تبلیغات
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2) - 16- بخشش از نوع مریمی !!!
 
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
 
دوشنبه 19 بهمن 1394 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمامی خواهران و برادران عزیزتر از جانم .

خوب الوعده وفا ...... گفتم زود به زود پست می ذارم انشاءالله بفرمایید ...... این هم پست زود ..... دیگه چی می خوایین؟؟!!! .... نه والا ..... دیگه چی می خوایین؟؟!!!

بععععله جونم براتون بگه بعد از پست اندر احوالات فرنگستان که همونطور که دیدید برای ایکبار هم که شده به لطف خدا فرار مغزها صورت نپذیرفت!!!!!!؟؟؟!!!! ..... و یکی از نوابغ هستی که دهر تا بحال به خودش ندیده!!؟؟!! و نخواهدم دید !!! .... در کشور عزیزمان باقی ماند تا دوستداران علم و دانش در همین ایران... تهران خودمان !!! ....از حضور بنده کسب فیض کنند .... حالا اینکه دیگه کسی دنبال کسب فیض که هیچی دنبال کسب علم هم نیست ..... البته اون قسمت کسبش درست شده هاااا همه تو همون کسب موندند و متاسفاته هنوز به بخش دومش که فیض ، کمال و علم باشه نرسیدند و ما همینطور چون کوه علم که بحالت استند بای رفته باشه منتظریم !!!! ..... منتظر لا اقل یک کسب سلام کن ناقابل .... یا یک کسب تحویل گیر که اندکی از علم بیشمارمان را تقدیم کنیم که متاسفانه هنوز که هنوزه شناخته نشدیم !!! ..... هیعییی زمونه !!!..... دیگه چه کنیم دیگه !!!.....

بععععله متسفانه الان دیگه همه دنبال کسب مال هستند و دیگه کسی به منابع علم و دانش مثل من!!!!حتی نگاه هم نمی کنه چون بقول معروف چیزی از بغل این قسم آدمهای مثل من در نمیاد که نمیاد !!؟؟!!!تازه اگه این عالمان و دانشمندان یکم عین بنده خوش اشتها هم باشند!!!که دیگه فبها المراد !!! ..... علاوه بر اینکه کسب مال نمی شه کسر مال و مواد غذایی هم میشه!!!؟؟!! ..... پس همون بهتر که عطاش رو به لقاءاش ببخشیم!!

خلاصه در این راستا امروز می خوام در خصوص یک مساله بسیار مهم بحث کنم حالا بنده که جزء علم و دانش فراوان چیزی ندارم ببخشم ولی اونایی که ته جیبشون اصطلاحاً پر هست و دستشون به دهنشون می رسه آیا وقتی می بخشند واقعاً می بخشند یا اونم حساب شده است و دارند کسب می کنند .....

حالا عرض می کنم خدمتتان یادمه در دوران دبیرستان بهترین دوران زندگی من بود !!!!.... چرا ؟؟!! چون یک مدت بود یک دکتر مهربان پیدا شده بود و یک رژیم خیلی اصولی و قشنگ بهم داده بود که بنده 12 کیلو وزن کم کرده بودم و تازه اش هم لباس های مامان اندازه ام میشد !!...... و فکر کنید ؟؟!!!.... من!.... کمد لباس های مامان...... آئینه ..... من این همه خوشبختی که محال هم نبود و واقعاً بود.... ولی ......یک ولی ی گنده این وسط وجود داشت .... مادر بی نهایت روی لباس هاشون حساس بودند ..... و به محض نزدیک شدن بنده به کمد ایشان دزدگیر ذاتی مادر شروع به کار می کرد !!! اصلاً من نمی دونم چطور می فهمید من دارم می رم سر کمد لباس هاش ..... و از آشپزخونه سریع خودشون رو به اتاق می رساندند و اگردر حال ارکتاب جرم بودم که ..... خوب خدمتم می رسیدند!!!! و با همون کفگیر یا ملاقه یه هر چیزی به غیر از چاقو ....بنده رو مورد عنایت خاص قرار می دادند  ... و اگر نزدیک کمد بودم  که داد و بی داد راه می انداختند مگه تو درس و مشق نداری!!! برو سر درست ..... و اگر نزدیک اتاق منو می دیدند به همون چشم غره بسنده می کردند!!.... و خلاصه این عقده در دلم ما هی ریشه می دواند که اون لباسی که زن عموی بابام از فرانسه خیلی سال پیش برای مادر آورده بود و جالب اینکه مادر هم اصلاً این لباس رو نمی پوشید!!!! با جان و دل بپوشم و زیپش هم بکشم بالا !!!!!چون برای بالا کشیدن زیپش مشقاتی باید میدیدی که واقعاً طاقت فرسا و جانکاه بود ..... و اینم بگم بنده دو سه بار عملیات نا موفق پرو لباس رو انجام داده بودم ولی این زیپ ذلیل مرده اش که من نمی دونم چه حکمتی بود که اینقدر بد دست باشه !!! بسته نمی شد!!! و از ترس اینکه یک وقت در اثر مداومت در بالا کشیدن و زیپ و جا زیپی با هم یکجا در بیاد !!!علی رقم تلاش بسیار کار را نیمه کاره رها و حسرت به دل صحنه جرم را ترک می کردم!!!!

خلاصه تا اینکه یک روز تصمیم مهمی گرفتم  و اون ...(بقیه در ادامه مطلب)

 

مرتب کردن کمد لباسهایم بود؟؟!!!! .... خوب این چه ربطی به اون لباس آبی خوشرنگه ی مامانم داشت؟؟!!! ..... صبر کن عزیزم الان می گم بهت....

بعله بعد از عملیات مشقت بار!!! و حتی مرگبار!!!!!! تمیز کردن کمد بعد از پیدا کردن خیل عظیمی از وسایل گمشده !!! و فراموش شده ....و پرس شده و له شده و شکسته شده ...... همینطور که اشک در چشمان من و کمد حلقه زده بود  از مشاهده این همه تمیزی و مرتبی !!!! و کمد مدام زیر لب می گفت من و این همه خوشبختی ....!!! در حالی هنوز کمد داشت واسه خودش بشکن می زد!!! و من و این هم خوشبختی می خوند !!!! تصمیم شیطانی خود را عملی کردم !!و به بهانه اینکه کمدم پره و جا نداره چند تا از لباس های خیلی شیک و مجلس ام را به کمد مادر منتقل کردم(هر چند با توجه با کاهش وزن و رژیم یکم گشاد شده بود ولی خوب می شد پوشید هنوز....و دوستشون داشتم ....میفهمید دوووووووستشون داشتم!!!!!) تا این بهانه به هدفم(اون لباس آبی قشنگه مامانم) هر چه بیشتر نزدیک باشم !!!! ولی قافل از اینکه مادر بسیار زرنگ تر از این حرفها تشریف دارند !!!؟؟؟ ..... بعله یک روز که اتفاقی داشتم می رفتم یه سر و گوشی آب بدم و ببینم لباس مورد نظر در چه حاله ..... با صحنه ای روبرو شدم که ...... مسلمان نشوند کافر نبیدند....!!!! یعنی مرگ رو جلوی چشمام دیدم  ...... در حالی که نفسم بند اومده بود ...دویدم سمت آشپزخونه و بریده بریه گفتم : ما...ما....ن ......لباس..... اون لباسه ..... کو؟؟!!

مادر هم مثل همیشه لطف و عطوفت خرج کرده و به چشمان من نگاه پر مهری انداختند و گفتند: یعنی بهتر بگم جیغ زدند .....مریییییم!!.....ای خدا بگم چیکارت کنه دختر !!!! دمپایی هات کو پس ......من آشپزخونه رو الان شستم  ..... زود باش جوراباتو در بیار  ..... الان کل خونه رو گند می زنی!!!

منم تازه به خودم اومدم که به به جوراب نگو خیس آب شده و مادر هم حساس!!! خلاصه سریع به سرعت برق و باد .... البته برقی که سر راهش کلی مقاومت گذاشته باشی ها و بادی که لای درختان خیلی سرسبز می گذرد بیشتر شبیه نسیم ملایم !!! رفتم و دمپایی پوشیدم و رفتم .... و بعد از اندکی پاچه خواری و ماساژ شانه های مادر گفتم : مامان جووون .... یادنه اون لباس آبیه که خانم... از فرانسه آورده بود .... گفتتند: خوب آره یادمه ..... گفتم الان دیدم نیست .... دادیش خشکشویی ..... گفتند : اولاً که تو به اجازه کی رفتی سراغ کمد من؟ دوماً بخشیدمش به فقرا .... یه چند تا از لباس هاتم که نمی خواستی گذاشته بودیش کمد من اونا رو هم رد کردم چی بود جا گرفته بود ؟؟!!!اون لباس آبی هم که کوچک شده بود برام درش کردم رفت!!!!!

بععععله و من همون جا در افق محو شدم .......اصلاً همین چالش آب یخ رو تصور کنید شما فکر کن بجای یک سطل آب یخ یک دریا آب یخ همینطور داشت رو سرم می ریخت!!!!؟؟؟!!! ......در یک کلام بزرگترین خبر بد زندگیم تا این لحظه همون بوده!!!!!!.... و تا ساعت ها در شوک عصبی شدید به سر می بردم ..... و خدا رحم کرد که مجنون و دیوانه نشدم در اثر این ضایعه عظیم !!!.... (البته بعضی از بد خواهان و دشمنان تهمت هایی مبنی بر قاطی کردن و شیرین مغز شدن بنده از همون حول و حوش بازه زمانی می دهند ولی خوب بد خواهند می فهمی ..... بدخواااااااه!!!!!)
و من فقط گفتم آخه چرااا؟!!؟؟

مادر هم چشماشون رو گرد کردن و با غضب مخصوصشون یک نگاه به سر تا پای من انداختند و گفتن: بله ..بله ....چی شد الان؟؟!!.... حالا دیگه باید از تو اجازه بگیرم که چی کار کنم؟!؟!؟.....ببین مریم !!!!..... بععله خلاصه اش فرار به اتاق ....سیکل گریه .... خواب ....بیداری ..... یاد آوری صحنه فجیع کمد بدون لباس آبیه و لباس خوشگل های خودم!!! .... گریه !!؟؟!!... مدام تکرار و تکرار و تکرار می شد !!!! .......

یعنی مایی که می خواستیم لباس آبیه رو به چنگ بیاریم علاوه بر این که اون لباسه از دست رفت لباس های خوشگل مجلسی خودم هم از دست رفت که رفت یادشان گرامی .... روحشان شاد .....

حالا اینم قضیه بعضی از اون آدمهایی هست که کمک آنچنانی می کنند ولی همه جا تو بوق و کرنا می گند ببینید آی مردم ما چقدر آدمهای لارج و خیری هستیم ..... یعنی سرمایه گذاری میکنند واسه ثواب ولی ثواب و هزینه هاشون با هم میره به فنا ..... پس یادمون باشه بخشش باید پنهانی و فقط برای رضای خدا باشه و لاغیر وگرنه همین میشه که برای بنده شد .... خدا شاهده هنوز دلم برای اون لباسه و لباس های عزیزم کباب میشه وقتی دارم می گم .....

همین دیگه .....نارحتم دیگه!!! .....مگه چیه!!!!.... چیه می خوایین همین جا بشینم زار بزنم؟؟!!! ...... نظر هم بذارید دیگه ...

یا علی(ع)

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 19 بهمن 1394 09:34 ق.ظ
اگه به سایت من سر بزنی پشیمون نمیشی. پس حتما سر بزن منتظرم.ممنون

دوشنبه 19 بهمن 1394 08:36 ق.ظ
سلام خیلی ناراحتم از دستت چرا نمیای وبم؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :