تبلیغات
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2) - مطالب دی 1394
 
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیز تر جانم . امیدوارم حالتون خوب و خوش باشه

حقیقتش اولین بار که به خارج از کشور رفتم !!! بعععله دیگه چی خیال کردید ما اینجور آدمی هستیم خارجکی!!! با کلاس!!! اوه ...... مای .....گاد .....!!!!! تنها و تنها 7 سالم بود ....... یعنی ببینید وقتی میگم معروفیت و مشهوریت و نبوغ یک سابقه ای پشتش هست هاااا ..... بازم بگین استعداد سوخته نیستم .... نه خداییش بگین به نظر شما آدمی که هفت سالگی مهر خروج توی پاسپورتش داشته باشه خداییش فرار مغزها نیست !!!!  هیعیییی .....

بععله قضیه از این قرار بود پدر که دیدند نبوغ بنده از همون بابای برعکس نوشتن بدجور معلومه و توی چشم میزنه ناجوررر!!!!

یعنی کلی نبوغ می خواد بجای بابا بنویسی اب اب !!! ...... یعنی کی می تونه همچین کاری بکنه..!!!! به فکر این افتادند که این نبوغ نباید هدر بره و باید رشد و پرورش پیدا کنه ..... حتی یادمه اینقدر ذوق زده بودند بعضی وقت ها واسه این که یخ جمع رو باز کنند از خاطره بابای بر عکس با خنده فراوان یاد می کردند !!!! ..... و آبرمو دیگه برای من نمونده بود ...... خوب پدر محترم همین کارا رو کردی که 70% استعداد آنی سوخت رفت دیگه ..... خوب پدر من !!! عزیز من !!!! آدمه اشتباه میکنه تازه اش مرجان موسوی (بقل دستی ام) هم همینطور نوشته بود خوب...... لابد الانم ناسا کار میکنه!!!!!!!؟؟؟!!!! مدیونید فکر کنید از رو دستش دیدم هااا..... !!!!!! .......

بععععله در همین راستا قرار شد دست به دامن خانم زینب(س) بشیم چون شدت نبوغ سنگین بود ..... !!! ....... دیگه کار از درمان و دکتر گذشته بود دیگه دست به دامن توسل به ائمه شده بودند خلاصه دیگه راهی شدیم به سمت دمشق و اصلاً بماند چقدر ذوق زده بودم از این هواپیما سواری و این که خارج حتماً زمین و آسمونش یه رنگ دیگه است و همش چشم به شیشه هواپیما چسبیده بوده که لابد الان ابرها سبز میشه مثلاً آسمون زرد میشه ...!!!! و زیمن هم بنفش ..... تازه انتظار هم داشتم حتماً یکی از شخصیت های کارتونی رو از نزدیک ببینم!!!! حالا هر کی شد حتی به جری!!! هم راضی بودم !!! ...... بعععله عمق فاجعه تا این حد بود ..... خدا به پدر و مادر صبر جزیل عنایت کرد تا بنده بزرگ شدم .....

ولی بماند که چقدر عجیب و غریب بود خانم های بدون روسری و جماعت خارجکی از نزدیک دیدن حتی دیدن توالت فرنگی که کابوسی وحشتناک برای من و مادر شده بود که حتماً برای دستشویی ایرانی باید می رفتیم طبقه اول و بعد به ادامه خواب می پرداختیم که درد کلیه و مثانه رو به جون می خریدیم تا نصفه شب نریم دستشویی ایرانی تازه حمام هم که وان بود و انصافاً خیییییلی لذت بخش بود که وان رو پر می کردیم و بنده اندکی شنا می کردم!!!!!! ...... یعنی هرچی توالت بد بود وان بجاش خوب بود ولی خوب چون زمستان بود بنده از این فیض زیاد بهره نبردم ......

خلاصه ولی نمی دانم این آب و هوای خارجه چه خاصیتی داشت که همه یه جورایی با کلاس ماب شده بودند عمه بزرگه که تا دیروز تصویر مجسم پیاز داغ و قرمه سبزی بود از شدت بوی غذا !!! ...... حالا تا اسپری رو خالی نمی کرد ول کن نبود که نبود ولی خدا رو شکر لا اقل با این کارشون خیالمون از سوسک و حشرات موذی راحت بود !!! ..... چون خود ما هم با معجزه جون سالم به در بردیم !!! ..... چه برسه که سایر جاندارن

همسر ایشون هم که تا دیروز حتی یکبار هم با ظاهری آراسته رویت نشده بودند و همیشه سیگار بد بوی ارزان قیمتشان حالا زر بود یا هما یادم نیست گوشه لبشون جا خوش کرده بود .... حالا یه پیپ خریده بودند یادم نیست ولی بابا می گفتند گرون بوده و با یک یقه اسکی شیک لیمویی و شلوار قهوه ای نو که از همان جا از دست فروش خریده بودند و کفش های جیر قهوه ای نو وسط لابی به کاناپه لم داده و چنان با ژست خاصی پیپ می کشیدند و چنان با دقت مجلات خارجی رو ورق می زدند که کمه کم فکر می کردی لا اقل ایشون دکتری مهندسی چیزی هستند و اصلاً شبیه راننده تاکسی  هاکه شغلشون تو ایران بود نبودند تازه مدام هم با ایرانی ها اونجا می نشست و راجع به اینکه حافظ اسد مرحوم در واقع محبوب نیست و مردم از ترسشون دوستش دارند بحث ها می کرد بیا و ببین هر چند کلماتی که یادمه مثل NGO یا Nato  یا سازمان ملل گویای عمق درک و بینش سیاسی ایشون نیست ولی اهل فن تا آخرش رو خوندند هر چند تا آخر سفر در پی کشف حقیقت از پا ننشستند ولی به هر حال چیزی از ارزش های ایشون کم نمیشه  .... چه نبواغی در فامیل ما موج می زنند و ما بی خبریم تازه جالب تر از همه ایشون که با یک چایی کم رنگ بدون اغراق چهار پنج تا قند می خوردند حالا قهوه خور شده بودند بطوری که بدون قهوه صبحانه نمی خوردند !!!! ... اونم تلخ ......بدون شکر !!!!!

خلاصه مثل اینکه آب و هوای خارج خیلی رو بعضی ها می سازه و خیلی ها آب به آب میشن از این آب و هوای سبز و زرد اونم با شخصیت های کارتونی .......

بعله اینا رو گفتم تا بگم این روزها همه جا صحبت برجام و پسا برجامه و خیلی ها دارن سعی می کنن کانال بزنن به اون ور آب و هنوز هیچی نشده آب به آب شدن ناجور ......

"عمه خانم" عمه پدرم می گفت: (( ننه هر عمارتی یه اندرونی داشت یه مهمونه خونه و یه حیاط و یه هشتی و .... خلاصه درشون به روی همه باز بود ولی حواسشون بود کی باید تا هشتی بیاد کی باید تا حیاط بیاد کی تا مهمون خونه کی تا اندرونی تازه یه پستو هم بود که فقط آقام و آقاش می تونستند برن اونجا .... ملتفتی ننه؟؟!!! ))

نمی گم خارجی بودن بده ولی ایرانی بودن خیلی بهتره ..... نمی گم همه چی اونا بده و ما خوبیم ..... نه ولی نباید خودمون رو گم کنیم ...... نمی گم در ها رو باید بست و تنها بود .... نه برعکس باید درب ها باز کرد ولی حواسمون باشی کی تا کجا اجازه داره بیاد ...... اونوقته که یک وقت به خودت میایی میبینی عهههه این جا چقدر آشناست !!! ..... پس اینا کین توش!!؟؟؟!! .... چرا کلید رو عوض کردند؟؟!!! ...... اونوقته که جای تو میشه تو کوچه کنار درب خونه خودت ....... حالا خود دانی  حواسمون باشه الان وظیفه مون خیلی بیشتره یادمون باشه .... ایرانی بمونیم ....

یا علی(ع)

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 7 دی 1394 :: نویسنده : مریم
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزم علی الخصوص همون خواهرای گلم که خودشون می دونن چقدر برام عزیزن
عاقا بنده سراپا تقصیر به قدری جو گیر تشریف دارم که هر چی بگم بازم کمه ...... چطور؟!!؟؟ ....
عرض می کنم خدمتتون (هر چند دوستان که از خواننده های قدیمی این وبلاگ هستند استحضار دارند من چی میگم ولی برای دوستانی که شاید تازه به وبلاگ تشریف آوردند خالی از لطف نباشه با توجه به عنایت بلاگفای خیر ندیده آرشو هم که نداریم ارجاع بدیم به آرشیو) خانمی که شما باشید دیگه در مورد این که آی دستم اینطوریه ....... آی دستم اونطوریه ....... صحبت نمی کنم!!! ...... مطمئن باشید به محض رویت خبر جدید خودم به همی ی عزیزان اطلاع می دم ..... ولی از اونجایی که بعد از پست کنار اومدن و کلی حرف های امید بخش و نظرات عزیزان دلم که روحیه بنده رو در حد انرژی حاصل از شکافت هسته ی پلوتونیم اونم در حال شتابدار (دیگه سطح علمی بالاست دیگه !!! .... چه کنیم اصلاً زیون غیر علمی نمی تونم حرف بزنم اینقدرررررر مطالعه علمی دارم من ؟؟!!!!!!!........ مدیونید فکر کنید خدای نکرده زبونم لال دارم کلاس الکی می ذارم هااااا؟؟؟!!!!!) از صحبت ها و نظرات خواهرای گلم انرژی گرفتم گفتیم یه سر به مسجد محل بزنیم و محل رو از نگرانی در بیاریم ..... چون این مدت که بنده فیض حضور در میان جمعیت رو نداشتم بارها مستقیم و غیر مستقیم احساس کرده بود احتمالاً الآن جمعیت کثیری گوش به زنگ شنیدم خبر جدیدی از سلامتی من هستند!!!! ..... عزیزم معروفیت این شکلیه دیگه!!!!! ..... اصلاً آدم برای خودش زندگی نمی تونه بکنه !!؟؟؟؟!!! خلاصه در اولین اقدام برای اینکه مطمئن بودم تنها جایی که شاید تو در بایستی چهار نفر سلام و علیکی بکنند اونم اجباررری!!! ... مجسد محل باشه بعله مثل همیشه خدا که یا زوده زود می رسم یا دیره دیر متاسفانه نماز مغرب اقامه شده بود و رکعت دوم بود که رسیدم !! ..... و تمام امید همون تحویل کم رنگ هم به باد رفت .... خلاصه بعد از نماز مغرب و بین دو نماز خانمی آروم در گوشم گفت: دستت اسید ریخته؟!!! .... (توضیح : بخاطر شرایط باند کشی که باید غالب اوقات دستم باشه یه دستکش مشکی دست کرده بود و بخاطر این که بتونم تسبیح بگم دستکش دست چپم را در آورده بودم) منم با چشمانی گرد شده گفتم : نه حاج خانم.....!!! این چه حرفیه؟؟!!! ..... چرا همینچین فکری میکنید؟؟!!!
اونم گفت : والا چی بگم ..... آخه یه مدت یه عده از این ذلیل مرده ها به اسم دین اسید می پاشیدن تو صورت دخترهای مردم ..... خدا ازشون نگذره ..... اینا مسلمون نیستند مادر جون ...... کافرند ...... من در حالی که تائید میکردم گفتم : بععله بعضی ها به خیال خودشون خیلی کارشون درسته و خیلی مومن هستند ولی در عمل دارند به اسلام ضربه می زنند .... بصیرت که نباشه عملاً امر به معروف که واجب دینی هم هست نتیجه عکس میده غالباً امر به معروف رو طوری اجرا می کنند که عموم مردم نمی پسندند البته تو این مورد که اصلاً بحث امر به معروف نبوده بلکه بحث ضربه زدن به امر به معروف و نهی از منکر بوده و قصدشون تخریب دین بوده نه چیز دیگه ای حاج خانم ..... خانم در حالی که با تسبیح ذکر می گفت ، گفت : والا من که اصلاً نفهمیدم که چی گفتی ولی بهت میاد آدم حسابی باشی دخترم!!!؟؟ .... خدا خیرت بده مادر ....
بعله خدا رو شکر بلاخره یکی فهمید ما آدم حسابی هستیم !!! ولی اصل داستان همینه .... اصلاً قضیه داریم ..... مرحوم شکسپیر میگه بودن یا نبودن ... و مریم هم می گه آدم حسابی بودن یا نبودن ...... مساله این است
عزیزان نظر من اینه که انسان کلاً برتری جو هست ....یعنی چی ؟ یعنی دوست داره تو هر زمینه از همه بهتر باشه ....خوب دو تا راه داره یا زحمت می کشی تو یک یا چند زمینه برتر می شی و باعث افتخار میشی یا ادای برتر ها رو در میاری!!!
که اکثراً راه دوم که خییییلی خیلی راحتتره انتخاب می کنیم..... حتی خود منم همین طوریم .... والا تعارف نداریم که ......
عاقا من یادمه اولین بار که ادای آدم حسابی ها رو در آوردم 9 سالم بیشتر نبود (بقیه در ادامه مطلب)



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 2 دی 1394 :: نویسنده : مریم

بسمه تعالی

 

سلام عرض میکنم خدمت تمام دوستان عزیز و همراهان همیشگی این وبلاگ

اولین روز که رفتم دکتر چشم پزشک  و گفت که مریم خانم عزیز به علت زیبایی بیش از حد چشمات و احتمال پرتاب تیر عشق و عاشقی از کمند چشمانتان!!!؟؟؟! به جوانان دم بخت بنده خدا!!!! و خدای نکرده احتمال افزایش غیر قابل کنترل کشته و مرده!!!! پشت شما !! بهتره از فیلتر!! یا همون عینک استفاده کنی!! انگار آب یخ رو سرم ریختن !! (اگر اون موقع از این چالش های آب یخ و گرم و.... سایر دماها موجود بود فکر کنم پیشتاز بودم از بس آب یخ رو سرم می ریخت از این اتفاقات از این دست....) خلاصه اشک دم مشکمان دوباره جوشیدن گرفت و در چشمانی که قرار بود با عینک حفاظت بشه حلقه زد که وااااای بد بخت شدم و حالا چیکار کنم ..... چطور جلوی دوستان بگم و..... خلاصه اینقدر که ما ناراحت بودیم انگار می خواستم کلاً چشم و سیستم بینایی ما رو مختل کنند !!!؟؟؟!!  و اصلاً تا دو روز خواب و خوراک نداشتم که حالا چی میشه !!؟؟؟ ..... اگه بخوام داستان اینکه چقدر عینک ما سوژه شد تو کلاس و اولین بار که عینک زدم چی شد بماند که 10 صفحه داستان و با این دست معاف کنید خلاصه اش کنم تمام افکار آزار دهنده 2-3 روز قبل در عرض یک ساعت تموم شد رفت با دیدن دوستان و از فرداش دیگه با خیال راحت عینکی شدیم رسماً و اصلاً آب از آب تکون نخورد تازه جواد آقا سوپرمارکتی سر محل که همیشه کلی با همه مشتری هاش شوخی و بگو بخند داشت و من با ترس و لرز رفتیم خرید و آماده که الان به مدت یکساعت به من و عینکم گیر بده و بخنده هم اصلاً نفهمید من عینکی شدم!!!!؟؟؟ یعنی در همینجا از دقت نظر ایشون سپاسگذارم ....... همنیطور بقیه هم خیلی عادی ولی دختر عمه دوست داشتنی!! تنها جمله ای که گفت این بود که مثلاً الان درس خون شدی ....؟؟؟!!!! که هنوز هم متفکران و منتقدان در فکرند که آیا ما رو مسخره کرد یا جمله تشویقی و نصحیت آمیز بود ..... الله اعلم ......

اولین بار که می خواست خواستگار بیاد کلی ترس و لرز داشتم که چطور (بقیه در ادامه مطلب)

 

 

 

 

 

 

 

 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :