواستگارى نمود.)

قطام گفت: من با کمال میل تو را به همسرى خود مى‌پذیرم مشروط بر اینکه 

مهریه مرا مطابق میل من قرار دهى. عبدالرحمان گفت: بگو بدانم مقصودت چیست؟

 قطام که عاشق را تسلیم دید، مهر را سنگین کرد و گفت: سه هزار درهم و

 یک غلام و یک کنیز و قتل على بن ابى طالب.

ابن ملجم: تصور نمى‌کنم مرا بخواهى و آن وقت قتل على را به من پیشنهاد کنى!

قطام: تو سعى کن او را غافلگیر کنى. در آن صورت، اگر او را بکشى

 هر دو انتقام خود را گرفته‌ایم و روزگار خوشى خواهیم داشت و اگر در این راه

 کشته شوى جزاى اخروى و آنچه خداوند براى تو ذخیره کرده است از نعمت‌هاى

 این جهان بهتر و پایدارتر است.

ابن ملجم گفت: بدان که من جز براى این کار به کوفه نیامده‌ام. (11)

قطام گفت: من جمعى را از قبیله خود با تو همراه مى‌کنم که تو را در این باره

 یارى دهند و همین کار را هم کرد و مردم دیگرى از خارجیان کوفه به نام

 وردان بن مجالد از همان قبیله تیم الرباب را با وى همراه ساخت.

ابن ملجم که مصمم به قتل على (ع) بود با یکى از خوارج به نام شبیب بن بجره

 که از قبیله اشجع بود ملاقات کرد و به او گفت: آیا طالب شرف دنیا و آخرت هستى؟!

 پرسید: منظورت چیست؟ گفت: به من در قتل على بن ابى طالب کمک کن.

 شبیب گفت: مادرت به عزایت بنشیند، مگر تو از خدمات و سوابق و فداکاری‌هاى

 على در زمان پیامبر (ص) اطلاع ندارى؟

ابن ملجم گفت: واى بر تو، مگر نمى‌دانى که او قائل به حکمیت مردم

 در کلام خدا شد و برادران نمازگزار ما را به قتل رساند؟ بنابراین، به

 انتقام برادران دینى خود، او را خواهیم کشت)

شبیب پذیرفت و ابن ملجم شمشیرى تهیه کرد و آن را با زهرى مهلک آب داد

 و سپس در موعد مقرر به مسجد کوفه آمد.

آن دو در آنجا با قطام، که در روز جمعه سیزدهم ماه رمضان معتکف بود، ملاقات کردند

 و او به آن دو گفت که مجاشع بن وردان بن علقمه نیز داوطلب شده است

 که با آنان همکارى کند.

چون هنگام عمل فرا رسید قطام سرهاى آنان را با دستمال‌هاى حریر بست 

و هر سه شمشیرهاى خود را به دست گرفتند و شب را با کسانى که در مسجد

 مى‌ماندند به سر بردند و در مقابل یکى از درهاى مسجد که معروف به ''باب السده''

 بود نشستند

 

مسجد شام – 19 رمضان 40 هجری

 

برک برک بن عبدالله در شام به مسجد رفت و در شب موعود در صف اول

 به نماز ایستاد و در حالى که معاویه سر به سجده داشت با شمشیر

 به او حمله کرد ولى، در اثر اضطراب روحى و دستپاچگى، شمشیر

 او به خطا رفت و به جاى سر بر ران معاویه فرود آمد و معاویه زخم شدیدى برداشت.

او را فوراً به خانه‌اش منتقل کردند و بسترى شد. وقتى ضارب را

 در پیش او حاضر کردند معاویه از او پرسید: چگونه بر این کار جرأت کردى؟

 گفت: امیر مرا معاف دارد تا مژده‌اى به او بدهم. معاویه گفت: مژده تو چیست؟

 برک گفت: على را امشب یکى از همدست‌هاى من کشته است و اگر باور ندارى

 مرا توقیف کن تا خبر آن به تو برسد، و اگر کشته نشده باشد من تعهد مى‌کنم

 که بروم و او را بکشم و باز نزد تو آیم.

معاویه او را تا رسیدن خبر قتل على (ع) نگه داشت و چون خبر مسلم شد او

 را رها کرد و بنا به نقل دیگر همان وقت او را به قتل رساند. (5)

طبیبان چون زخم معاویه را معاینه کردند گفتند: اگر امیر اولادى نخواهد

 مى‌توان با دوا معالجه کرد و گرنه محل زخم باید با آتش داغ شود. معاویه

 از داغ کردن با آتش ترسید و به قطع نسل راضى شد و گفت: یزید و عبدالله

 براى من کافى هستند.

 

مسجد مصر همان شب

عمروبن بکر نیز در همان شب در مصر به مسجد رفت و در صف

 اول به نماز ایستاد. از قضا در آن شب عمروعاص را تب شدیدى عارض شده بود

 که از التهاب و کسالت آن نتوانسته بود به مسجد برود و خارجة بن حنیفه «حذافه»

را براى اداى نماز به مسجد فرستاده بود و عمرو بن بکر او را به جاى 

عمروعاص کشت و چون جریان را دانست گفت: «اردت عمراً و اراد الله خارجة»

یعنى: من کشتن عمرو را خواستم و خدا کشتن خارجه را.

چند شب قبل از 19 رمضان 40 هجری

آن حضرت هر شب به منزل یکى از فرزندان خود مى‌رفت.

شبى را نزد فرزندش حسن (ع) و شبى در نزد فرزندش حسین (ع) و شبى

 در نزد دامادش عبدالله بن جعفر شوهر حضرت زینب (ع) افطار مى‌کرد و

 بیش از سه لقمه غذا تناول نمى‌فرمود.

یکى از فرزندانش سبب کم خوردن وى را پرسید. امام (ع) فرمود:

 «امر خدا مى‌آید و من مى‌خواهم شکمم تهى باشد. یک شب یا دو

 شب بیشتر نمانده است» بقیه در ادامه مطلب........



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 15 تیر 1394 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزم . ضمن عرض تسلیت به مناسبت ایام شهادت مولای متقیان حضرت علی(ع) به تمام عزیزان و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما سروران گرامی به سراغ بحث اصلی میرم

بنده داستان سرای اصلاً خوبی نیستم ولی هر چی فکر کردم این همه حرف رو چطور میشه بیان کرد دیدم شاید به نظر حقیر این بهترین راه باشه

اپیزود اول

مکه – سال چهل هجری

برادران گوش کنید مطلب مهمی بنظرم آمده که باید بگویم  

تو را چه شده عمرو (عمرو بن بکر) چرا آشفته حالی ؟!!

مگر یادتان رفته است حروریه (1 )و نهروان را ؟! مگر فراموش کردید سخنان عبد الله بن وهب (2) را ؟!! شما را چه شده است این همه ظلم می بینید و باز هم خاموش نشسته اید؟

برک (برک بن عبد الله ): عمرو دل ما نیز خون است ولی چه میشود کرد که عده ی ما قلیل است و عده ی آنها کثیر

عبدالرحمن (عبد الرحمن بن ملجم) : برک ، عمرو راست می گوید مگر نه اینکه خداوند در قرآن می فرماید : الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَقُواْ اللَّهِ كَم مِّن فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِیرَةَ  بِإِذْنِ اللَّهِ  وَ اللَّهُ مَعَ الصَّبرِِین‏» (بقره/249)  « به خواست خدا چه بسا گروه اندكى كه بر گروه بسیارى غلبه كند، كه خدا با كسانى است كه پاى مى‏فشرند)

عمرو چه در سر داری می خواهی سپاهی محیا کنی؟

عمرو بن بکر : نه برادر ! اینبار می خواهم ریشه های برادر کشی ها را بزنم !

برک بن عبد الله : عمرو چه در سر داری ؟

عمرو بن بکر : بارها و بارها این سخنان مولایم عبد الله بن وهب در گوشم تداعی میشود که به ابن عباس فرستاده ی علی (ع) می گفت " چهار اشکال بزرگ در کار علی(ع) است اول : چرا امام برخلاف قرآن! به داوری انسانها تن داد, در حالی كه صریح آیه قرآن «لا حکم الّا للّه», به نفی آن نظر دارد

عبد الرحمن بن ملجم : و علی(ع) پاسخ داد " آنچه شما از آیه برداشت كرده اید, خلاف مقصود قرآن است. كلامی كه بدان استناد می جویید, حق است, امّا اراده ای كه از آن دارید, خطا و باطل است  و ادامه داد (وانّه لابدّ للنّاس من امیر برٍّ او فاجر, یعمل فی امرته المؤمن ویستمتع فیها الكافر.) (نهج البلاغه), خطبه 40.)
جایی كه مردم را حاكمی باید, نیكوكردار, یا تبه كار, تا درحكومت او مرد با ایمان, كار خویش كند و كافر, بهره خود برد. " مگر می شود حکم خدا را نادیده گرفت من که حرفش را نپذیرفتم

عمرو بن بکر : و باز مولایم عبد الله بن وهب ادامه دادند " و اما اشکال دوم : چرا در جریان نگارش پیمان با معاویه چرا به حذف لقب خویش رضایت داد؟ "

برک بن عبد الله : و علی (ع) در پاسخ گفت, به عمل پیامبر(ص) در حدیبیّه اشاره كرد كه آن حضرت در اعتراض نماینده قریش, فرمود: تا نام و پدرش را بی هیچ لقب بنگارند

عمرو بن بکر : اما به عقیده ی من این ایرادی که مولایم کرد مهمترین ایراد بود که گفت " كه چرا با پذیرش حكمیّت وصایت خویش را انكار كرده است. یعنی اگر وصی بود, نمی بایست با تن دادن به داوری, وصیت را تباه سازد!"

عبد الرحمن بن ملجم : و علی (ع) پاسخ داد : كه اگر دست از وصایت و همراهی او بردارند, خود مرتكب خطا و گناه شد ه اند, نه علی(ع)

برک بن عبد الله : اما ایراد چهارم چه بود عمرو ؟

بقیه در ادامه مطلب.......



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 14 تیر 1394 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزم . ضمن عرض تسلیت به مناسبت ایام شهادت حضرت علی(ع) خدمت تمامی عزیزان و همچنین التماس دعا در این این شبهای پر برکت برای بنده حقیر  با نام و یاد خدا آغاز میکنم

اول از همه از همه دوستان عزیز تر از جانم تشکر می کنم که بازهم حماسه آفریدند قسمت نظرات رو بسیار بسیار پر بار کردند طوری که میهن بلاگ پیام داد بسه!!!! آقا بلاگفا بس نبود حالا می خوایین سرور ما رو هم خراب کنید بابا آخه چقدر نظر می ذارید؟؟!!!!!

بعله بعد از توهمات فانتزی اینجانب میروم سراغ اصل مطلب از قدیم می گفتند " سکوت علامت رضاست" خوب ممکنه خیلی جاها واقعاً هم همینطور باشه یعنی سکوت علامت رضا باشه و شمایی که ساکتی یعنی همه چی گل و بلبل هست و شما هم راضی هستی در حد لالیگا !!؟؟ ولی خوب شاعر هم یه جای دیگه میگه "سکوتم از رضایت نیست" اینم یعنی اینکه طرف ساکت هست چون زورش نمیرسه به اونی که که در برابرت هست و خوب اینم زیاد سخت نیست دو دو تا چهارتا زورت نمی رسه الکی نایست مگه تابلوی توقف بی جا مانع کسب است رو ندیدی؟؟!!!! ولی یه موقع هم هست هم راضی نیستی و هم زورت میرسه ولی بخاطر اینکه کار تو به حساب خیلی چیزها نره و  سکوت میکنی اونموقع است که..... خسته میشی...... از درون خرد میشی ......

عزیزی که شما باشی از شما چه پنهون مدتی است موج مکزیکی در خانه ما جریان داره یعنی هر روز به نوبت و گاهی هم بی نویت بنده حقیر در حال توضیح این مطلب هستم که آقا / خانم من بمیرم هم چادر رو بر نمی دارم و به هیچ چیز هم جز این راضی نیستم نه مانتوی گشاد و نه چادر ملی و نه هیچ مدلی همین چادر ساده و والسلام  حالا همسر و خانواده اش و مادر خودم و پدر و عمه و ..... به کنار همسایه ها هم شده اند متخصص ارتوپدی و حتی روانشناسی که اخیراً خانم محترم همسایه بنده رو به افسردگی و فوبیا متهم کردند که بنده مثلاً ترس دارم اگر بدون چادر بروم بیرون مورد تجاوز قرار بگیرم که واقعاً دستشون درد نکنه که این همه بنده رو ترسو و بی دست و پا فرض کردند و اصلاً ما خودمون هم نمی دونستیم که تو ساختمان پزشکان زندگی می کنیم  و این همه نوابغ علم پزشکی دورمون جمع هستند و ما همچنان به دنبال یک پزشک خوب کل شهر رو در نوردیدیم و حتی یکی از آقایان همسایه گفتند اینکه چادر را با یک دست می گیرند(مثلا لطف داشتند مستقیم نمی گفتند!!!! و اصلاً معلوم نبود منظورشون منم هاااا!!!!!!) عامل اصلی آرتروزه  که بین خانمها شایع هست و بقیه داشتان که کلاً اینقدر ایشون حاذق بودند کلاً حجاب رو منتفی اعلام کردند و خلاص؟!!!!!؟ و واقعاً تمام نظریه پردازهای علم ارتوپدی رو با این تحقیق پر پایه و اساس!!!!! شرمنده فرمودند و حتی گزارش خودکشی دسته جمعی مختصصان ارتوپدی هم در مراجع غیر رسمی اعلام شده

باز هم خانمی که شما باشی عده ای از فامیل محترم که همیشه به من لطف دارند عجیب و غریب !!! اعلام کردند این مریم از بس افسرده هست اعصابش کلاً بهم ریخته اینم عصبیه و خلاص!!!! و لابد با یک هفته آهنگ شاد گوش دادن هم خوب میشم و اصلاً همین الان اون گاو هایی که با موسیقی شیر بیشتر می دادند که الان با آهنگ کره ای gnam style  مشغول تهیه کره به صورت قالبی بودند در بیانیه ای اعلام کردند " بابا تو دیگه کی هستی"    

و باز هم عزیزی که شما باشی عده ای هم  از همون فامیل های خیلی محترم تر معتقدند  جنس چادر کلاً فنگ شویی منفی داره!!!!!!!!!!! و باعث میشه تمام انرژی های منفی خونه یا هر جایی که هست رو بگیره!!!!!!! و به صاحبش منتقل کنه؟؟!!!!!!!! و همینه که دست مریم خوب بشو نیست !!!!!!! و بنده هنوز در افق محو هستم  از این جمله ی حکیمانه

و الی ماشاءالله از این قسم نظرات خوشحال میشم دوستان عزیز یه راهنمایی بفرمایند در برابر این نظریه های فوق العاده پر مغز بنده چیکار کنم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 7 تیر 1394 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزم .قبل از هر چیز با تاخیر حلول ماه مبارک رمضان را تبریک عرض می کنم و انشاءالله که نماز روزه هاتون مقبول درگاه باری تعالی قرار گرفته باشه

خوب بی مقدمه افتتاح وبلاگ جدید روزانه نوشت های یک عاشق چادری (2) رو به همه دوستان عزیزم جامعه مجازی وبلاگ نویسان و کل کاربران محترم اینترنت و علی الخصوص میهن بلاگ و تمامی ارائه دهندگان سرویس وبلاگ نویسی به جز بلاگفا تبریک عرض می کنم  و امیدوارم که میهن بلاگ قدر گوهر ناب ویلاگ بنده رو بدونه!!!!!! و مثل همون بلاگفا خیر ندیده ما رو یه جورایی محترمانه بیرون نکنه

بعععععله جونم براتون بگه ما که همینطوری غیبت داشتیم حسابی و دوستان عزیز تر از جانمان را حسابی آزرده بودیم و تازه داشتیم روی درشت کردن قرینیه چشم برای تاثیر گذاری و ایضاً مظلوم نمایی مثل گربه ی کارتون شرک و همچنین کار روی حالت صورت یا فنی ترش میمیک صورت تصادفی مان کار می کردیم که خبر رسید دشمنان و بدخواهان و اون هایی که چشم نداشتند پیشرفت های روز افزون ما را ببینند!!!!!؟؟؟؟ در اقدامی ضربتی کل سرور های بلاگفا را خراب کردند یکی بگه آخه برادر من خواهر من به سرور چی کار داشتی ؟؟!!!!...... من الان زخمی هستم ؟؟!!!!......... تازه در اوج آمادگی هنوز نیستم  اینجور ترسیدین وای به روزی که سالم و سر حال باشم و دستمال قدرت داداش کایکو رو ببندم !!!! والااااااااااا فکر کردید ما کم شخصیتی هستیم؟؟!!!؟؟! بفرما حالا دیدید ؟؟!!! نه بهتون ثابت شد؟؟!!!! دیدید گفتم مرحوم بروس لی و مشت مرگبار و از اینجور حرفها!!!؟؟؟ فقط خواستم استارت بزنم اینجوری رعب و وحشت ایجاد شد !!!؟؟؟؟  اصلاً یه وعضیااااااا !!!!!  خلاصه ما هم گفتیم که اصلاً در مرام ما نیست بلاگفا را تنها بگذاریم و هیییییی صبر کردیم و صبر کردیم و زیر پایمان جنگل سبز شد تاااااا اینکه بلاخره بلاگفا راه اندازی شد ولی شما تصور کنید بنده با حالت ذوق زدگی فراوان در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده رمز رو وارد کردیم و گفت اشتباه است ...... و این عمل بارها و بارها تکرار و تکرار شد تا اینکه دیدم نخیر نه رمز معتبره نه ایمیل و نه کاربر اصلاً کلاً انگار مریمی نبوده از ابتدا و بنده هم تصمیمی که مدتها بود قصد انجامش رو داشتم ولی معرفت و وفای به عهد به بلاگفا اجازه نمی داد با این بی احترامی بلاگفا انجام داده و میهن بلاگی شدم و انشالا رتبه تک رقمی دربست مال خودمه!!!!؟؟؟!! حال شما گیر ندید دیگه ماهم هوس کردیم مثل اون تبلیغه که میگه کافیست یه جایی ثبت نام کنید و تک رقمی رتبه بیارید تو آزمون یه چیزی گفته باشیم دیگه ...... خلاصه دوستان گلم بعد از این همه حرفهایی که تو دلم مونده بود و هنوز هم خالی نشده یه دو تا نکته جدید به اطلاعتون برسونم اولاً که مثل همیشه نظر یادتون نره به همین ماه عزیز دلم واستون خیلی تنگ شده لااقل نظر بذارید که بفهمم دوستان عزیز تر از جانم ازم دلخور نیستند دوماً پست ها به امید خدا به علت مصدومیت دست راستم و اینکه تایپ طولانی و فشار زیاد باعث میشه دردی بکشم که مسلمان نشنود کافر نبید دیگه خودتون تو قسمت نظرات مطالب ناقص بنده رو کامل کنید دیگه باشه .....

قووووول........ و اینکه یه چیز دیگه این هفته اولین پستم موضوع خاصی نداره یعععععنی هر چه می خواهد دل تنگت بگو از خواهرای گلم درخواست دارم به هرکسی دسترسی دارید اطلاع بدید آدرس سایت عوض شده

یا علی(ع)

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :