تبلیغات
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2) - 13- شهره ی شهر
 
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
 
دوشنبه 7 دی 1394 :: نویسنده : مریم
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزم علی الخصوص همون خواهرای گلم که خودشون می دونن چقدر برام عزیزن
عاقا بنده سراپا تقصیر به قدری جو گیر تشریف دارم که هر چی بگم بازم کمه ...... چطور؟!!؟؟ ....
عرض می کنم خدمتتون (هر چند دوستان که از خواننده های قدیمی این وبلاگ هستند استحضار دارند من چی میگم ولی برای دوستانی که شاید تازه به وبلاگ تشریف آوردند خالی از لطف نباشه با توجه به عنایت بلاگفای خیر ندیده آرشو هم که نداریم ارجاع بدیم به آرشیو) خانمی که شما باشید دیگه در مورد این که آی دستم اینطوریه ....... آی دستم اونطوریه ....... صحبت نمی کنم!!! ...... مطمئن باشید به محض رویت خبر جدید خودم به همی ی عزیزان اطلاع می دم ..... ولی از اونجایی که بعد از پست کنار اومدن و کلی حرف های امید بخش و نظرات عزیزان دلم که روحیه بنده رو در حد انرژی حاصل از شکافت هسته ی پلوتونیم اونم در حال شتابدار (دیگه سطح علمی بالاست دیگه !!! .... چه کنیم اصلاً زیون غیر علمی نمی تونم حرف بزنم اینقدرررررر مطالعه علمی دارم من ؟؟!!!!!!!........ مدیونید فکر کنید خدای نکرده زبونم لال دارم کلاس الکی می ذارم هااااا؟؟؟!!!!!) از صحبت ها و نظرات خواهرای گلم انرژی گرفتم گفتیم یه سر به مسجد محل بزنیم و محل رو از نگرانی در بیاریم ..... چون این مدت که بنده فیض حضور در میان جمعیت رو نداشتم بارها مستقیم و غیر مستقیم احساس کرده بود احتمالاً الآن جمعیت کثیری گوش به زنگ شنیدم خبر جدیدی از سلامتی من هستند!!!! ..... عزیزم معروفیت این شکلیه دیگه!!!!! ..... اصلاً آدم برای خودش زندگی نمی تونه بکنه !!؟؟؟؟!!! خلاصه در اولین اقدام برای اینکه مطمئن بودم تنها جایی که شاید تو در بایستی چهار نفر سلام و علیکی بکنند اونم اجباررری!!! ... مجسد محل باشه بعله مثل همیشه خدا که یا زوده زود می رسم یا دیره دیر متاسفانه نماز مغرب اقامه شده بود و رکعت دوم بود که رسیدم !! ..... و تمام امید همون تحویل کم رنگ هم به باد رفت .... خلاصه بعد از نماز مغرب و بین دو نماز خانمی آروم در گوشم گفت: دستت اسید ریخته؟!!! .... (توضیح : بخاطر شرایط باند کشی که باید غالب اوقات دستم باشه یه دستکش مشکی دست کرده بود و بخاطر این که بتونم تسبیح بگم دستکش دست چپم را در آورده بودم) منم با چشمانی گرد شده گفتم : نه حاج خانم.....!!! این چه حرفیه؟؟!!! ..... چرا همینچین فکری میکنید؟؟!!!
اونم گفت : والا چی بگم ..... آخه یه مدت یه عده از این ذلیل مرده ها به اسم دین اسید می پاشیدن تو صورت دخترهای مردم ..... خدا ازشون نگذره ..... اینا مسلمون نیستند مادر جون ...... کافرند ...... من در حالی که تائید میکردم گفتم : بععله بعضی ها به خیال خودشون خیلی کارشون درسته و خیلی مومن هستند ولی در عمل دارند به اسلام ضربه می زنند .... بصیرت که نباشه عملاً امر به معروف که واجب دینی هم هست نتیجه عکس میده غالباً امر به معروف رو طوری اجرا می کنند که عموم مردم نمی پسندند البته تو این مورد که اصلاً بحث امر به معروف نبوده بلکه بحث ضربه زدن به امر به معروف و نهی از منکر بوده و قصدشون تخریب دین بوده نه چیز دیگه ای حاج خانم ..... خانم در حالی که با تسبیح ذکر می گفت ، گفت : والا من که اصلاً نفهمیدم که چی گفتی ولی بهت میاد آدم حسابی باشی دخترم!!!؟؟ .... خدا خیرت بده مادر ....
بعله خدا رو شکر بلاخره یکی فهمید ما آدم حسابی هستیم !!! ولی اصل داستان همینه .... اصلاً قضیه داریم ..... مرحوم شکسپیر میگه بودن یا نبودن ... و مریم هم می گه آدم حسابی بودن یا نبودن ...... مساله این است
عزیزان نظر من اینه که انسان کلاً برتری جو هست ....یعنی چی ؟ یعنی دوست داره تو هر زمینه از همه بهتر باشه ....خوب دو تا راه داره یا زحمت می کشی تو یک یا چند زمینه برتر می شی و باعث افتخار میشی یا ادای برتر ها رو در میاری!!!
که اکثراً راه دوم که خییییلی خیلی راحتتره انتخاب می کنیم..... حتی خود منم همین طوریم .... والا تعارف نداریم که ......
عاقا من یادمه اولین بار که ادای آدم حسابی ها رو در آوردم 9 سالم بیشتر نبود (بقیه در ادامه مطلب)

یادمه همیشه بصورت عقده تو دلم مونده بود لباس های مامان رو بپوشم و از لوازم آرایشش استفاده کنم و مثل اون راه برم و حرف بزنم .... خلاصه در یکی از روزها که مثلاً بنده مریض بودم(در حقیقت حالم کاملاً خوب بود فقط نقشه ای شیطانی در سر می پروراندم ) مادر و پدر می خواستند بروند ختم یکی از اقوام.... ما هم مثلاً خواب بودیم !!!
خلاصه بعد از اطمینان از تمامی جوانب ......حمله ای وحشیانه به کمد لباس های مادر ترتیب دادم و ...... واااااااااای .... حسی که من در اون لحظه داشتم مسلماً کریستوف کلمب در لحظه کشف آمریکا نداشت!!!! ..... خلاصه بعد از تخلیه کامل کمد !! و انتخاب همون لباس سفید حریره که خیلی خیلی خوشگل بود و دوستش داشتم و پوشیدنش....... وقتی خودم رو تو آئینه دیدم مثل کسی شده بودم که گونی آرد نانوایی تنش هست!!! ولی خوب هنوز به علت زیبایی ذاتی لباس ، قشنگ بود  خلاصه در اقدامی به مراتب وحشیانه تر به کشوی لوازم آرایش مادر حمله ای غافلگریانه کردم و بدون اذعان چند مدل از همین آرایش های عجیب و غریب امروزی که الان مد شده!! به صورت همزمان!!؟؟!!! روی صورتم پیاده کردم ..... یعنی می گم استعدا کشف نشده همینه ها!!!!........ حداقل 20 سال از زمان خودم جلوتر بودم !!!!!..... اونوقت یه نفر پیدا نشد مارو کشف کنه ؟؟!!!!!....... هیعییی استعداد سوخته شدیم رفت!!!؟؟!!!......
بعله خلاصه چند تا رژ روی هم مالیدیم و با خط چشم کل پلک رو سیاه کردم و رژگونه هم به قدری زده بودم که با قدری ارفاق خود دلقک سیرک شده بودم !!!! خلاصه بماند که سایه های مادر لباس سفید رو به اثرفوق مدرن نقاشی تبدیل کرد و با شستن لباس با وایتکس عمق فاجعه بیشتر آشکار شد و لباس مادر شبیه لباس نظامی مخصوص استتار در برف شد و با شستن مجدد فهمیدم که باید به فکر تنظیم وصیت نامه باشم !!! و اما صورت مبارک که با هیچی چیز پاک نمی شد ...... و حتی به فکر شستن با وایتکس هم افتادم .... که خدا به جوانیمون رحم کرد و پدر و مادر سر رسیدند و برای اولین بار پدر خیلی خیلی سخت من رو دعوا کردند به صورتی که خود مادر که شاکی اصلی بود پیش پدر ضمانت من رو کردند که از انباری بیرون بیام ..... ولی با همون عقل نفصه و نیمه و استعداد  نیمه سوخته ام فهمیدم نمیشه ادای کسی رو در آورد وگرنه افتضاح میشه ...
حالا حکایت ما شده تا یک نفر میاد میگه فلان چیز خوبه ما هم هر جا میشینیم عین ضبط صوت حرف های اون بنده خدا رو تکرار می کنیم تازه آخرش چند تا ایده ی دیگه هم اضافه می کنیم و می گیم البته بازم این نظر منه هاا!!!؟؟!!! حالا شما می خوای قبول کن می خوای نکن و تازه اگر کس دیگری هم که حرف های یکی دیگر رو شنیده باشه هم حوس کنه خودی نشون بده بشدت می کوبیمش و میگیم اصلاً تو چی میفهمی من کلی مطالعه دارم!!!
اونجاست که اون راننده تاکسی می خواد ادای "سامی ناصری"(بازیگر مجموعه  فیلم های تاکسی) رو در بیاره یا اون نوجوان دلش می خواد ادای اراذل و اوباش آمریکایی رو در بیاره و بره حشیش بکشه و .... یا اون مرد و زن می خواد مثل فلان خواننده و بازیگر بشه یا می خواد مثل اون هنرمند و سیاست مدار و مجری و خلاصه آدم معروف باشه ولی خوب حالا فرض کنیم اینا درست چی کار کنیم حالا؟؟......
خداوند درآیه 13 سوره مبارکه حجرات می‌فرماید: "یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ "«ای مردم ما شما را از یك مرد و زن آفریدیم و شما را از شعبه‌های بسیار فرق مختلف گردانیم تا یكدیگر را بشناسید. بزرگوارترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست و خدا از حال شما كاملاً آگاه است» بعله این یعنی چی یعنی شمایی که مثل من سابق ساعتها جلوی آئینه به خودت میرسی که از چهارتا دختر یا پسر دیگه خوشتیپ تر باشی تا مردم بگن واااای این دختره یا پسره چقدر با کلاسه و واسه خودت جایگاهی به دست بیاری تو جامعه خداوند وعده داده همه این هایی که تو واسش تلاش می کنی یه چیزی تو مایه کشک و دوغ!!! ارزش داره در نظر خداوند وقتی شما تقوی پیدا کنی خدا عزیزت میکنه خدا بهت جایگاه میده ، یعنی هزار تومان جیبت نیست هاااا ولی هر جا میری بهت احترام می ذارند همه به تو نگاه میکنن همه می خوان مثل تو باشند .... همه پا به پای تو حرکت می کنند می دونی چرا ؟
حضرت على علیه السلام مى‏فرماید: «...و ما برح لله - عزت آلاوه- فى البرهه بعد البرهه و فى ازمان الفترات عباد ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم فاستصبحوا بنور یقظه فى الابصار و الاسماع و الافئده...». و همواره براى خداى تعالى -كه نعمتهایش بزرگ است - در هر برهه‏اى بعد از برهه دیگر و در دوران‏هاى نبودن پیامبران و سستى دین، بندگانى بوده‏اند كه خداوند در اندیشه‏هایشان با آنان راز گفته و در عقل‏هایشان با آنان سخن مى گفته است. اینان چراغ هدایت را به روشنایى بیدارى در دیده ها و گوش‏ها و دل‏ها افروختند...». واسه اینه که تو کسی هستی که ادکلن میلیونی نزده ولی بوی خدایی می دهی مردم فطرتاً دوستت دارن چون کنارت بوی خدا رو استشمام می کنند نه بوی ادکلن یک میلیونی تو لباس مارک معروف نپوشیدی و لباست ساده است ولی مردم چشم ازت بر نمی دارند چون در تو نور خدا رو میبینند نه انعکاس فلان برند خارجی .....ادای حرف زدن فلان سیاستمدار یا سخنران قهار رو در نمیاریو از کلمات قلمبه سلمبه و خارجی استفاده نمی کنی ولی همه وقتی حرف می زنی گوششون به توئه چون از کلام تو صدای معبود رو می شنوند نه فلان نقل قول فلان آدم مشهور رو ...... اونوقته که خودت میشی مرکز توجه نمی خواد مثل کسی باشی ، نمی خواد شبیه کسی حرف بزنی ..... اونوقته واسه دیدنت از راه دور میان ..... واسه شنیدن حرفات صف می کشن ..... واسه کنارت راه رفتن صف راه میشه ......
/گفتا تو بندگی کن / ........../ کو بنده پرور آید/
سخته ولی نشد نداره ..... یه عالمه نمونه داریم: آیت الله قاضی ، آیت الله بهجت ، مرشد چلویی ، سید کریم پینه دوز ، شیخ رجبعلی خیاط و حاج اسماعیل دولابی و.......  خیلی از علما و انسانهای پاک و خداجویی که یک لحظه دیدار و شنیدن حرفهاشون در عین سادگی به دل همه می شینه و حال آدم رو خوب میکنه  ...... تمام بحران هویت ما بنظر من اینه که یاد نگرفتیم ما منبع و مرکز توجه رو خودمون داریم ولی نمی خواییم ازش استفاده کنیم مثل کسی که گنجی تو خونه اش داره ولی باز می ره از این و اون گردن کج میکنه پول قرض میگیره و همیشه هم عین بدبخت ها زندگی می کنه
دیدن دارم به اوج بر می گردم ....... نه خداییش دیدد مریم از پا نمیشینه و مطلب کوتاه بذار نیست که نیست .....هر چند 2-3 روزم طول بکشه ولی بازم می ذارم
هوای دل تنگ ما رو داشته باشید .....باشه!!؟؟
نظر رو می گم!!...... یادتون نره نظر بذارید......
یا علی(ع)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 شهریور 1396 10:42 ب.ظ
I’m not that much of a internet reader to be honest but your sites really
nice, keep it up! I'll go ahead and bookmark your site
to come back down the road. All the best
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:14 ب.ظ
Hi there, I log on to your blog like every week. Your humoristic style is witty,
keep doing what you're doing!
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:11 ق.ظ
Hi, There's no doubt that your blog could be having web browser compatibility problems.

When I look at your site in Safari, it looks fine however when opening in I.E., it
has some overlapping issues. I merely wanted to give you a quick
heads up! Aside from that, excellent site!
جمعه 13 مرداد 1396 12:44 ب.ظ
Everything is very open with a really clear description of the
issues. It was definitely informative. Your site is extremely helpful.
Thank you for sharing!
شنبه 7 مرداد 1396 11:55 ب.ظ
Hello! I simply wish to give you a huge thumbs up for your excellent information you have got right here on this post.
I'll be coming back to your web site for more soon.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:26 ب.ظ
The other day, while I was at work, my sister stole my iphone and tested
to see if it can survive a 25 foot drop, just so she can be a youtube sensation. My apple ipad is now broken and she has 83 views.
I know this is entirely off topic but I had to share it with someone!
جمعه 18 فروردین 1396 07:51 ق.ظ
Your means of describing everything in this piece of writing is genuinely good, every one can without difficulty be
aware of it, Thanks a lot.
چهارشنبه 9 دی 1394 03:55 ب.ظ
اینکه ما چی میگیم مهم نیست اینکه ما چطوری عمل میکنیم مهمه. اینکه حرفمون با عملمون یکی باشه و تو رفتارمون آثار اطاعت و بندگی خدا باشه مهمه
اونوقت احتیاجی به مشهور شدن و تو صف وایستادن نداری. کسی که مورد لطف و عنایت خدا قرار میگیره نیازی به از راه دور اومدن و کنار ما راه رفتن و برای شنیدن کلام صف کشیدن نداره.
چهارشنبه 9 دی 1394 03:51 ب.ظ
سلام مریم جان عزیز. خدمتتون عارضم که اون حاج خانوم حرف درست رو زدن شما یه خانوم حسابی و آدم حسابی هستین. و اینکه اخلاص و بندگی حق تعالی رو خود خدا تشخیض میده نه اون آخوندی که میره بالا منبر بعدش تا چک روز رو نگیره پاشو از مسجد بیرون نمیذاره!!! به قول اون بنده خدا راه های رسیدن به خدا زیاده فرقی هم نمیکنه خیاط باشی یا دانشمند. مهم اینه که راه رو درست انتخاب کرده باشی. راه انسانیت وصداقت که امروزه تو جامعه ما میشه گفت دفن شده. نمونه این خدا نشناسی جریان همون بچه خردسالی که پزشک از خدا بی خبر بخیه رو باز کرد
مریم سلااام خواهر گلم بی نام جان عزیز دل
خوبی خواهری مثل همیشه شرمنده می کنی خواهری آدم حسابی؟!؟! من؟!؟
انشاءالله که همینطوره !!!!
البته منظور بنده چیز دیگه ای بود .... مسلماً اون عده ای که بنده اشاره کردم و ممکنه همین کنارمون زندگی کنن و اون شرایطی که ذکر شد هیچ وقت دنبال معروفیت و مشهوریت و منافع مادی نبودند و نخواهند هم بود مثالی می زنم شما وقتی کودک هستید بینش شما محدوده یعنی وقتی یک بستنی یا شکلات داری به بقیه ای که ندارند فخر می فروشی و آرزوت اینه یه اتقا پر از شکلات و اسباب بازی داشته باشی و بنظرت خوشبخت ترین آدم دنیا کسی هست که این ها رو داشته باشه ولی وقتی بزرگ و بزرگتر میشی خواسته هات مدام بیشتر و عاقلانه تر میشه میتونی الان تمام اون چیزهایی که بچگی آرزوت بود بخری ولی بنظرت دیگه اونا کوچیک و حقیر هستند برای شخصیت تو الان هم همینه هرچی خدایی تر بشی میزان زمینی بودنت کمتر و کمتر میشه معروفیت و پول و ماشین و چک منبر و فلان منسب و ..... میشه همون شکلات و اسباب بازی می تونی داشته باشی ولی شخصیتت دیگه اونقدر کوچیک نیست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :