تبلیغات
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2) - 29- ناراحتی از نوع مریمی !!!
 
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
 
سه شنبه 31 مرداد 1396 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان و عزیزان و همراهان همیشگی این وبلاگ

حقیقتاً زبان قاصره از تشکر از شما عزیزان که هم در وبلاگ و هم در کانال تازه تاسیس تلگرامی بنده رو مورد لطف همیشگی تون قرار دادید و واقعاً بنده رو به حالت مایع و بلکه بخار تبدیل کردید از خجالت !!! منم خجالتی !!!؟؟ اصلاً یه وضعی!!!

بله ما بر گشتیم و با تمام قوا برگشتیم تا به دشمنان و بدخواهان ثابت کنیم مریم وقتی اراده کاری بکنه به هر طریقی هم که شده بهش می رسه حتی اگه خیلی دیر ولی میرسه یا انشالا برسه !! حالا گیر ندید بلاخره دعا میکنیم برسه!!!

خانمی که شما باشی و از اونجایی که غالب دوستان قبلاً اشاره کردند که چطور میشه مثل من کوه نمک باشید و این همه بامزه !!! و گاهی هم شور و بدمزه!!!! باشید ..... و باز بعضی بدخواهان و اجیر شدگان دست آن موجود پلید(دختر عمه که یادتون هست؟؟!!!!) ارائه داشتند ایشون کلهم عقل رو از دست داده و مثل مقاومتی که در اثر جریان بالای برق به رسانا تبدیل شده و داره جریان رو رد میکنه از خودش !!! منم رد دادم رفته!!!

چرا این رو عرض میکنم بنده عارضم خدمت عزیزان چند ماه پیش یکی از عزیز ترین کسان خود را از دست دادم که همین طبع بلند و شوخ طبعی و بامزه بودن!! و گوله نمکی!!! و هوش و نبوغ و استعداد و هزاران صفت برجسته دیگه که اگه بخوام نام ببرم باید حالا حالا ها باید تایپ کنم !!!! و چون احتمال می دم از وجناتم همه چیز چون روز روشن است!!!!! دیگه نمیگم والا !! ریا میشه خدای نکرده!!!! و خلاصه کل این صفات برجسته رو مدیون ایشون بودم متاسفانه از دست دادم ..... خوب منم آدمم ناراحت شدم غصه هم بسیار خوردم و خدا شاهده داغووووون شدم !!!! ولی خوب یه روز که همینطور داغون و خسته تشریف داشتیم و بازهم مثل همیشه پیراهن که نه همون تی شرت مشکی خوشگله که تازه یکی دو ماه بود خریده بودم و روش کار شده بود و.....!!!! رو پوشیدم که ناگهان و اومدم تو آئینه نگاه کنم که ناگهان کنار دستم سرمای خاصی حس کردم!!!! خشکم زده بود !! ..... باور نمیشد داشتم چی میدیدم !! .... می خواستم جیغ بزنم و فرار کنم ولی انگار قدرت حرکت نداشتم !!!! حتی نمیتونستم پلک بزنم بسختی آب دهانم رو قروت دارم و با صدایی ..... بریده .... بریده ...... گفتم : مامان!!!!! ...... هیچ کس جوابی نمیداد اشک توی چشمام حلقه زده بود و دستم سرد تر و سرد تر میشد ...... خدایا باورم نمیشد .... چرا من؟؟!!! .... چرا الان!!!؟؟؟؟ ....... دلم می خواست هیچ وقت همچین روزی رو نبینم از روزی که اون مرحوم رفته بود زیاد به این موضوع فکر کرده بودم ولی حالا اصلاً نمی تونستم قبول کنم ..... چطور ممکن بود!!!.... چرا اینقدر زود آخه؟؟!!........ (صدای موسیقی پیام های بازرگانی ...... سپرده گذاران محترم بانک.....) خداییش دیدید اصلاً  اگاتا کریسیتی باید بره بوق بزنه !!!! ..... نبوغ ازم می باره!!! هیعییی کجایی استعداد کشف کن که اگه با لاکپشت هم میومدی تا الان رسیده بودی به من  ؟؟!!! ..... و اما حقیقت ماجرا سرمای خاص دست = لیوان آب یخی که همیشه کنار تختم می ذارم و احتمالاً مثل همیشه که همسر بسیار بسیار به حقوق فردی من احترام می ذاره و از لیوان من آب نمی خوره !!! اصلاً و ابداً !!! پس از نوشیدن کل آب مذکور .... دوباره یخ ریخته و آب کرده و صحنه جرم رو بازسازی کرده تا خدای نکرده ما نفهمیم  و جالب اینکه همیشه هم می فهمیم ولی چون حوصله زندان و دادگاه و رضایت واین داستان ها .... رو نداریم فعلاً در حال عطوفت ملوکانه به همسر جان بسر می بریم !!! .... ولی لیوان رو بجای تخت روی میز آرایش گذاشتن !!! آخه قربونت برم من !! آدم حسابی من اگه تشنم بشه بنظرت گجت هستم که دستم کش بیاد تا میز آرایش !!! یکم فکر کن  !!! یکم اندیشه کن !!! ای خدااااااا!!!!! یه تیزر برید لطفاً آقای کارگردان !!!! خلاصه بنده بیدار شدم و لباس خوشگله رو پوشیدم و در حالت خواب و بیدار اومدم کنار آئینه که دیدم ای دل غافل چرا تی شرتم طوسی سیر شده!!! ؟؟؟!!! اونم در حالی که کلی مهمان داشتیم اون روز !!!!! اونم از حالی که چشم فتنه یعنی دختر عمه دعوت بود !!!! اونم در حالی که بقیه لباس مشکی هام قابل استفاده نبود!!!! و در همین حین دستم یخ کردم و بنده استدلال کرده نکنه این که میگن انگار آب سرد خالی شد رو سرم برای من مثلاً از دستم شروع شده !!! کم کم میاد تا سرم!!!!؟؟؟؟؟ خو عزیزم ناراحت بودم !!! میفهمی !!!! ناراااااااحت !!!! می خوای دمای آب رو هم اندازه بزنم تو اون شرایط فجیع !!! والااااا ...... چه انتظارا دارید هاااااا...!!!! و الی آخر ......

ولی شما حساب کن تو اون شرایط که مثلاً صاحب عزا هستی !!!!! اون عنصر ناشناخته که حتی در این ایام هم انصافاً از هیچ کوششی برای گرفتن حال بنده دریغ نکرده تشریف مباااااارکشون رو بیارن و شما به عنوان صاحب عزا لباس صورتی گلدار بپوشی و تازه بنظر ناراحتم بیایی هیچی دیگه تا آخر سه نسل بعد من سوژه منحصر به فرد خنده باقی خواهم بود و بعید می دونم حتی کسی بتونه به جایگاه من نزیدک هم بشه!!!!! بله اونجا بود که فهمیدم بالاتر از سیاهی هم رنگی هست !!!! بله و اون رنگ رنگ سفید هست!!!! عاقا!! اصلاً نظریه پردازی رو دیدید !!!!! ..... نه خداییش فکر کنم باید به مغزتون چند روز استراحت بدید تا نظریه به این عظیمی روبتونه تجزیه تحلیل کنه ....... خوب دیگه اینا واسه ما نوابغ عادیه!!!! ما اصلاً کارمون نظریه دادنه !!!!!

بله دیدم تنها گزینه روی میز !!! ببخشید توی کمد یک لباس سفید !!!! ساده هست  که هیچ طرحی نداشته باشه لا اقل به سنت هندی ها عزا دار باشیم و مثلاً یه عکس کیتی !!! یا چیزی تو این مایه ها نباشه که بگن طرف رد داده اساسی !!!!

خلاصه با پوشیدن لباس مذکور مادر که مدت ها بود چشماشون بشدت ریز شده بود از بس گریه کرده بود و من تازه فهمیدم چرا میگن ما بچه های روغن نباتی هستیم و اونا روغن حیوانی !!! اصلاً اون آبغوره های من در برابر مامان همچون قطره بود در برابر دریا !!! خلاصه دوباره چشماش گرد شد و عصبانی یه نظر به من انداخت تا رنگ صورتم هم با لباسم ست بشه !!! ......

بعد یهو زد زیر گریه !!!! گفتم مررر .... یم ..... جااااا .....نم .... بیا دخترم میفهمم ...... الهی بمیرم ....... حالت رو می فهمم ...... و تازه سکه ی دوهزاری ام افتاد که بعععله الاناست که از این لباس سفید ها تنم کنن که آستیناش بلنده و از پشت به هم گره می زنن و در حالی که سوار یک ماشین شبیه ماشین حمل حیوانات خطرناک می شم جیغ بزنم ..... ولم کنید .... من دیوووونه نیستم !!!!! و کلاً یادم رفت قرار بود الان کلی جیغ داد کنم که آخه مادر من لباس مشکی رو چرا با مشکین تاژی ...چیزی نمیشوری که الان شبیه رنگ گربه های توی سطل زباله نشه تازه طرح راه راه هم توش در بیاد اگه دقت کنی  !!!! ؟؟؟؟؟ گفتم اولاً : من خل نشدم اتفاقاً خیلی هم عاقل شدم !!!! و از این کارم هم هدف دارم !!!!! (مدیونید فکر کنید مجبور بودم خودم رو توجیه کنم هااااااا) بله وقت کم بود و بازهم چالشی تازه برای این قهرمان همه میادین سخت !!!! خودم رو عرض می کنم دنبال چی می گردید !!!! و اینجا بود باید اول به خودم ثابت می کردم که واقعاً آیا کار درستی است که عزادار باشیم تا یکسال یا که خیر ... و آیا صرف ناراحتی و حلوا خیرات دادن و لباش مشکی در نیاوردن از تن به درد متوفی اصلاً می خورد یا نه !!!!

بخدا دستم نمیکشه بقیه داستان که طولانی هست رو تو پست بعد براتون می ذارم ..... کانال رو تنها نذارید تا می تونید عضو بگیرید ..... دوستانی که نظر دارند در مورد نوشته ها و در صورت دست شستن از جان شیرین انتقادی دارند یا با تلگرام یا با همین وبلاگ می تونند باهام در ارتباط باشند ..... همین .....

یا علی (ع)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :