تبلیغات
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2) - 11- یه سوزن به خودم .......
 
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
 
سه شنبه 24 آذر 1394 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیز و همراهان همیشگی وبلاگ می دونم کار دیگه از عذرخواهی گذشته و دیگه اینکه بگم ببخشید و دفعه آخرم بود دیر به دیر پست می ذارم و قول میدم دیگه مرتب باشم و این جور حرف ها گذشته و آماده ام که مخاطبان عزیز وبلاگ با پرتاب هر وسیله ای دم دستشان بود بنده رو مورد عنایت قرار داده و علاوه بر خنک شدن دلشان یه تلنگر که چه عرض کنم یک زلزله 8 ریشتری به این جانب وارد کنند بلکه آدم بشیم .

عاقا ما اصلاً اومدیم بساط وبلاگ و دنیای مجازی و این جور چیزها رو جمع کنیم بریم در گوشه ای ،غارتنهایی ، دشتی ، بیابونی یا نشد همین کنج آشپزخانه خونه خودمان کنار یخچال بغل کابینت بشینیم و بقول قدیمی ها بسوزیم و بسازیم و همی بگیریم و زار بزنیم و تویلد انبوه آبغوره فرد اعلا راه بیاندازیم بلکه حالا که این جوری شدیم به یک کاری بیاییم لا اقل با تولید آبغوره یک کمک خرجی به خونه بکنیم هر چند تو این مدت که قفط بار مالی به دوش همسر محترم و پدر مادرهایمان گذاشتیم و تازه این در برابر بار اعصاب خوردی هایشان هیچه ...... خلاصه یک کلام دپریشن گرفته بودم رفت ..... چند بار هم خواستم پست بذارم گفتم بابا مریم خانم تو این وبلاگ آبرو داری چهارنفر میام می خونن می گن عهههه این همون دیوانه هست که از قفس پرید ..... سریع برگردونینش تیمارستان ..... والا شانس که نداریم مردم یه کوچولو دپرس میشن بیا ببین چه کلاسی می ذارن و تحویلی میگیرن خودشونو اونوقت به ما که رسید شدیم دیونه و ......

خلاصه اصلاً حال و اوضاع روحیم قمر در عقرب که چه عرض کنم مثل هیروشیما و ناکازاکی بعد از انفجار بمب هسته ای بود یعنی نابود ..... عاقا خودم می دونم حتماً دوستان الان دیگه خون داره خونشون رو می خوره که اییی مریم خیر ندیده د بگو چی شده دیگه ......

خوب میگم ...... بابا چرا می زنید ؟؟!! ..... بعععععله قضیه از این قراره که در پی عمل های مختلف و طاقت فرسا (حالا یکی بیشتر نبوداا و لی اینجوری کلاسش بیشتره ..... شما هم باور کنید دیگه!!!! باشه ؟؟!!! ..... مرسی.....)

و ساختمون سازی اطراف دست چون دیگه کار از گچ گرفتن و این حرفها گذشته دیگه باید آرماتور و تیر آهن بیاریم و کلاً به امید خدا یه ساختمون دور دستومن بسازیم تا خیال همه راحت بشه !!!!! 

آقای دکتر بعد این که عکس های دست بنده هی بالا پایین کرد و چپ و راست کرد و عینک زد و عینک رو جلو عقب کرد.......  عاقبت مثل این فیلم خارجی ها یه آه جگر سوزی کشید که خداییش دلم براش کباب شد اصلاً دلم می خواست بگم فدای سرت دکتر چیزی نیست !!!! سرت سلامت ...... گفت ببینید خانم ....(بقیه در ادامه مطلب)

بنظر من طول درمان شما خیلی زیاده و خلاصه یه طومار کار داد که با دستم بعد از باز کردن گچ نکنم و چون خیلی زیاده فقط کارهایی که می تونم بکنم از نظر ایشون این بود که دستم رو می تونم بشورم!!!! لباس می تونم بپوشم ....... و در فصول سرد هم یک دستکش می تونم دست کنم والسلام ...... خانمی که شما باشی من یهو به خودم اومدم دیدم عین خمیر پیراشکی هایی که خودم درست می کردم و معمولاً نصفش سهم گربه های سر کوچه بود !!! وا رفتم رو صندلی ...... بعد از این که از این حالت وا رفتگی در اومدم تازه یادم افتاد باید شوکه می شدم و اشتباهی وا رفتم و یکمم شوکه شدم .... بعد از اتاق فرمان اشاره کردند وقت نداریم اگه حالت دیگه ای می خوایی بشی سریع باش مریض ها منتظرن !!؟؟!!! خلاصه ما هم بزرگوارانه حالت بغض و گریه و. شیون و خود زنی و دکتر زنی و عکس پاره کنی و مطب بهم ریزی و غش کنی رو کنسل کردیم و  دکتر به همسر یه چیزهایی گفت فکر کنم نحوه مصرف قرص های آرامبخش و این جور چیزها بود و اومدیم بیرون همه مریض ها هم چپ چپ نگاهمون کردن چون تقریباً چادر بنده بحالت شنل مرحوم زورو داشت زمین رو جارو می کرد و کیفم هم دست همسر بود و قیافه هم یه چیزی تو مایه ناله و حتی بدتر بود و حتماً تو دلشون احتمالاً با لحن خیلی دوستانه و ملایم می گفتم خوب خانم عزیز یکم سریع تر ویزیت می شدی خیلی خوب بودهااا ... همین مدیونید فکر کنید یک کلمه بیشتر می گفتند و یا حتی لحنش رو عوض کنید

بله باز هم سیکل معروف گریه به حد کافی ، قرص و خواب تکرار و تکرار شد و نفهمیدیم چی شد که دیدم نخیر این سیکله دیگه داره به رویه یا به قول خارجی ها لوپ میشه خلاصه بقول آقای همساده داغون شدم آقو داغوووووون ...... بله کم آوردم رفت ..... تعارف نداریم که .... مریم با اون همه یال و کوپالش شده بود آئینه دق نه دست و دلم به کاری می رفت و نه می خواستم کسی رو ببینم و نه اینترنت می آمدم و...... خلاصه چون اصلاً دوست ندارم حال عزیزان رو خراب کنم دیگه بیشتر از این توضیح نمی دم چون مطمئنم دوستان تا آخرش رو رفتند.... آقا این سیکل چند ماهی ما رو داغون کرد و اگر بخوام مثبت اندیش باشم یه حسن خیییلی بزرگ داشت بله بنده نزدیک 7-8 کیلو لاغر شدم و الکی الکی خوشتیپ شدم ...... بله اینجوریم میشه فکر کرد ...در نا امیدی بسی امید است ...... خانمی که شما باشید تا اینکه یه روز همینطوری اومدم نت ببینم چه خبره و با نا امیدی بسیار بسیار زیاد بخش نظرات رو باز کردم دیدم واااااای خدایا ...... لابد فکر کردید 1000 تا پیام بود نه عزیزان کلاً 3 تا پیام بود تازه یکی اش هم تبلیغاتی بود !!!! ...... بله جونم براتون بگه از اون دو تا پیام که خواهر عزیزم نیلوفر جان گذاشته بودند و حتماً دوستان دیدند که فقط خدا می دونه چقدر خوشحال شدم و کلی باز اشک ریختم منتها این دفعه اشک شوق ...... و یک تلنگر که چه عرض کنم یه زلزله شد برای من ..... که ای مریم .... چه نشسته ای ..... که غذا سوخت؟؟!!!! ..... ببخشید غذا که سوخت ولی تلنگره این نبود ..... خلاصه بعد از خاموش کردن گاز و انتقال جنازه محتویات ماهی تابه به سینک و الی آخر  ...... اومدم و نشستم به همون تلنگره که نیلوفر جان زده بود فکر کردم بله مریم خانم شمایی که بخاطر حجابت یا بهتر بگم بخاطر اعتقادت که حجاب هم بخشی از اون اعتقاد رو شامل میشه این همه با فامیل جنگیدی اونم چه جنگی شبیه نبرد نورماندی در جنگ جهانی دوم (عزیزانی که فیلم  نجات سربازان راین رو دیدن می فهمن من چی میگم )و تلفات دادی و تلفات گرفتی خوب حالا چی شده مگه همون اعتقادات نمی گه هر که در این جام مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند .... مگه همون اعتقادت نمی گه خانم زینب(س) در مجلس یزید فرمودند من چیزی به جز زیبایی ندیدم ..... مگه هون اعتقادت نمی گه بعد از سختی آسانی است ..... مگه هون اعتقادت نمی گه آیا فکر کردید همین که بگشین ایمان آوردیم کافی نیست و در بوته آزمایش قرار خواهید گرفت ...... بلند شدم یه نگاه به دستم کردم و یه نفس عمیییییییق کشیدم و رفتم ..........آشپزخونه!!!! هود رو روشن کردم چون تا نفس عمیق کشیدم قشنگ طعم پیاز جزغاله شده رو توی حلقم حس کردم و  بوی سوختگی کل خونه رو برداشته بود و می ترسیدم همسایه ها فکر کنن آتیش سوزی شده زنگ بزنن آتش نشانی حالا بیا و درستش کن !!!!!! (نکته اخلاقی و خانه داری : عاقا می خوایین تصمیم مهم بگیرید و تلنگر بخورید جووون عزیزتون ..... خواهشاً پیاز نذارید رو گاز سرخ بشه اصلاً تمام حس و حال تحول و تلنگر و احساساتی شدن آدم رو خراب می کنه!!! ... بیا اینم نتیجه اش ..... خوب شد حالا !!؟؟؟!!! همینو می خواستین ؟؟!!! ..... نه ..... حالا خوب شد آیا ؟؟!!!) بله یهو دیدم دوباره چشمه های جوشان پر حرفی جوشیدن گرفت و سریعاً تلفن رو برداشتم و زنگ زدم مامانم و یه دل سیر حرف زدم ...... آی حرف زدم ... حرف زدم که نگو کلللللللی دلم خنک گردید ....... از یه عزیزی جایی خونده بودم موقع شروع کارها وضو می گرفتند و نیت به تقرب به خدا می کردند و شروع می کردند .... تا حالا امتحان نکرده بودم ... خیلی جواب داد .... لا اقل در قدم اول آثار جرم(سوختگی) بطور کامل محو و نابود گردید و یک کباب دیگی خوشمزه البته با ارفاق تقدیم همسر نمودیم که بسیار باعث شعف گردید تا آنجا که حتی ماهیتابه را هم با آن وضعیت فجیع چسبندگی و روغن مالی بسیار تمیز و عالی شستند !!!! و دست آخر یک چایی لب دوز لب سوز تقدیم ما کردند بله نکته اینجاست نصیحت کردن و موعضه کردن خیلی راحته ولی عمل کردن سخته ..... آهای مریم و مریمایی که فکر می کنید مثل کوه می مونید فکر اینجاهاشم بکنید ..... یه وقت یادتون نره این حدیث هایی که می خونیم و به به میگیم واسه خوش اومدن ما نیست .... باید عمل کنیم بهش در آخر بنده می خواستم حلول ماه ربیع رو به دوستان تبریک بگم ولی نوشتن این متن به حول و قوه الهی سه روز طول کشید ولی به عشق شما از رو نمی ریم و باز می نویسم پس با سه روز تاخیر حلول ماه ربیع الاول به همه دوستان تبریک می گم 

از دوستانی که با نظراتشون حقیر رو مورد لطف قرار می دن بی نهایت ممنونم ولی خواهشاً نظراتتون رو تو دلتون نگید والا بنویسید ثواب داره!!!!

عمری باشه ..... هستم هنوز و می نویسم

یا علی(ع)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 17 مرداد 1396 11:33 ق.ظ
It is appropriate time to make a few plans for the longer term and it's time
to be happy. I've learn this put up and if I could I wish
to recommend you few attention-grabbing things or suggestions.
Perhaps you can write next articles relating to this article.
I wish to read more things approximately it!
شنبه 19 فروردین 1396 09:12 ب.ظ
This is a topic that is near to my heart... Take care!
Exactly where are your contact details though?
جمعه 4 دی 1394 04:49 ب.ظ
الهی دستت زود زود خوب شه خواهرجان
ما هم دعا میکنیم اگه قابل باشیم
مریم سلاااام
خوبی خواهر گلم
خدا شاهده نظرت رو دیدم زنده شدم اصلاً
مرده بدم زنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
محتاجیم به دعا همین نظر شما رو که می خونم کلی خوب شدم
اون عزیز دلی که تو پست جدید انرژی داده در حد انرژی هسته ای
حواست هست که ..... منظورم خودتی هااا .... بین خودمون باشه
خییییلی دوستت داریم هاا خواهری
شنبه 28 آذر 1394 10:51 ب.ظ
بازم سلااااااامممم به اجی مریمممخواهری میخواستم بهتون بگم که بی نام جان راست میگن.شما یه بار چادر لبنانی رو امتحان کن،قطعااااا پشیمون نمیشی.خیلییی راحت تری قربونت برم
مریم سلااااااااام آجی خوب خودم
خوبی عزیزم؟
وااااای چقدر خوشحال شدم بهم سر زدی
والا چی بگم کلاً چادر فقط ساده
ببخش تعصب دارم رو چادر ساده جور دیگه به دلم نمی چسبه
هر چند که این روزها به شدت خونه نشین شده ام ولی اگرم بخوام بیرون برم همون چادر ساده ی خودم رو سر می کنم خیلی راحتترم باهاش
سه شنبه 24 آذر 1394 10:13 ب.ظ
سلام مریم خانوم عزیز. ازاینکه پیروز مندانه به دنیای وبلاگ برگشتین بسیار خوشحال شدم. دلمون برای نوشته های شما و خود شما تنگیده بود.باز هم خدا رو شکر کنید که میتونید فعالیتهای روزمره رو انجام بدین. هروقت از وضع خودتون ناراحت شدین یه نگاه به معلولان مادرزادی بکنید که با اون شرایط بهترین تابلوها رو نقاشی میکنن و بهترین تابلو فرشها رو میبافن. همیشه به این فکر کنید که خدای ناکرده ممکن بود موضوع بدتر ازین میشد. پس خدا رو شکر. انشاالله دستتون رو به بهبودی و خوب شدن میره. منتظر نوشته ای قشنگتون هستم. در ضمن فکر کنم تا اطلاع ثانوی از چادرهای لبنانی آستین دارو زیپ دار استفاده کنید که نیازی به نگه داشتن با دست نیست .
مریم سلام خواهر گلم بى نام جان عزیزم
ممنون از لطف شما بله خوشبختانه فعلاًدر حال بازیابى توانایی هام هستم الحمدالله كه دوستان خوبى مثل شما دارم كه كلى بهم انرژى میدین
سه شنبه 24 آذر 1394 10:11 ب.ظ
سلام مریم خانوم عزیز. ازاینکه پیروز مندانه به دنیای وبلاگ برگشتین بسیار خوشحال شدم. دلمون برای نوشته های شما و خود شما تنگیده بود.باز هم خدا رو شکر کنید که میتونید فعالیتهای روزمره رو انجام بدین. هروقت از وضع خودتون ناراحت شدین یه نگاه به معلولان مادرزادی بکنید که با اون شرایط بهترین تابلوها رو نقاشی میکنن و بهترین تابلو فرشها رو میبافن. همیشه به این فکر کنید که خدای ناکرده ممکن بود موضوع بدتر ازین میشد. پس خدا رو شکر. انشاالله دستتون رو به بهبودی و خوب شدن میره. منتظر نوشته ای قشنگتون هستم. در ضمن فکر کنم تا اطلاع ثانوی از چادرهای لبنانی آستین دارو زیپ دار استفاده کنید که نیازی به نگه داشتن با دست نیست .
سه شنبه 24 آذر 1394 01:05 ب.ظ
سلام خوبی ؟ از وبلاگت خیلی خوشم اومد به منم سر بزن بازم میام .
سه شنبه 24 آذر 1394 11:32 ق.ظ
دوست داری با سایت های تبادل لینکی که در صفحات اول گوگل هستند آشنا بشی؟ بله...خوب پس سریع بیا
سه شنبه 24 آذر 1394 10:46 ق.ظ
سلام بر مدیر خلاق این وبلاگ ، برای افزایش بازدید وبلاگت چقدر تا حالا هزینه کردی ؟ به این فکر کردی اگر وبلاگت یه روز بالا نیاد این همه وقتی که گذاشتی چی می شه پس همین حالا به وب سایت من سر بزن منتظرتم
سه شنبه 24 آذر 1394 10:42 ق.ظ
سلام عزیزم وبلاگ خیلی قشنگی دارید آیا دوست داری وبلاگت را به هزاران كاربر اینترنت معرفی كنید

همین امروز لینك خود را ثبت كنید تا 1000 بازدید رایگان فقط تا آخر سال دریافت كنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :