تبلیغات
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2) - 15-اندر احوالات مهاجرت به بلاد فرنگستان!!!
 
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
 
چهارشنبه 14 بهمن 1394 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم.

 

سلام عرض می کنم  خدمت تمامی دوستان عزیزم بابت غیبت و دیر پست گذاشتن بازم مثل همیشه شرمنده روی ماه تک تکتون هستم هیچ حرفی هم توش نیست!!!

قول میدم اگه خدا بخواد بیشتر و زود به زودتر پست بذارم .......

خانم گلی که شما باشید یادمه اولین سری که سودای مهاجرت!!! به سرم زد!! دوم راهنمایی بودم که یکی از دوستان نچندان صمیمی اینجانب یعنی سارا که از اون دخترای مثلاً خییییییلی باکلاس مدرسه بود هر جا نشست گفت ما تا چند ماه دیگه میریم USA !!!..... هییییی واقعاً دلم می خواست خفه اش کنم وقتی با لهجه بیشتر شبیه بربره ای اش و صدای مزخرف تو دماغی اش پشت چشم نازک می کرد و عینهوو خانم تناردیه نگاهت می کرد و خیلی ریلکس و با فخر فروشی خاصی می گفت برای من که دیگه درس و مشق اهمیتی نداره ما کلاً داریم میریم USA ....... البته نگران نباشید کارت پستال می فرستم براتون!!!!؟؟؟!!!!

همه بچه های کلاس هم ندید بدید!! چنان دورش رو می گرفتند که انگار سفیر کدوم کشوری هست خانم سارا خانم!!! خلاصه روحیه منم ظلم ستیز!!! یکمم هم ژان وانژان و رابین هود و همین فردین خودمان را هم قاطی کنید !!! یعنی همچین شخصیتی دارم من هاااا!!! بازم بگید مریم کم الکیه !! نه ..... بگید دیگه!!؟؟!! خلاصه وقتی که دیگه آمپر جوش به نزدیکای نقطه 100 نزدیک شد و بی اغراق فشار 100 کیلو پاسکال تو مغزم حس می کردم یهو بی مقدمه همینطوری الکی برگشتم محکم دست سارا خانم خارجکی رو گرفتم و گفتم تو فکر کردی کی هستی که این همه دور برداشتی بابای من تا حالا کمه کم 10 بار!!! آمریکا و فرانسه و آلمان رفته و برگشته!!!! منتها ما مثل بعضی ها ندید بدید نیستیم !!!؟؟!!؟؟!تا یه بلیط اتوبوس!!!! واسه امریکا گرفتیم همه جا بشینیم پز بدیم !!!!!

بعله شما فکر کن گوشت بز که به دیر پزی معروفه در همیچین فشار و دمایی عین کره میشه در این شرایط چه انتظاری از مغز من دارید!!! نه یعنی فکر کرید من اصلاً می تونستم تو همچین شرایطی فکر کنم!! همیم که زنده ام حکم معجزه رو داره!!بر خواهر من .....برو خدا رو شکر کن ... وگرنه کی می خواست واستون همچین وبلاگ وزینی!!!؟؟؟ بزنه ..... برو عزیزم!!!!!

خلاصه در کسری از ثانیه وقتی چشمهای گرد و دهن های باز بچه رو دیدم تازه متوجه عمق فاجعه شدم !!! و در همون کسری از ثانیه فهمیدم که چه اشتباه مهلکی مرکتب شدم و درست یک ثانیه بعد از همون کسر از ثانیه بغض گلومو گرفت و 3 ثانیه بعد با چشمانی اشکبار جمع رو ترک کردم .....

در حالی که کارگردان هنوز در حال تجزیه تحلیل سوپر اکت های اینجانب بود و همه عالم متحیر این عمل فجیع بنده خیلی بی سر و صدا(البته نمی دونم چرا بلند بلند گریه می کردم ولی اصلش باید بی سر و صدا می بود!!! ..... حالا شما گیر ندید دیگه این همه واکنش در اون زمان کوتاه خداییش کل مراسم اسکار و خرس طلایی و گلدن گلاب رو جارو میکنه !!!!!...واسه یک گریه بلند یا بی صدا که آدم همه چیز رو خراب نمی کنه) بععله همینطور که گریه کنان و اشک ریزان و هق هق کنان و شیون کشان داشتم به سمت در خروجی (البته قبلش می خواستم یه سر برم آبی به سر و صورتم بزنم که بعد برم به سمت خروجی) که یهو محکم خوردم تو شکم خانم کمیلی ..... ناظممون که انصافاً با اینکه خیلی عصبی بود و همه بچه گربه می شدیم پیشش ..... منم اصلاً نفهمیدم کی بود و چی شد ..... همینطور انگار مسیر رو کنترات گرفته باشم به مسیر ادامه می دادم!!! که خانم کمیلی داد زد آهای (اسم فامیلم رو صدا زدند) .... کجا؟؟!! ..... چی شده باز...؟؟!!! این باز ماجرا داره که بماند فقط در همین حد بدونید پرونده انباظی مجرم درجه اول بودن و شراکت در ارتکاب جرم اینجانب به تنهای با کل جرایم انظباطی مدرسه برابری می کرد بطوری که من و خانم کمیلی اگر یک روز همو نمی دیدیم اصلاً روزمون شب نمی شد !!! ...... خلاصه ما هم ایستادیم و جماعت بهت زده هم پشن خانم کمیلی ......خانم کمیلی با همون لحن خشک و جدی همیشگی گفت خوب ....تعریف کن ببینم باز چه دسته گلی به آب دادی ..... منم که همینطور محو تماشای اثر هنری که در اثر سقوط اشکهای مروارید گونه ام از روی گونه های چون پرنیان سفید روی موازائیک های قدیمی مدرسه بودم .... ناگهان خانم کمیلی دستم رو محکم کشید و کلاً اثر هنری اشکها رو به لقاالله پیوند زد ویحتمل چند تا از موریگ های دست بنده رو هم به همون اشک های ضمیمه کرد تا تنها نباشند ماشاء الله زور خیلی زیادی داشتند تو راه هم هی خط و نشون می کشیدند که این دفعه اخراج رو شاخته !!!!..... معلوم نیست چه دسته گلی به آب دادی که اینطور داری مظلوم نمایی می کنی!!!!..... حالا نشونت می دم!!! ..... خیال کردی الکیه ....... همین امروز تکیلفم رو باهات معلوم میکنم. ..... هی میگم درست میشه !!! ....ولی نه انگار تو درست بشو نیسیتی ...... همون دفعه قبلم بی خود به خانم مدیر نگفتم .....

خلاصه مثل همیشه تا دم در مدیر مدرسه رفتیم ..... و نمی دونم با اینکه به تعداد روزهای تحصیلی من این صحنه رو تجربه کرده بودم چرا هر دفعه عین دفعه اول با هر سانتی متری که به اتاق نزدیک میشیدم عین کسی که قربانگاه می ره شروع به التماس و شیون و زاری می کردم !!!! ...... خلاصه پروسه پاچه خواری و عذر خواهی !!! آغاز شد.... و باز هم  خانم کمیلی بعد از چند بار انکار و اصرار بنده قبول کردند که من به کلاسم برم و مثل همه صدها باری که اگه تکرار می کردم !!!اخراج و پرونده ی زیر بغل بود!!!! راهی کلاس شدم ..... و بی جرم و جنایت و مشخص شدن اصل ماجرا هم تنبیه شدیم هم اعمال قاونو و هم عفو شامل حالمون شد!!!! یعنی همچین شخصیتی هستم من!!! ولی اصل بدبختی تازه شروع شده بود من با سوال های بی پایان بچه ها چی کار می کردم !!!؟؟؟!! خلاصه منم که دیدم خیلی اوضاع خرابه اون روز خودمو به افسردگی و دلشکستگی زدم و هر کی هر سوالی از فرنگستان و سوغاتی هاش و بابام چی تعریف کرده و ما رو هم برده یا نه؟!! می پرسدند همینطور مات نگاهشون می کردم و خودشون هم می فهمیدند که اگر یکم دیگه بمونن ممکنه به جرم شریک جرم با من شدن بابت گریه و شیون توسط خانم کمیلی مورد عنایت قرار بگیرند و به یه بدبختی اون روز رو سر کردم ..... که ناگهان فکر مهاجرت به ذهنم خطور کرد !!! .....وکسی هم نگفت آخه دختر خوب چرا؟؟!!! ....... فازت چیه اصلاً؟؟!!!؟؟ اصلاً می دونی آمریکا کجای نقشه است؟؟!!!

خوب آدم مستقل بودن و نابغه بودن !!! این بدی ها رو هم داره خوب؟؟!!!!! کسی درکت نمی کنه!!! که بخوای باهاش درد و دل کنی!!!؟؟!! بعله و این تصمیم رو به محض اینکه با پدر مطرح کردم بعد از نجات از پارگی روده ی ایشان از ترکیدگی از فرط خنده توسط لیوان آب مادر با چشمانی غرق اشک خنده به من نگاه کردند و گفتند: مریم تو خوبی؟؟!!! ..... ببینم بازم هله هوله خوردی مسموم شدی؟؟!! ...... آمریکا ؟؟!!! ...... پاشیم بریم آمریکا زندگی کنیم؟؟!!! و باز ریسه رفتند از خنده!!! و بنده هم همینطور عین ماست وا رفتم ..... و گفتم خوب چه عیبی داره تازه زبانم هم خوب میشه!!!؟؟؟ ....... و دیگه پدر داشتند کبود میشدند از فرط خنده که مادر با عبانیت گفت : صد دفعه نگفتم حواست به درس و مشقت باشه ... بجای اینکه واسه من نمره های خوب بیاره می گه بریم امریکا!!!؟؟؟ ..... خوب مجبور بودم می فهمید مجبووووور؟؟!!! خلاصه اونشب هم با دنیایی از غم و انده به تخت خواب رفتم و برای اولین بار آرزو کردم که ایکاش بمریم و فردا مدرسه نرم!!!

ولی خوب فرا شد و باید می رفتم ..... و مهمتر از اون اگر کم می آوردم و می فهمیدند که کم آوردم واویلا باید دیگه واقعاً پرونده ام رو زیر بغلم می زدم و با دنیای علم و دانش خداحافظی می کردم و بقول مامانم رخت شور و کهنه بچه شور می شدم!!!!! ..... که خوب خدا رو شکر با اختراع ماشین لباسشویی و پوشک های آماده خیالم از این بابت تا حدودی راحت بود !!!!!

خلاصه در راه مدرسه...(بقیه در ادامه مطلب)

خلاصه در راه مدرسه یه دکه ی روزنامه فروشی دیدم که اتفاقاً چند تا مجله زهوار دررفته و رنگ و رو رفته خارجی روی دکه اش داشت ..... ناگهان نور امیدی در دلم تابیدن گرفت !!! ..... گفتم خودشه ..... خلاصه یکم سرمایه های جیب رو تکوندن و طی سخت ترین تصمیم زندگی بین خرید ساندویچ ها خوشمزه سوسیس بوفه مدرسه و مجله خارجی .... با کلی کلنجار و دلایل خیییییییلی قانع کننده بلاخره در رای فرجام مجله پیروز شد و با کلی زبون ریختن مجله رو خریدم هر چند مجله دکوراسیون داخلی بود و بی اغراق مبل خونه پدربزرگم که مال 50 سال پیش بود عکسش توش بود!!!!!! یعنی در این حد مجله به روزی بود!!!!

خلاصه رفتیم خوشحال و خندون مدرسه و مجله هم دستمان و شروع کردم به بستن خالی با دوز بالا

که آره مبل ما تو فرانسه اینجوریه ...... آره این مثل اتاق منه ولی اتقا من خیلی بزرگتره ..... این ماشین بابامه تو آمریکا و خلاصه اونجور که ما تعریف کردیم ملکه انگلستان اینقدر ملک و دارایی و خودرو نداشت و اما سارا خانم USA که تمام این مدت یک گوشه کز کرده بود و الکی مثلاً درس می خوند.... حالا تا دیروز اصلاً درس براش مهم نبودهااا!!!! و آی لذت بردیم .....و وااای لذت بردیم که نگو .....؟؟!!! خلاصه چند روزی به همین منوال گذشت و اینقدر خالی بسته بودم که می تونستم قشنگ یه کارخونه خالی بندی با ظرفیت 20000 خالی در ساعت راه اندازی کنم با 200 نفر نیرو ؟؟!!!! ...... هییییی اونوقت بگید مریم الکیه...... خوب ببین با همین حرکت ساده برای 200 نفر شغل ایجاد کردم ؟؟!!!!

خلاصه کم کم گند کار داشت در میومد مثلاً خانم X  که یکبار روایت خونه آلمان ما رو شنیده بود و خانم Y  همون روایت رو راجع به خونه فرانسه ما شنیده بود و یکی دیگه اون ماشین رو تو امریکا دیده بود و یکی تو آلمان ...... خلاصه کم کم داشت کمیته حقیقت یابی بصورت کاملاً خودجوش بین بچه ها تشکیل میشد که سارا خانم سکوت رو شکستند و با چشمانی سرخ شده از شدت اشک مجله من رو گرفتند و پرت کردند وسط حیاط و بلند گفتند حالا که اینطور شد من هیچ جا نمی رم وقتی تو بخوای بری آمریکا دیگه امریکا بدرد نمی خوره دختره خیکی ...بی ریخت ....... و دیگه بقیه ماجرا رو تخفیف بدید فقط بدونید زنگ زدن مادرم برام لباس بیاره چون کلاً دکمه های روپوشم کنده شده بود و مقنعه ام هم یکم پاره شده بود ..... و تازه تعهد کتبی هم دادم ومادر هم در خانه حسابی ازم پذیرایی کرد ..!!!

و ماجرا ختم به خیر شد ......

حالا این هم حکایت یه عده از ما شده که همش سودای فرنگستان و زندگی فرنگی ها رو می خوریم همش میگیم ژاپن فلانه آمریکا چنانه و اروپا چنین ولی از یه چیزی غافلیم  یه دکتری تو برنامه ماه عسل یه حرف قشنگی زد گفتند: )) وقتی جنگ جهانی دوم تمام شد آلمان و بخصوص برلین با خاک یکسان بود و مردم آلمان برای مهاجرت نیاز به دریا نوردی و صحرا نوردی نداشتند با یه قطار خداحافظ دو تا ایستگاه دیگه یه کشور دیگه بودند ولی موندندو آلمان رو ساختند)) ...... کمتر کسی مهاجرت کرد ..... کم و کاستی و مشکلات قبول ولی چرا فکر نکردیم مشکلات ما اینجا و اونجا نیست مشکل ما فکر ماست که همش منتظر یه لقمه حاضر و آماده ایم که نوش جان کنیم و تلاشی براش نکنیم نه عزیز من با مهاجرت کار درست نمیشه تو همین جایی که هستی از خودت شروع کن تفکرت این باشه سرزمین آبادتر اقتصاد بهتر یعنی کارم رو بهتر می کنم تا کشورم پولدار تر بشه و اقتصادم پویا تر بشه و تورمم کمتر بشه و منم پولدارتر بشم و راحتتر زندگی کنم .... بعععله مشکلات هست .... اختلاس هست و.... ولی باور کنید اگه این تفکر در جامعه فراگیر بشه همون عده قلیل کلاه که زیر آبی میرن هم یا مجبورند مثل بقیه بشوند یا حذف بشوند .... خارج و داخل نداره تفکرت باید درست بشه اونوقته که میبینی اسلام 1400 سال پیش میگه همه کارات رو برای خدا بکن اونوقته که میبینی هر کاری بکنی قبلش بگی قربت الی الله واقعاً کارت حال و هوات و نتیجه کارت زمین تا آسمون فرق میکنه اونقته میبینی عههه کارم چه خوب شد .... رئیسم چه خوب ازم تعریف میکنه و چقدر بواسطه کار خوبم شرکت و نهایتاً جامعه داره پیشرفت می کنه بذار کارت لااقل به حرف هم که شده بوی خدایی به خودش بگیره .....همین.....

مثلاً من خیلی اینکارم ..... پست هام آخرش بازه ...... مثلاً من داستایوفسکی ام .؟؟؟!!!! (نظر بدید تو رو خدا)

یا علی(ع)

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 18 بهمن 1394 04:39 ب.ظ
سلام دوباره منم اومدم بهت سر بزنم اگر میخوای بازدید وبلاگت زیاد بشه بهم سر بزن
یکشنبه 18 بهمن 1394 04:32 ب.ظ
سلام عزیز انتظار زیادی ازتون ندارم فقط دلم میخواد بهم سر بزنید و نطرتون را بگین و با هم تبادل لینک داشته باشیم منتظرم گلم
جمعه 16 بهمن 1394 10:45 ق.ظ
با سلام خدمت مریم خانومی عزیزو گرامی
قبلنا تو یاهو با شما صحبت میکردیم که این نعمت همصحبتی با شما بواسطه آصیب دیدن دستتون از ما بنده حقیر گرفته شد.
و باز هم از نوشتن خاطرات و مطالبی به این قشنگی که خنده رو ارمغان میاره از شما بسیار سپاسگذارم

این التماستون برای نظر گذاشتن منو کشته

تو رو خدا؟؟؟؟؟!!!!!!
و اما در جواب متن پایانی شما. یاد آور میشم که ما انسانها موجوداتی اجتماعی هستیم که زنجیزوار بهم وابسته هستیم. پس هر حلقه ای از این زنجیر بنا به دلایلی گسسته بشه کار تمومه

وقتی تو کشورمون مثل آب خوردن اختلاس میشه آخه با کدوم پول سازندگی انجام بشه؟ با چه انگیزه ای تلاش کنیم. وقتی تو کشور ما پول و پارتی و قدرت حرف اول رو میزنه اون مبتکرو یا مخترع ای که نمیتونه ایده خودشو عملی کنه چطور پیشرفت کنیم؟؟ شما تصور کن همسرتون نتونه هزینه یه وعده غذا رو تامین کنه چطور ازش انتظار دارین ماشین لوکس زیر پاتون بذاره؟؟؟؟

بعضی وقتها مهاجرت بهترین روش برای بهبود وضع زندگیه. بله شما هم درست میگین ولی برای وقتیه که همه چی سرجاش باشه. ولی اینجا هیچی چیزی سر جاش نیست . انسانیت کجاست؟ اینهمه زیر خط فقر داریم آیندشون چی میشه؟
بهتره بهتر بیندیشیم مریم خانوم
مریم سلااااام به خواهر گلم بی جان عزیز دل
من سپاسگذارم که همیشه لطف دارید و وقت می ذارید و مطالب حقیر رو با دقت نظر دنبال می کنید
والا واسه نظر دیگه باید التماس کنیم چه کنیم تحویل نمی گیرند دوستان دیگه!!!!!!
حرفاتون متین ولی عرض بنده این بود که متاسفانه ما مصرف گرا شده یعنی همش منتظریم بقیه کار کنند ما استفاده کنیم منظورم این بود باید خودمون هم به بهترین وجه کارمون رو انجام بدیم تا کشورمون پیشرفت کنه
چهارشنبه 14 بهمن 1394 05:39 ب.ظ
سلام و ادب و احترام امیداورم سال خوبی آغاز کرده باشید
دوست گلم وب جالبی داری ممنون میشم سری به ما هم بزنی و با هم تبادل لینک داشته باشیم مرررسی
چهارشنبه 14 بهمن 1394 04:06 ب.ظ
سایت بسیار خوبی دارید . موفق باشید

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :