تبلیغات
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2) - 22-The revenant 4
 
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت عزیزان دل و تمامی همراهان همیشگی این وبلاگ عارضم خدمت دوستان طی مذاکرات قبل با مادر خانم دکتر عزیز تر از جانمالن که اتفاقاً فامیل هم بودیم  و با مادرشون چه ساعت هایی را که گل نگفته بودیم و گل نشنیده بودیم و الی آخر طبق فرمایش مادر گرامیشون بنده و همسر تصمیم گرفتیم به جای اینکه مثل مدیر عامل های شرکت های حسابی همینطور سر به زیر در حال که از ریز و درشت شرکت بهم سلام میکنند و دریغ از یک حرکت ابرو در جهت علیک سلام !!!!! یکراست بریم تو اتاق خانم دکتر مثل بچه آدم بریم خودمکون معرفی کنمیم  و تاکید هم کنیم که اگر مورد اورژانسی یا مهمی دارند ما بعد از آنها میریم داخل خلاصه چشمتون روز بد نبینه تا در مطب رو باز کردیم دیدم نخیررررر کلاً انگار استادیوم آزادی رفتیم مثل بانک ها هم صندلی وسط مطب بود هم کناره ها و طبیعتاً کامل پر  و تازه بجای یک منشی دو سه نفر بودند دوتا پشت میز نشین یکی هم همش پرونده به دست می رفت اتاق دکتر و میومد ...... یک منشی هم کلاً با تلفن حرف می زد حالا انشاالله کاری بوده و یک چیزهای می نوشت و یکی هم با مریض ها سر نوبت کلنجار می رفت خلاصه با نگاهی به همسر کلاً بی خیال متانت و لطافت و مهریونی و نوع دوستی شده و تصمیم گرفتیم حالا مدیر عاملی نه ولی در حد یک معاونی دیگه باشیم . منم در حالی دکه پشت چشمی برای همسر نازک کردم که یعنی بفرما اینم از تمام اون شرایطی که می خواستی ایکاش می دونستم یه بوتیک هم با هم می رفتیم بجای شام خالی !!!!! ......  خلاصه بعد از ده ... بیت .. سی ... چهل .. .. ‍‍‍‍‍‍!!!!! و آن ..مان ... نوارا...!!!! تصمیم گرفتیم به همون خانم که هی پرونده بدست می رفت تو مطب و میومد اعلام حضور کنم و اعلام کنم میل دارم دکتر رو شرف یاب کنم و اجازه ملاقات با خودمان رو نصیبش کنم !!!!!...... خلاصه خیلی نرم رفتم کنارش در حالی که داشت تو یه پرونده دنبال چیزی می گشت .... خیلی آرووووم توجه کنید خییییلی آروم ..... گفتم ببخشید خانم ...... اونم خیلی محکم و عصبی گفت بععععله ...... گفتم بنده مریم .... هستم و می خواستم خانم دکتر رو ببینم عرض خصوص داشتم..... گفت خوب به من چه!!!!؟؟ گفت عزیزم ایشون منتظر من هستند .... گفت ببینم اصلاً اگه وقت داری دیگه به من چیکار داری سر نوبتت من پرونده ات رو می برم واسه دکتر حالا برو بشین که خیلی کار دارم...... گفتم خانمی .... عزیزم  شما به دکتر بفرمایید حالا اگه گفتند باید منتظر بمونم چشم به روی چشمم ...... گفت آهان می خوای من برم تو عین قاشق نشسته بپری تو مطب و آه و ناله کنی بدون نوبت بری تو ..... گفتم خانم محترم نه من شما رو مشناسم نه شما منو پس بهتره حد شوحی رو حفظ کنیم درسته شما شوخی میکنید ولی لحنتون منو آزار میده..... اونم که اصلاً انگار آماده بود یه آدمی بهش گیر بده صداش رو بلند کرد .... و گفت : آزارت میده که میده من همینم که هستم اصلاً برو بیرون ببینم ..... منم دیگه هر چی سعی کردم متانت و آرامش به خرج بدم و از کوره در نرم .... نشد که نشد منم گفتم : شما چیکاره ای که منو بیرون میکنی !!!؟؟؟ .... من اومدم دکتر رو ببینم با شما اصلاً کاری ندارم ...... خلاصه در حالی که من رو از یک طرف همسر می کشید و  اون بنده خدا رو هم همکاراش ...خلاصه بعد از در افشانی های ایشون و دفاعیات ما  و تشکر از ایشون بابت بیاناتی ارزشمند و مفید مبنی بر اینکه بیلان کاری ایشون در مطب چی هست و حتی سوابق ورزشی رزمی ایشون و توضیح اینکه ایشون هر روز قرص اعصاب می خورند و ..... خانم دکتر تشریف آوردند بیرون خیلی عصبی گفتند : ببینم اینجا چه خبره ؟؟!.... خانم...: چی شده اینجا ؟!! خانم عصبی گفتند : از این خانم مثلاً محترم بپرسید که یکساعته اعصاب من و خرد کرده !!!! می خواد به زور بدون نوبت بیاد پیش شما تازه پر رو... پر رو.... می گه کار خصوصی با شما داره!!!؟؟!! خانم دکتر یه نگاه خیلی تندی به من کرد و گفت : ایشون راست میگن؟! گفتم : تا یه جاهاییش رو ولی مهم نیست ایشون ماشاالله خیلی کارشون زیاده طبیعی هم هست حافظشون یاری نده ماشاالله با این همه مریض والا منم بودم بدتر از این میشدم!! از نگاه خانم منشی عصبی میشد فهمید که الان تو دلش داره حسابی من رو دعا میکنه !!!!! شایدم دوست داشت ما رو از پنجره پرت می کرد بیرون یا سیم آسانسور رو پاره میکرد و الی آخر هر چی بود دوستانه نبود ..... منم خیلی ریلکس اسم کوچیک خانم دکتر رو صدا زدم و گفتم :... جون منم ... مریم .....خانم دکتر گفت:اولاً کی به شما اجازه داده من رو با اسم کوچیک صدا کنید ثانیاً من که یادم نمیاد شما رو بشناسم منم گفتم : من مریم .... هستم دختر ... خانم حالا یادت اومد؟دیشب مگه مامانتون بهتون زنگ نزدند .... گفت : آها ...مریم خانم .... خیلی خوش آمدید ببخشید... نشناختم آخه قبلاً خیلی چاق بودید!!!! انتظار نداشتم .... (در همین آن خانم عصبی خنده ریز و موذیانه ای سر دادند که خدا شاهده اگه نانچیکوی مرحوم بروس لی همراهم بود یک ضربه خیلی ضعیف به خانم دکتر می زدم که اینقدر ما رو ضایع نکنه و در مورد اون خانم منشی عصبی هم ..بماند فقط در همین حد بدونید که..... خدا تمام کشته شدگان زیر نانچیکو که فقط چند سلول ازشون باقی مونده رو بیامرزد ) خلاصه بعد از اینکه چرا از اول خودت رو معرفی نکردی و این جور تعارف ها ....(آخه خدا خیرت بده من از اول پس چیکار کردم!!؟؟؟ ..... داشتم داستان می گفتم ؟؟!!! خو معرفی کردم !!!!...... آقا می خوایی تعارف کنید یه چیز دیگه بگید اینجوری طرف ممکنه رزمی کار باشه تجزیه تون کنه هااااا از ما گفتن بود!!!!)خلاصه بعد از یکم گپ و گفت رفتیم سر اصل مطلب .... منم به خیال خودم انگار که مطب واسه خودمه رفتم سمت گوشه اتاق رو تخت نشستم و گفتم بفرمایید .... من آماده ام ...... یهو خانم دکتر گفت :مریم جون من گفتم برید قسمت معاینه !!!!؟؟  گفتم :نه ... جون ما دیگه خودیم یه پا دکتر شدیم .... می دونستم که الان اینو میگین من زودتر رفتم که خدای نکرده وقت بقیه مریض ها تضییع نشه!! خانم دکتر گفت: نه عزیزم بیا پایین اولاً من که این سونوگرافی رو قبول ندارم !! .... باید جدید باشه ..... ثانیاً این غده شما تو این عکس ها خیلی کوچیکه و هنوز نمیشه با لمس کردن از نوع غده مطمئن شد پس یه سونو برات می نویسم  جوابشو گرفتی سریع بیا ...... ما هم خداحافظی کردیم و رفتیم ..... و اما اون خانم عصبی ....که هی مثلاً حواسش به ما نبود و اینور اونور می رفت .... رفتم بهش گفتم خانم... اگر حس میکنید اشتباه از من بوده .......معذرت می خوام ... اونم اول روش رو اونور کرد بره .....بعد انگار پشیمون شد و برگشت گفت منم معذرت می خوام ولی برای تعیین وقت اصلاً من کاره ای نیستم!!! باید پیش همکارم خانم ... برید ایشون راهنماییتون میکنن..... تو دلم گفتم خوب میمردی از همو ن اول میگفتی ....آخه تو که کمربند زرد هم نداری واسه چی ...... استغفرالله مگه می ذارند آدم آروم باشه ..... خلاصه اونروز هم بخیر گذشت ....همسر که تا الان بود ولی نبود رو قشنگ به نمایش گذاشته بود یعنی تا قبل از ورود به مطب بود ...هنگام بحث نبود.... وقتی بخیر گذشت همه چی و رفتم داخل دیدم زودتر از من رو صندلی بود..... و لحظه خداحافظی باز نبود ...... حالا مدعی شده بود که اگر من جلوت رو نگرفته بودم معلوم نیست چی میشد و این حرفها ...... البته ما که می دونیم خیلی خطرناک تشریف داریم و صد تا مرد جنگی حریفمون نیستم وقتی خشمگین بشیم ولی تو رو خدا آقایون .... یه چیزی بگید ما باورمون بشه .....باور کنید ما بعضی وقتها خودمون گول هم می زنیم که باورمون بشه شما قهرمانید ولی شما هم یکم پیاز داغ سیر داغش رو کمتر کنید والا بهتر و خوشمزه تره ......

همین دیگه ....عمری بود بقیه اش رو می نویسم

یا علی (ع)

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 26 مرداد 1397 06:46 ب.ظ
If a lady puts her own self-interest ahead of her husband and kids, I can not
imagine that she would be too involved about anyone
else's.
جمعه 26 مرداد 1397 09:37 ق.ظ
Hello, i read your blog occasionally and i own a similar one and i
was just curious if you get a lot of spam responses?
If so how do you protect against it, any plugin or anything you can advise?
I get so much lately it's driving me crazy
so any assistance is very much appreciated.
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:19 ب.ظ
Hi! I'm at work browsing your blog from my new iphone 4!
Just wanted to say I love reading through your blog and look forward to all your posts!
Keep up the excellent work!
یکشنبه 24 مرداد 1395 08:15 ب.ظ
سلام مریم خانوم عزیز و گرامی خودم. خدمتتان عرض کنم بنده مطالبتون رو همیشه میخونم . اینقدر با نمک و جذاب مینویسین که یادم میره کامنت بذارم
ادامه ندارد؟...
مریم سلام بی نام عزیزم
ممنونم عزیزم شما همیشه نسبت به من لطف داشتید و همیشه شرمنده می فرمایید
ولی بنده حقیر همیشه از نظرات شما بسیار استفاده بردم وانشاءالله خواهم برد بنا بر این لطف کنید با زهم ما رو از نظراتتون بهره مند کنید
چهارشنبه 20 مرداد 1395 01:35 ب.ظ
سلام مریم جان
چه جوریه که این پست آخر اومده دوم قرار گرفته و ما سر میزدیم و بعد از مشاهده پست بالا دست خالی می رفتیم؟!!!
مریم سلام رویا جان
والا چه عرض كنم از دست این میهن بلاگ حالا ببینم چیكار میكنم درست بشه ممنون تذكر دادی عزیزم و ممنون از دقت نظرت
یکشنبه 17 مرداد 1395 06:23 ب.ظ
باسلام خدمت شما دوست عزیز وب بسیار زیبا و پر محتوایی دارید .دوست من میشه وب سایت http://teberooz.ir/ را با عنوان گیاهان دارویی لینک کنین من هم شما را لینک می کنم سبز باشید
یکشنبه 17 مرداد 1395 05:51 ب.ظ
مطالبتون واقعا زیباست من که استفاده کافی بردم اومیدوارم یقیه هم استفاده ببرند با سپاس از شما
یکشنبه 17 مرداد 1395 05:50 ب.ظ
سلام عزیزم وبلاگ خیلی قشنگی دارید آیا دوست داری وبلاگت را به هزاران كاربر اینترنت معرفی كنید

همین امروز لینك خود را ثبت كنید تا 1000 بازدید رایگان فقط تا آخر سال دریافت كنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :