تبلیغات
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2) - 21-The revenant 3
 
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
 
یکشنبه 10 مرداد 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام عرض می کنم خدمت تمامی دوستان و همراهان همیشگی این وبلاگ حقیر

همین اول کاری یه نکته ای رو عرض کنم دوستان بعضاً گلایه دارند گه چرا نیستم و. کم رنگ هستم و کلاً نامرئی هستم و اصلاً یه چیزیشدیم تو مایه فلسفه سقراط که هست و لی نیست و این جور داستان ها خوب عارضم خدمت دوستان اینکه بنده مطالبم یه جورایی بنظر خودم نمک داره!!!! و بقول بعض ها خوشمزه تشریف دارم !!! دلیل نمیشه کلاً سیب زمینی باشم!!!یعنی احساسات نداشته باشم و افسردگی و دیپریشن و اینجور مرض های باکلاسی نگیرم!!!! اصلاً مگه ما چمونه ؟؟!!!چطور طرف میاد تو وبلاگش می نویسه دلتگم مثل .... !!! یک میلیون نفر قربان صدقه اش میرن که دل ظریفش خدای نکرده تنگتر از این که هست نشه که بجای تیرکمون عشق مجبور بشن سوزن ته گرد به قلب طرف پرتاب کنند که بلکه عشق سوزان جوشیدن بگیره!!!!

اونوقت ما بیام بگیم جاتون خالی دیروز رفتیم کشتارگاه اشتباهاً سلاخی شدیم رفت الانم روحم اومده ازتون حلالیت بطلبه!!!!!همش یک نفر باید کامنت بذاره اونم تبلغ چسب زخم بکنه !!!!!  این همه گفتم بی ربط و با ربط که بگم عزیزان دل یه مدت خیلی خیلی سختی رو داشتم اصلاً حال و روزم خوش نبود و چون دیگه نمک گیر دوستان شدیم گذاشتم حالم یکم خوب بشه که قلمم رنگ غم نگیره بعد بیام خدمتتون حالا چی شد ادامه ماجرای پست قبلی مون

خانمی که شما باشید بعد از اون دکتر مهربون!!!! اولی که کلاً حالمون رو دگرون کرد دیدم نه مثل اینکه حالا یه مشکل جدید هم داریم اینکه علاوه بر این دکترش خوب باشه ..... باید خانم هم باشه تازه بقول همسر باید نزیدک خونمون هم باشه که ترافیک اعصاب همسر رو خورد و خاکشیرنکنه تازه باید ببینیم دکترش اهل عمل هم هست یا نه!؟؟!! نه....... نه اون عمل منظورم جراحه!!! ای خدا از دست این افکار پلید بعضی هاااا...... تازه باید خلوت هم باشه !!!! که همسر حوصله شلوغی رو ندارند ...... و دیدم با این شرایطی که همسر گذاشتند اونم از سراینکه چرا بنده با دکتر تند!!! حرف زدم !!! که از نظر خودم من نسبت به خشمم هیچی !!! دقت کنید هییییییچی بهش نگفتم ....

بععععله دیدم با این شرایط باید منتظر حضرت عزرائیل (ع) بنشینیم تابیایند چون دکتر خوب و خلوت و نزدیک چند تا پاردوکس هست که تو هیچ معادله ای نمی گنجد ..... و خلاصه شما حساب کن اعصابت از بیماری خورد هست همینطور یه همچین شرایطی هم برات بذارند !!!!خداییش چیزی نمونده بود اون نانچیکوی مرحوم بروس لی رو بیارم و ....... ولی باز خدا به جووونی خییییلی !!!!!از اهالی مردم کره زمین رحم کرد!!!!!؟؟؟؟!!!!! وگرنه ......بماند!!! خلاصه بنده هم لجباز گفتم باشه حالا که اینطوره با تمام این شرایطی که گذاشتید به دیده منت تا آخر همین هفته وقت میگیرم میریم!!!! حالا کی بود دوشنبه یعنی شیرین 2-3 روز بیشتر وقت نداشتم اینطور که ما سنگ بزرگ برداشتیم همسر هم موقعیت رو مناسب دیدند و گفتند اگه نتونستی چی!!!؟؟؟؟ گفتم اگه نتونستم میریم هر دکتری تو بگی !!!؟؟؟؟ با اینکه وجدان و عقل داشتند توی مغزم بال بال میزدند آخه دانشمند !!؟؟ تو اگه خودتم دکتر باشی نمی تونی به خودت دو روزه وقت بدی!!! لا اقل تو که عملاً تعطیلات رو شروع کردی در رو باز کن ما هم بریم پی زندگیمون!!!

بعله فرداش یعنی سه شنبه که از خواب بیدار شدم با تمام وجود حس می کردم که عجب سنگ بزرگی برداشتم ..... سرم درد می کرد کلافه بودم ..... و یهو همینطور عین بچه ای که یهو فهمیده مامانش رو گم کرده زار زار گریستم خلاصه تا 12 تنها کار مثبتم این بود که نصف جعبه دستمال کاغذی رو حروم کنم ..... ناگهان یادم افتاد بابا گشنمه !!!!  خلاصه بیخیال از همه چیز جاتون خالی یه نیمرو حسابی با گوجه و خیار شور و نان سنگک فیرزی نوش جان کردم و گفتم ببین مریم تو تو کمتر از این مدت هم تونستی کارهای بزرگتر از این انجام بدی(البته این قسمتش خود گول زنی مثلاً تونسته بودم !!!.... خوب تو اون شرایط وقتی هیچ افتخاری نداری تو زندگیت باید خودتو گول بزنی ...و عجیب این که این گول خوردن خودخواسته عجب حالی هم میده....)خلاصه یه حسی داشتم مثل سوپر من .....اصلاً تو جوی بودم عجیب هااااا...... خانمی که شما باشید تلفن رو برداشتم و لبتاپ رو روشن کردم و google  و 118 بود که بی وقته داشت کار می کرد خبر رسید سرور مرکزی گوگل نیم سوز شده و نصف کارکنان 118 استعفا کردند!!!!!؟؟؟؟؟!!!! و تنها چیزهایی که گیرم اومده بود یه عالم کاغذ و شماره تلفن و چند تا دکتر که بهترین وقتشون 7 ماه دیگه همین موقع بود خلاصه همینطور که از سوپر من به little man داشتیم تبدیل میشدیم و جو فوق العاده بالامون داشت به خلا کامل می رسید یهو تلفن زنگ خورد اصلاً کی می تونست باشه یه شماره هچل و هفت اول گفتم ولش کن ...بعداً  گفتم نه شاید  از مطب دکتر ها باشه ...... خلاصه با هیجان گوشی رو برداشتم و دیدم......(بقیه در ادامه مطلب )





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 26 شهریور 1396 06:46 ب.ظ
Howdy! Do you know if they make any plugins to protect against
hackers? I'm kinda paranoid about losing everything I've worked hard on. Any recommendations?
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:27 ب.ظ
I’m not that much of a internet reader to be honest but your blogs really nice, keep it up!

I'll go ahead and bookmark your site to come back down the road.
All the best
شنبه 14 مرداد 1396 02:16 ق.ظ
Hello! Would you mind if I share your blog with my myspace group?
There's a lot of people that I think would really enjoy your content.
Please let me know. Thanks
جمعه 13 مرداد 1396 03:25 ب.ظ
If some one desires expert view about blogging and site-building then i suggest
him/her to pay a quick visit this blog, Keep up the pleasant job.
یکشنبه 8 مرداد 1396 12:47 ق.ظ
Hello, i think that i saw you visited my weblog thus i came to “return the favor”.I'm trying to find things to enhance my web
site!I suppose its ok to use a few of your ideas!!
دوشنبه 21 فروردین 1396 05:11 ب.ظ
If you would like to increase your know-how just keep visiting this website and
be updated with the hottest information posted here.
یکشنبه 20 فروردین 1396 01:30 ب.ظ
Heya i'm for the first time here. I came across this board
and I to find It truly useful & it helped me out
a lot. I am hoping to present something again and help others such as you aided me.
شنبه 16 مرداد 1395 02:17 ب.ظ
وااااای سلام مریم جان
نمی دونید چقده خوشحالم که بالاخره پیداتون کردم
من خواننده خاموش بلاگفاتون بودم و خیلی به اونجا سر میزدم شاید خبری ازتون شده باشه
الان ولی نمی دونم خوشحال باشم پیداتون کردم یا ناراحت باشم بخاطر بیماریتون...ان شاالله سالم و سلامت باشید.لطفا زودتر بقیه ماجرا رو بگید که نگرانم
مریم سلااااام رویا خانم عزیز دل منم خوشحالم باهات آشنا شدم عزیزم
ناراحت چرا ؟ شما كه مریم رو میشناسید ناراحتی اصلاً با ما نسبتی نداره
من كه از آشنایی با شما خواهر گلم خیلی خیلی خیلی خوشحالم
چشم اولین فرصت می نویسم
چهارشنبه 13 مرداد 1395 10:06 ب.ظ
دوست ندارم شنونده ماجرای تلخ و درددار دوستم باشم اما شما وقایع تلخ رو هم انقدر شیرین تعریف می کنی آدم مشتاق میشه که منتظر بقیه اش هم باشه
مریم سلام خواهر گلم
ای جانم من چیكار كنم با این همه لطفی كه شما نسبت به من حقیر دارید؟
بنظر من كه هر اتفاقی یه دلیلی داره و اگر به چشم این نگاه كنیم كه خدا با هر آزمونی به آدم خیلی چیزها یاد میده تازه وقتی تموم میشه میفهمیم خدا چقدر ما رو دوست داشته و چقدر این اتفاقات میتونه دلیل اتفاقات به مراتب بهتر باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :