تبلیغات
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
روزانه نوشت های یک عاشق چادری(2)
 
 
سه شنبه 31 مرداد 1396 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان و عزیزان و همراهان همیشگی این وبلاگ

حقیقتاً زبان قاصره از تشکر از شما عزیزان که هم در وبلاگ و هم در کانال تازه تاسیس تلگرامی بنده رو مورد لطف همیشگی تون قرار دادید و واقعاً بنده رو به حالت مایع و بلکه بخار تبدیل کردید از خجالت !!! منم خجالتی !!!؟؟ اصلاً یه وضعی!!!

بله ما بر گشتیم و با تمام قوا برگشتیم تا به دشمنان و بدخواهان ثابت کنیم مریم وقتی اراده کاری بکنه به هر طریقی هم که شده بهش می رسه حتی اگه خیلی دیر ولی میرسه یا انشالا برسه !! حالا گیر ندید بلاخره دعا میکنیم برسه!!!

خانمی که شما باشی و از اونجایی که غالب دوستان قبلاً اشاره کردند که چطور میشه مثل من کوه نمک باشید و این همه بامزه !!! و گاهی هم شور و بدمزه!!!! باشید ..... و باز بعضی بدخواهان و اجیر شدگان دست آن موجود پلید(دختر عمه که یادتون هست؟؟!!!!) ارائه داشتند ایشون کلهم عقل رو از دست داده و مثل مقاومتی که در اثر جریان بالای برق به رسانا تبدیل شده و داره جریان رو رد میکنه از خودش !!! منم رد دادم رفته!!!

چرا این رو عرض میکنم بنده عارضم خدمت عزیزان چند ماه پیش یکی از عزیز ترین کسان خود را از دست دادم که همین طبع بلند و شوخ طبعی و بامزه بودن!! و گوله نمکی!!! و هوش و نبوغ و استعداد و هزاران صفت برجسته دیگه که اگه بخوام نام ببرم باید حالا حالا ها باید تایپ کنم !!!! و چون احتمال می دم از وجناتم همه چیز چون روز روشن است!!!!! دیگه نمیگم والا !! ریا میشه خدای نکرده!!!! و خلاصه کل این صفات برجسته رو مدیون ایشون بودم متاسفانه از دست دادم ..... خوب منم آدمم ناراحت شدم غصه هم بسیار خوردم و خدا شاهده داغووووون شدم !!!! ولی خوب یه روز که همینطور داغون و خسته تشریف داشتیم و بازهم مثل همیشه پیراهن که نه همون تی شرت مشکی خوشگله که تازه یکی دو ماه بود خریده بودم و روش کار شده بود و.....!!!! رو پوشیدم که ناگهان و اومدم تو آئینه نگاه کنم که ناگهان کنار دستم سرمای خاصی حس کردم!!!! خشکم زده بود !! ..... باور نمیشد داشتم چی میدیدم !! .... می خواستم جیغ بزنم و فرار کنم ولی انگار قدرت حرکت نداشتم !!!! حتی نمیتونستم پلک بزنم بسختی آب دهانم رو قروت دارم و با صدایی ..... بریده .... بریده ...... گفتم : مامان!!!!! ...... هیچ کس جوابی نمیداد اشک توی چشمام حلقه زده بود و دستم سرد تر و سرد تر میشد ...... خدایا باورم نمیشد .... چرا من؟؟!!! .... چرا الان!!!؟؟؟؟ ....... دلم می خواست هیچ وقت همچین روزی رو نبینم از روزی که اون مرحوم رفته بود زیاد به این موضوع فکر کرده بودم ولی حالا اصلاً نمی تونستم قبول کنم ..... چطور ممکن بود!!!.... چرا اینقدر زود آخه؟؟!!........ (صدای موسیقی پیام های بازرگانی ...... سپرده گذاران محترم بانک.....) خداییش دیدید اصلاً  اگاتا کریسیتی باید بره بوق بزنه !!!! ..... نبوغ ازم می باره!!! هیعییی کجایی استعداد کشف کن که اگه با لاکپشت هم میومدی تا الان رسیده بودی به من  ؟؟!!! ..... و اما حقیقت ماجرا سرمای خاص دست = لیوان آب یخی که همیشه کنار تختم می ذارم و احتمالاً مثل همیشه که همسر بسیار بسیار به حقوق فردی من احترام می ذاره و از لیوان من آب نمی خوره !!! اصلاً و ابداً !!! پس از نوشیدن کل آب مذکور .... دوباره یخ ریخته و آب کرده و صحنه جرم رو بازسازی کرده تا خدای نکرده ما نفهمیم  و جالب اینکه همیشه هم می فهمیم ولی چون حوصله زندان و دادگاه و رضایت واین داستان ها .... رو نداریم فعلاً در حال عطوفت ملوکانه به همسر جان بسر می بریم !!! .... ولی لیوان رو بجای تخت روی میز آرایش گذاشتن !!! آخه قربونت برم من !! آدم حسابی من اگه تشنم بشه بنظرت گجت هستم که دستم کش بیاد تا میز آرایش !!! یکم فکر کن  !!! یکم اندیشه کن !!! ای خدااااااا!!!!! یه تیزر برید لطفاً آقای کارگردان !!!! خلاصه بنده بیدار شدم و لباس خوشگله رو پوشیدم و در حالت خواب و بیدار اومدم کنار آئینه که دیدم ای دل غافل چرا تی شرتم طوسی سیر شده!!! ؟؟؟!!! اونم در حالی که کلی مهمان داشتیم اون روز !!!!! اونم از حالی که چشم فتنه یعنی دختر عمه دعوت بود !!!! اونم در حالی که بقیه لباس مشکی هام قابل استفاده نبود!!!! و در همین حین دستم یخ کردم و بنده استدلال کرده نکنه این که میگن انگار آب سرد خالی شد رو سرم برای من مثلاً از دستم شروع شده !!! کم کم میاد تا سرم!!!!؟؟؟؟؟ خو عزیزم ناراحت بودم !!! میفهمی !!!! ناراااااااحت !!!! می خوای دمای آب رو هم اندازه بزنم تو اون شرایط فجیع !!! والااااا ...... چه انتظارا دارید هاااااا...!!!! و الی آخر ......

ولی شما حساب کن تو اون شرایط که مثلاً صاحب عزا هستی !!!!! اون عنصر ناشناخته که حتی در این ایام هم انصافاً از هیچ کوششی برای گرفتن حال بنده دریغ نکرده تشریف مباااااارکشون رو بیارن و شما به عنوان صاحب عزا لباس صورتی گلدار بپوشی و تازه بنظر ناراحتم بیایی هیچی دیگه تا آخر سه نسل بعد من سوژه منحصر به فرد خنده باقی خواهم بود و بعید می دونم حتی کسی بتونه به جایگاه من نزیدک هم بشه!!!!! بله اونجا بود که فهمیدم بالاتر از سیاهی هم رنگی هست !!!! بله و اون رنگ رنگ سفید هست!!!! عاقا!! اصلاً نظریه پردازی رو دیدید !!!!! ..... نه خداییش فکر کنم باید به مغزتون چند روز استراحت بدید تا نظریه به این عظیمی روبتونه تجزیه تحلیل کنه ....... خوب دیگه اینا واسه ما نوابغ عادیه!!!! ما اصلاً کارمون نظریه دادنه !!!!!

بله دیدم تنها گزینه روی میز !!! ببخشید توی کمد یک لباس سفید !!!! ساده هست  که هیچ طرحی نداشته باشه لا اقل به سنت هندی ها عزا دار باشیم و مثلاً یه عکس کیتی !!! یا چیزی تو این مایه ها نباشه که بگن طرف رد داده اساسی !!!!

خلاصه با پوشیدن لباس مذکور مادر که مدت ها بود چشماشون بشدت ریز شده بود از بس گریه کرده بود و من تازه فهمیدم چرا میگن ما بچه های روغن نباتی هستیم و اونا روغن حیوانی !!! اصلاً اون آبغوره های من در برابر مامان همچون قطره بود در برابر دریا !!! خلاصه دوباره چشماش گرد شد و عصبانی یه نظر به من انداخت تا رنگ صورتم هم با لباسم ست بشه !!! ......

بعد یهو زد زیر گریه !!!! گفتم مررر .... یم ..... جااااا .....نم .... بیا دخترم میفهمم ...... الهی بمیرم ....... حالت رو می فهمم ...... و تازه سکه ی دوهزاری ام افتاد که بعععله الاناست که از این لباس سفید ها تنم کنن که آستیناش بلنده و از پشت به هم گره می زنن و در حالی که سوار یک ماشین شبیه ماشین حمل حیوانات خطرناک می شم جیغ بزنم ..... ولم کنید .... من دیوووونه نیستم !!!!! و کلاً یادم رفت قرار بود الان کلی جیغ داد کنم که آخه مادر من لباس مشکی رو چرا با مشکین تاژی ...چیزی نمیشوری که الان شبیه رنگ گربه های توی سطل زباله نشه تازه طرح راه راه هم توش در بیاد اگه دقت کنی  !!!! ؟؟؟؟؟ گفتم اولاً : من خل نشدم اتفاقاً خیلی هم عاقل شدم !!!! و از این کارم هم هدف دارم !!!!! (مدیونید فکر کنید مجبور بودم خودم رو توجیه کنم هااااااا) بله وقت کم بود و بازهم چالشی تازه برای این قهرمان همه میادین سخت !!!! خودم رو عرض می کنم دنبال چی می گردید !!!! و اینجا بود باید اول به خودم ثابت می کردم که واقعاً آیا کار درستی است که عزادار باشیم تا یکسال یا که خیر ... و آیا صرف ناراحتی و حلوا خیرات دادن و لباش مشکی در نیاوردن از تن به درد متوفی اصلاً می خورد یا نه !!!!

بخدا دستم نمیکشه بقیه داستان که طولانی هست رو تو پست بعد براتون می ذارم ..... کانال رو تنها نذارید تا می تونید عضو بگیرید ..... دوستانی که نظر دارند در مورد نوشته ها و در صورت دست شستن از جان شیرین انتقادی دارند یا با تلگرام یا با همین وبلاگ می تونند باهام در ارتباط باشند ..... همین .....

یا علی (ع)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مرداد 1396 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام خواهران و برادران عزیز و همراهان همیشگی این وبلاگ

این که چرا نبودم و نمی نوشتم بماند قضیه ای بس مفصل دارد که مطمئن هستم از حوصلع جمع خارج است تازه ما که همینطوری برای یه اتفاق یه دقیقه ای سینه داریم شرحه شرحه از فراق !!!!! شما حساب کن واسه این همه مدت غیبت شاهنامه هم بنویسیم جوا نمیده که نمیده!!!؟؟

عارضم خدمت دوستان عزیز بلاخره شتر قسمت که میگفتند در خانه هر کسی می خوابد در منزل ما هم آرمید و یکی از عزیز ترین کسان من را همسفر آخرت نمود روح همه رفتگان شاد علی الخصوص عزیز از دست رفته که حقیقتاً روح بنده رو بشدت تخت تاثیر قرار داد .

بگذریم ......

حالا اومدم مژده بدم به اون عزیزای دل که شاید مثل بنده بسیاااااار بسیااااااار ورزیده و زرنگ تشریف دارند و خدای نکرده مثل بعضی ها!!!!( اشاره نویسنده دختر عمه ایشان می باشد !!!)که واسه برداشتن یک لیوان آب هم باید با جرثقیل و جک هیدرولیک بلندشون کرد اصلا و ابداً و به هیچ وجه من الوجوح نیستند !!!!! و حوصله این قرطی بازی هاااا!!!(سایت رفتن و مطالعه وبلاگ ) را ندارند طرحی نو در انداختیم وعلی الرغم مخالفت های شدید با این نوع حرکت های زشت و ناپسند تا پای جان!!!!!(شبکه های اجتماعی) عاقبت نفرین شبکه های مذکور بنده رو گرفت و آلوده تلگرام شدم اونم فقط بخاطر اعتلای فرهنگ و استفاده خیل به مراتب عظیم تری در حد سایر سیارات منظومه شمسی و حتی کهشانی راه شیری و حتی سایر کهکشانها !!!!!!! از افاضات و معلومات بی اندازه اینجانب  !!! بلاخره با یک با عینک دودی و کشیشک دادن های متداول در سرکوچه تلگرام اینا که یک وقت آشنا رد نشه آبرو برامون نمونه خیلی یواش و نرم عضو شدیم اونم با یک شماره هدیه که کسی نفمه اون مریمی که در فامیل با افتخار خاصی در حالی که باد غروری به غب غب انداخته و چشمان نافذ خویش را ریز گردانیده با صدای مملو از غرور و افتخار جیغ می زد!!! که آخه عزیز من این توطئه صهونیسم جهانی است نرید عضو این شبکه ها بشید اینا همش وقت شما رو می سوزونه همین آخه قربونتون برم آخه بهم بگو تلگرام تا بحال چه گلی به سرمون زده جز اینکه جیب شما رو خالی می کنه و حجم اینترنت می خوره !!!! و همینطور نطق های پرشور و آتشین به مراتب شدید لحن تر در مورد اون ملعون ردیف یک اینستاگرام که اصلاً با این فقره کنار نخواهم آمد !!! و همین تلگرام هم باور بفرمائید اگر توصیه های دوستان و آشنایان و وکیل خوب و دفاعیه جانانه از خودش نبود عمراً اگر می پذیرفتیم ولی خوب بلاخره شد آنچه باید میشد و به علت لجاجت نویسنده تا بحال نشده بود و ما هم اومدیم تلگرام تا دشمنان عرصه فرهنگی بفهمن دنیا دست کیه!!!!! و اومدیم کلاً بساط دشمنان و کانال های ضد ارزش و ضد اخلاقی رو یکجا ببندیم بره پی کارش !!! تا دوستان بفمند هرگز یک مریم که اتفاقاً رزمی کار هم باشه!!!! و اتفاقاً فیلم های بروس لی رو هم حداقل 200 بار دیده باشه !!!!! و اتفاقاً نانچیکو هم داشته باشه نباید تهدید کرد!!!! بله عزیزان مگه الکیه!!!!

ولی خوب حالا یه خوبی هم داره این قضیه یکی اینکه نظر نمی تونید بذارید نه اصلاً دلتون هم بخواد دیگه نظر مظر نداریم !!!!! و نویسنده بخت برگشته که من باشم باید فکر کنم احتمالاً همه راضی هستند انشالا!!!!! و با همین فرمون برم جلو مشروط بر اینکه به دیواری به بن بستی به کوهی نخوریم !!!! فعلاً میریم !!!

 اینم لینک کانال


https://t.me/maryamnameh313


یا علی(ع)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 3 آذر 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزم

بی حرف پیش بی حرف بیش یکراست و بدون هر گونه سرعت گیر و دست اندازی و چاله چوله میرم سر اصل مطلب

یادمه در دوران بچگی بخاطر مواردی که قبلاً در پست های قبلی ذکر شد و به دلیل شایستگی بیش از حد و لیاقت مثال زدنی اینجانب!!!!!!؟؟؟؟!!!! در دوران کودکی در هنگام ورورد به پارک یا شهر بازی مسئولیت بچه های فامیل که باهامون بودند رو به من می سپاردند و بنده هم عین مادری دلسوز و همسری فداکار مرحومه مغفوره !!!.... عه ... ببخشید اشتباه شد !! همون مادری دلسوز ...والسلام !!!! این اوارنیوم های غنی نشده رو به سانترافیوژ که همون سفینه و سورتمه و... اینجور دستگاه های پیچشی و چرخشی و گردشی و..... می بردم و حالا حساب کنید بعد از پیاده شدن این اورانیوم های غنمی شدند و در حال فعل و انفعال شکافت هسته ای اند .... و بنده باید جانفاشنی ها می کردم که این موجودات انسان نما گم نشوند یا الکی نروند دستگاهی سوار بشوند که بعد با یک پارچ آب قند هم نشه کاری براشون کرد (اشاره یه یکی از پسر های بشدت شیطان فامیل که بعد از سوار شدن در دستگاهی بسیار مخوف بصورت گونی گچ تحویل ما شدند و پس از ساعت ها عملیات احیا به آغوش گرم خانواده و صد البته سیلی های بسیار گرم و آتشین پدر گرامیشون سپرده شدند)خلاصه بنده حقیر خدا شاهده ... به همین ساعت عزیز..... بدون کوچکترین چشم داشت مالی و با امانتداری کاااااامل مالی !!!! این وظیفه رو به پایان می بردم بطوری که آخر سر علاوه بر این که یک پشمک چوبی صورتی نوش جان نموده بودم در حالی که بچه ها در حال جیغ داد در دستگاه سورتمه بودند!!!(مدیونید فکر کنید بخاطر سرعت بالا و عدم تمرکز بچه ها در این حین اقدام به عمل خطرناک پشمک خورون در ملا عام می نمودم) همچنین یک نوشابه شیشه ای هم بصورت کاملاً حرفه ای 3-4 نفس سر می کشیدم که با توجه به سن پایینم خیلی رکورد خوبی بود ..... هییعییی کیه که قدر بدونه!!!! خو....عزیز من ....سر و کله زدن با چند تا موجود ناشناخته به نام بچه فامیل اونم تو شهر بازی !!! ... خودش به عنوان قتل غیر عمد شناخته میشه !!! اونوقت شما انتظار داری من حق الزحمه نگیرم !!!! نه واقعاً درسته ....؟؟؟!!! .... انسانیه ؟!!! ..... حقوق بشریه !!!!؟؟؟

و همین طور که همه چی داشت خوب پیش می رفت نمی دونم این کابوس همیشگی (منظور نویسنده دختر عمه بشدت عزیزشون!!!!! می باشد.) حالا اومده از گرد راه نرسیده !!!! هنوز دست چپ و راستش رو تشخیص نداده ناگهان در اقدامی ناجوانمردانه به رهبری گروه بچه ها منصوب شد !!!! که حالا منم عضوی ازش شده بودم اونم نه عضو ارشد بلکه زیر دست دختر عمه جوووووونم!!!! تا بحال تو زندگیم اینقدر خودم رو نزدیک به قتل رسوندن کسی ندیده بودم !!!! یعنی شما حساب کن در اون لحظه تمام صحنه های قتل فیلم ها  و دادگاه قاتل ها در فیلم ها و فیلم می خواهم زنده بمانم از فرامرز قریبیان جلوی چشمام رژه می رفت ولی ته دلم میگفت والا ارزش داره!!!!خلاصه بعد از دریافت بودجه !! خیلی جدی و رسمی رفت جلو و صداشون جدی کرد و گفت  ..... (بقیه در ادامه مطلب )

ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 24 آبان 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام خواهران و برادران عزیزم .

والا دیگه چی بگم اینقدر بد قول و بد عهد شدیم که بهتره به روی خودمان نیاوریم و همینطور سوت زنان از کنار نگاه های خشمگین و خونبار دوستان و عزیزان فرار کرده و لابلای کلمات زیبای خودمان محو و ناپدبد بشیم ....... خوب ببخشید ...... خوو حتماً دلیلی داشتم ...... شما یه آب خنک میل کن ..... عصبانیتت فروکش کنه!!!! با هم صحبت میکنیم...!!!! ... آهااااان حالا شد .....!!!! خوب حتماً بی مقدمه می خوای بگم چرا نبودم و این مدت کجا بودم و به چه دلیلی!!! نه به چه دلیل موجهی این همه غیبت غیر موجه داشتم ...!!!!

خوب راستش یادتونه پست قبلی گفتم داره محرم میاد و تو پوست خودم نمی گنجم و حالا چه عزاداری ها که بکنیم و چه اشک روضه هایی که بریزیم و چه برات کربلایی نصیمون بشه !!! و چه بهشتی بریم !!!! و چه حساب و کتاب قبری نداشته باشیم و ...... بعععله در همین چه ... گفتن ها بودیم که یه دوستی گفت وایستا و ایستا عزیزم با هم بریم .... اینطور که شما داری میری می ترسم آخرش قیامت رو هم رد کنی برسی به جایگاه خدایی نعوذ بالله !!!!!...... بعععله خلاصه در خیال خام خودمون گفتیم الان محرم بیاد چیکار کنیم ..... ولی محرم اومد و هیچ کاری نکردم ....!!!!! بععله به همین سادگی .... سرمون بی کلاه موند ...... خوب چرا !!!؟؟ ببینید من حقیر باز هم مثل همین هوا برم داشت که مریم خانم گل شما که این همه الهی و مقدس نما هستی و سختی هایی در راه حفظ چادر که به جون نخریدی و چه مشقت ها که نبردی و چه رشادت ها!!!! که نکردی و !!!! چه ایثار ها که نکردی !!!! ...... یکم دیگه ادامه بدم انتظار میره در زمره شهدای بدر نوشته بشم هااا!!!!!! شما الان بری تو مجلس روضه علاوه بر این که چون شمع جان سوزی اطراف رو نورانی می کنی!!!!!! بلکه با اشک بر عزای سالار شهیدان حالا سند بهشت رو هم میگیری و میایی بیرون خلاص!!!!!! تازه شایدم در راستای شمع و نور و این حرفها بتونی یکم حسینیه رو هم گرم کنی و نقش بخاری رو هم ایفا کنی !!!!!! البته به شرطی که یک معتاد به چای عین خودم پا نشه کتری بذاره رو سر من که آب واسه چایی گرم بمونه!!!!!؟؟؟؟ بعععله اولین روز که رفتم که اینقدر با یه بنده خدایی سراین که در اون سال که امام حسین (ع) به کربلا رسیدند مقارن با همین تاریخ بود و پاییز بود و سرد نبود و این داستان ها بحث کردم که به این بنده خدا بفهمونم کربلا تو عرض جغرافیایی نزدیک تری نسبت به خط استوا قرار داره نسبت به تهران  بنا بر این گرمتره و .... آخرش هم نه میخ آهنین در سنگ رفت و نه من از روضه و نوحه سرایی بهره ای بردم !!!! ...... روز دوم مریض شدم با اجازتون چون بخاطر مباحثه دیشب اونم کنار بخاری و طبیعتاً تعریق و بعدشم هوای سرد سرمایی خوردیم جانانه که مسلمان نشنود کافر نبیند .... تا روز 8 محرم بنده در حال مریضی شدید به سر بردم و در بستر بیماری روز رو به شب گذروندم و تمام این مدت سوپ درمانی و لیمو ترش و سیر درمانی  می کردم  و خلاصه با بهبودی نسبی دوباره رفتم حسینیه اینبار سخنران محترم شروع به اظهار فضل نموده و قضیه حضرت عباس (ع) چنان روایت کردند که نه تنها من بلکه اکثر حضار با چشمانی گرد هم رو نگاه می کردیم و مدام می پرسیدیم چی میگیه این!!!؟؟؟!!! و در آخر هم مداح محترم با صدای ملکوتی اش!!!! کاری کرد برای حفظ مغز و اعصاب و پرده گوش بیشتر خانم های حسینیه عزاداری در منزل رو به ماندن در حسینیه ترجیح بدهند ..... خوب ... عزیز من ارادت و ارزش کارت به جای خود من حقیر هم در حدی نیستم که بگم شما چیکار کن و چیکار نکن لا اقل ولوم سیستم صوتی رو یکم کم کن ...... والا صدای ملکوتی شما به جای خود این سوت کشیدن های مدام میکروفون رو کجای دلم بذارم!!!! و شب عاشورا رو هم به علت عود بیماری در خانه و در کنار شوفاژ به رصد برنامه های یکی از یکی بهتر تلویزیون گذراندم و زیارت عاشورایی قرائت کردم .... یعنی همین !!!... این شد بهره فراوان من از محرم !!!! تازه یه بنده خدایی هم یادتون هست که!!!!! قول داده بود ما رو کربلا ببره!!!! الان که اصلاً کلاً نمی دونه کربلا کجای کره زمینه!!!! اونم که اینطور لطف کرد در حق ما !!! و در آخر مریم موند و حوضش و یه دنیا حسرت و این سوال چی شد به اینجا رسیدم که سعادت عزاداری بر ابا عبدالله ازم سلب شد امسال

و اما داستان از اینجا قشنگ میشه که مریم بازم هم بحث تخصصی و ریشه یابی میکند !!!!! (بقیه در ادامه مطلب)



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 11 مهر 1395 :: نویسنده : مریم

بسمه تعالی

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزتر از جانم اینکه گاهی کم می نویسم یا اصلاً نمی نویسم اینه که اولاً جوانی کجایی که یادت بخیر ....بعله پیر شدیم دیگه....... این استعداد یاب هم اینقدر نیومد دیگه  ناسا که هیچ  به همین شرکت در پیت سابقم هم برسم خدا رو صد هزار مرتبه شکر کنم .......  و دوم اینکه ما که هر چی میگیم نظر بذارید انگار نه انگار خوب عزیز دل من آدم داشتیم بخاطر نظر نذاشتن مجبور شده لایک بخیره و بعد رسوا شده تو اینستا که بیا و ببین!!!!! پس اگه می خوایین مریم جونتون رسوای عام و خاص نشه خودتون با زبون خوش حمایتش کنید وگرنه!!!!.......  بعله منم مثل همه عزیزان تسلیت میگم نزدیک شدنمون به ایام خیلی خیلی خدایی محرم و عزاداری سالار شهیدان که واقعاً خیلی آدم باید بی عرضه بشه آخر محرم و صفر هنوز کوله بار گناهی براش مونده باشه پس تا می تونید قدر بدونید که عزای دردانه بهترین آفرینش است و من که بی صبرانه منتظر محرم بودم وحالا سر از پا نمی شناسم که قراره شب سوم محرم شب خانم رقیه (س) توی مجلس روضه انشالا براتم رو بگیرم .... انشاءالله

و اما موضوع اصلی این پست خوب همه ما می دونیم ته دلمون که یه جاهایی از کارمون می لنگه ولی خوب یه چیز مهم تری داریم به نام غرور که دلمون می خواد بمیریم ولی غرورمون نشکنه و این در مورد آدمهایی امثال من نمود بسیار پررنگ تری داره که حاضریم صد بار بمیریم و صدتا آمپول بخوریم و توی یک اتاق با سوسک پردار و موش فاضلاب زندگی کنیم حتی یکسال خرید هم نریم !!!!! ولی غرورمون نشکنه ...... اصلاً بنظر من غرور اینقدر که برای خانمها مهمه برای مردها اصلاً و ابداً مهم نیست !!!! دیدم که می گم ......ولی بعضی وقتا این غرور خوبه و باید باشه بعضی وقتا  نه ...... خانمی که شما باشید حقیر مدتها بود که اصلاً در این مورد فکر نکرده بودم که غرور چیه و چرا به درد خوره اینقدر و چرا اینقدر مهمه .... برای اولین بار اصلاً سورس نمی دم.....ای بابا ......عزیزم .... دیکشنری نگفتم دم دستتون باشه !!!!! سورس هم نمی دونی چیه؟؟؟!!! ..... ای خدا !!!!..... سورس یعنی منبع !!!!!! و تمام این مطلب نظر خودمه !!!! ..... همینه که هست !!! ...... والا !!  .... تا کی افتادگی و تواضع ....بلاخره دنیا باید بفهمه من چه گوهر ناشناخته و نایابی بودم و قدر نمی دونه!!!!!! بله بنظر بنده غرور یه جور سپر دفاعیه در برابر عظمت شخصیتتون ..... طبیعتاً هر چه قدر شخصیتتون عظیم تر باشه سپر محکمتر و بزرگتری نیاز دارید ....این که واضحه؟؟!!! ......نیست؟؟؟!!!!!! .... خو عزیز دلم شما هالک رو تصور کن فکر کن یه همچین هیکلی باید در قابلمه روحی بگیره جلوش در برابر حملات موشکی !!!!! ..... خوب در چند ثانیه یاد و خاطرش هم دیگه باقی نمیمونه !!!!!! بنابراین آدمها سه  دسته اند یا کلاً سبک هستند اصلاً سپر نمی دونن چیه شخصصیت خوردنی هست یا پوشیدنی !!!!!؟؟؟؟ کلاً هر کسی به خودش اجازه میده هر نوع جسارتی می خواد بهشون بکنه !!!! اصلاً کلاً راحت اند سیب زمینی پیششون غیرتیه !!!! و. بنظر من بسیار حال بهم زن هستند !!! البته با عرض پوزش از دوستان !!!! دسته دوم آدمهایی هستند که واقعاً شخصیت عظیمی دارند و اصلاً یه سری رفتار بی کلاسی و بی ادبی و بی نزاکتی بخوان هم نمی تونند انجام بدن این آدمها توی یه جمع همه رو وادار به احترام می کنند حتی اگه زندان و در دل بی نزاکت ترین آدمها باشند ........ ولی دسته سوم که غالب مردم دور از جون مخاطبان گل این وبلاگ در این دسته قرار دارند یعنی می خوان به زور خودشون رو جای اون دسته دومی ها جا بزنند حالا لایک می خرند .... با آدمهای مشهور هی در پوزیشن های مختلف عکس می اندازند سعی می کنند مثل مشهو.ر ها باشند خلاصه این عده فقط می خوان محبوبیت دسته دومی ها رو داشته باشند ولی جلف بازی دسته اولی رو هم داشته باشند اصلاَ شتر سواران دولا ولا همینا هستند.......(بقیه در ادامه مطلب)



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 3 شهریور 1395 :: نویسنده : مریم

بسمه تعالی

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان و همراهان عزیز تر از جان

عارضم خدمت دوستان قراره که امروز تو این پست نکات اخلاقی بیان کنیم راجع به اینکه اگر خدای نکرده زبانم لال دور از جانمان دور از جانمان بعد از هزار سال!!!!!!!خواستیم دار فانی را وداع کنیم

چه احوالاتی به آدم دست میده !!!!..... و اون دسته از دوستانی که دارند زمین رو گاز می زنن از فرط خنده یا در حال انفجار روده هستند اجازه بدید !!!! بنده خودم می دونم در این نوع خاص سرطان در بدترین حالتش هم نهایت یه تیکه از بافت بدن رو جدا میکنند و خلاص ....!! ولی از اونجای که بنده نابغه تشریف دارم!!!! و لزوم نبوغ تجسم و تخیل بالاست!!!!! ....میدونید که این قابلیت رو همه ندارند ......!!!! ...... فقط نوابغی مثل من!!!!..... باز بگید استعداد کشف نشده نیست ....!! نه بگید دیگه!!!!؟؟؟!! ........ بنده تا اسم سرطان رو شنیدم تا شب چهلم رو تصور کردم..!!!!! ...... یعنی شما ببین قدرت تخیل رو!!!!......

بعععله جونم براتون بگه هر چی خانم دکتر و همسر و کل خاندان و خود غده سرطانی !!!! و جمعیت پزشکان دنیا و کاشف بیماری سرطان و صنف دل و جگر پزان و کله پزان و صنایع وابسته!!!!! قسم و آیه آوردند که بابا مریم خانم شما مردنی نیستی بخدا!!! ما هم دوست داشتیم واقعیت بود ولی خداییش نمی میری !!!!! حتی ویروس ایدز و هپاتیت هم به عنوان عضو بی طرف اقرار کردند شما با این بیماری نمی میری و لی اگر اینقدر واسه مردن مصر هستید ما در خدمتیم هااااا!!!هر چند اون لحظه از ترس دوستان ویروسی عزیز به ظاهر قبول کردیم ولی فوبیا!!! ( عزیزان من عادتمه خارجی حرف بزنم دست خودم نیست ...... خودتون که می دونید !!!! ..... ما خارجی ها سختمونه فارسی صحبت کردن !!!! ..... واسه همین توصیه می کنم هنگام مطالعه مطلب دیکشنری حتماً دم دستتون باشه !!!!! از ما گفتن بود....)حالا این موردم ارفاق می کنم خودم میگم فوبیا یه نوع ترس هست که بیشتر عامل روانی داره و قابل درمان هم هست مثل ترس از بیماری......

ولی خوب شما فوبیا و تخیل و خیالبافی و دختر عمه عزیز!!! رو بریز تو میکسر ببین من چه حالی بودم

توضیح: دختر عمه با اینکه در خیال من با گوشی داشت بازی می کرد ولی همین رفتار اگر در واقعیت تکرار می شد ممکن بود ختم اینجانب به لیگ قهرمانی بازی های موبایل مثل clash of clam تبدیل بشه و اونوقت همه بجای فاتحه و صلوات بگن برای روح تازه از دست رفته یه attack دسته جمعی بزنین !!!!! شما فکر کن .... ختم آدم اینطوری بشه بعدشم بجای تسلیت بیان با عکس منِ مرحوم سلفی بگیرن !!!! و بذارن تو اینستا و بگم من و مرحوم مریم همین الان یهویی!!!!

خوب حالا هر چند بنده در حالات روحی روانی جالبی قرار نداشتم ولی بقول معروف آسمان هر جا بری یک رنگه..... یعنی چه شما داستایوفسکی باشی یا یه خیال باف کشف نشده مثل من !!!! چه مرگت واقعی باشه یا تخیلی !!!  افکار قبل از مردنت یکسان هست و این تجربه ای هست که عمراً کسی در اختیارتون بذاره ...به جون خودم!!!! اونوقت ما مفت مفت داریم در اختیار شما میذاریم ..... هییعییی..... کیه که قدر بدونه!!!؟؟؟!!

و اما اولین تجربه یا اولین حس اینه که(بقیه در ادامه مطلب)


 

 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 25 مرداد 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان و همراهان عزیز.

میلاد هشتمین نور آسمان ولایت و امامت را خدمت تمام عزیزان تبریک عرض میکنم

یه توضیحی همین اول بگم ممکنه الان خیلی از دوستان فکر کنند یه کیست ساده و یا یک غده ساده چطور میتونه آدم رو به نگرانی و استرس بیاندازه یا اصلاً چه اهمیتی داره دیگه تو دوران فعلی رو درمان سرطانی که کل بدن رو هم گرفته میشه امیدوار بود که طرف جون سالم به در ببره ولی در مورد من قضیه خیلی فرق داره یعنی خیلی خیلی فرق می کنه

خوب از اونجایی که تقریباً غیر ممکنه کسی رو پیدا کرد که از آمپول نترسه !! یعنی من که تو عمرم ندیدم !!! ولی بنظر من آدم ها به دو دسته تقسیم میشن او نایی که از آمپول می ترسند ولی بواسطه درد و مریضی به خودشون قبولوندند که باید آمپول بخورند !!! و با این مساله کنار اومدند اون عده خیلی شیک و مجلسی می روند درمانگاه آمپول رو نوش جان می کنند یک آخ هم نمی گن و میانم بیرون والسلام ........ ولی یک عده هم هستند مثل من که تا پای جان!!!! پای آرمان اصلیمون که همون مقاومت همه جانبه در برابر آمپول هست ایستاده ایم و هیچ جوره نمی تونیم آمپول رو به عنوان دوست و برادر بشناسیم اصلاً ذات این آمپول پر از پلیدی و خباثته که حتی با آوانس هایی از قبیل پنبه های لیدوکایین دار که محل اصابت سوزن رو چند لحظه بی حس می کنه که شما دردی حس نکنی و حتی نازکتر و کوتاه تر کردن سوزن هم نتونسته ما رو فریب بده و همچنان به دشمنی همه جانبه با آمپول ادامه میدیم !!!!و اصلاً هم از این موضع کوتاه نمی آییم و بقول پدر محترم از خر شیطان هم پایین نمی آییم !!!!خلاصه شما فرض کنید اولین بار که یادمه آمپول خوردم فقط دو نفر (پدر و مادر) دست و پای من را گرفته بودند و دکتر محترم هم با یک دست پشت بنده را محکم به تخت فشار می داد و بنده بودم که عین ماهی تازه از آب گرفته شده تقلا می کردم که از دست آمپول فرار کنم و اون موقع ها هم پنبه بی حسی و این سوسول بازی ها !!!! اصلاً نبود خیلی لطف می کردند آمپول رو سریع تر خالی می کردند در عضله هر چند بظاهر فکر می کردی ...آخیییییش راحت شدم!!!! ولی شب تازه می فهمیدی عمق فاجعه چقدر بود و مجبور بودی تا صبح محل اصابت آمپول را ماساژ بدی و یخ بذاری تا بلکه دردت آروم بشه !!!! و تازه یکی دیگه از آپشن های ما دهه شصتی ها وجود پنی سیلین 1200 بود که واقعاً شاید بی اغراق تمام اجداد انسان رو جلوی چشمش می آورد تازه سوزنش هم یکم از این سوزن هایی که به احشام و حیوانات تزریق می کنند کوتاه تر بود یعنی شما هم از مرحله ورود و خروج سوزن در عضله لذت می بردی که شاید 10 ثانیه طول می کشید هم از مرحله ورورد محتویات سرنگ به بدنت !!!!!واقعاً عرفان عملی رو او نجا بود که با گوشت و استخوان درک می کردی !!!!!

و حالا فکر کنید یه همچنین شجاع و قهرمانی می خواد بره واسه جنگ با بیماری که شاید یکمم خطرناک باشه !!!!

بععععله ما خوشحال و خندون با جواب آزمایش و سونوگرافی رفتیم پیش خانم دکتر این دفعه دیگه با اون خانم عصبی هم دوست هم شده بودیم و اصلاً نفهمیدیم چطور نوبتمان شد ..... خلاصه بعد از اینکه رفتیم داخل مطب و نیش بنده تا بنا گوش و حتی بیشتر !!!! باز بود و هنوز از خوش و بش با خانم منشی مشعوف بودم ناگهان خانم دکتر خیلی ریلکس فکر کنید خیییییییییلی خیلی ریلکس برگه رو آورد پایین و گفت مریم جون مشکلت همونی هست که حدس زدم(بقیه در ادامه مطلب ...)



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 18 مرداد 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت عزیزان دل و تمامی همراهان همیشگی این وبلاگ عارضم خدمت دوستان طی مذاکرات قبل با مادر خانم دکتر عزیز تر از جانمالن که اتفاقاً فامیل هم بودیم  و با مادرشون چه ساعت هایی را که گل نگفته بودیم و گل نشنیده بودیم و الی آخر طبق فرمایش مادر گرامیشون بنده و همسر تصمیم گرفتیم به جای اینکه مثل مدیر عامل های شرکت های حسابی همینطور سر به زیر در حال که از ریز و درشت شرکت بهم سلام میکنند و دریغ از یک حرکت ابرو در جهت علیک سلام !!!!! یکراست بریم تو اتاق خانم دکتر مثل بچه آدم بریم خودمکون معرفی کنمیم  و تاکید هم کنیم که اگر مورد اورژانسی یا مهمی دارند ما بعد از آنها میریم داخل خلاصه چشمتون روز بد نبینه تا در مطب رو باز کردیم دیدم نخیررررر کلاً انگار استادیوم آزادی رفتیم مثل بانک ها هم صندلی وسط مطب بود هم کناره ها و طبیعتاً کامل پر  و تازه بجای یک منشی دو سه نفر بودند دوتا پشت میز نشین یکی هم همش پرونده به دست می رفت اتاق دکتر و میومد ...... یک منشی هم کلاً با تلفن حرف می زد حالا انشاالله کاری بوده و یک چیزهای می نوشت و یکی هم با مریض ها سر نوبت کلنجار می رفت خلاصه با نگاهی به همسر کلاً بی خیال متانت و لطافت و مهریونی و نوع دوستی شده و تصمیم گرفتیم حالا مدیر عاملی نه ولی در حد یک معاونی دیگه باشیم . منم در حالی دکه پشت چشمی برای همسر نازک کردم که یعنی بفرما اینم از تمام اون شرایطی که می خواستی ایکاش می دونستم یه بوتیک هم با هم می رفتیم بجای شام خالی !!!!! ......  خلاصه بعد از ده ... بیت .. سی ... چهل .. .. ‍‍‍‍‍‍!!!!! و آن ..مان ... نوارا...!!!! تصمیم گرفتیم به همون خانم که هی پرونده بدست می رفت تو مطب و میومد اعلام حضور کنم و اعلام کنم میل دارم دکتر رو شرف یاب کنم و اجازه ملاقات با خودمان رو نصیبش کنم !!!!!...... خلاصه خیلی نرم رفتم کنارش در حالی که داشت تو یه پرونده دنبال چیزی می گشت .... خیلی آرووووم توجه کنید خییییلی آروم ..... گفتم ببخشید خانم ...... اونم خیلی محکم و عصبی گفت بععععله ...... گفتم بنده مریم .... هستم و می خواستم خانم دکتر رو ببینم عرض خصوص داشتم..... گفت خوب به من چه!!!!؟؟ گفت عزیزم ایشون منتظر من هستند .... گفت ببینم اصلاً اگه وقت داری دیگه به من چیکار داری سر نوبتت من پرونده ات رو می برم واسه دکتر حالا برو بشین که خیلی کار دارم...... گفتم خانمی .... عزیزم  شما به دکتر بفرمایید حالا اگه گفتند باید منتظر بمونم چشم به روی چشمم ...... گفت آهان می خوای من برم تو عین قاشق نشسته بپری تو مطب و آه و ناله کنی بدون نوبت بری تو ..... گفتم خانم محترم نه من شما رو مشناسم نه شما منو پس بهتره حد شوحی رو حفظ کنیم درسته شما شوخی میکنید ولی لحنتون منو آزار میده..... اونم که اصلاً انگار آماده بود یه آدمی بهش گیر بده صداش رو بلند کرد .... و گفت : آزارت میده که میده من همینم که هستم اصلاً برو بیرون ببینم ..... منم دیگه هر چی سعی کردم متانت و آرامش به خرج بدم و از کوره در نرم .... نشد که نشد منم گفتم : شما چیکاره ای که منو بیرون میکنی !!!؟؟؟ .... من اومدم دکتر رو ببینم با شما اصلاً کاری ندارم ...... خلاصه در حالی که من رو از یک طرف همسر می کشید و  اون بنده خدا رو هم همکاراش ...خلاصه بعد از در افشانی های ایشون و دفاعیات ما  و تشکر از ایشون بابت بیاناتی ارزشمند و مفید مبنی بر اینکه بیلان کاری ایشون در مطب چی هست و حتی سوابق ورزشی رزمی ایشون و توضیح اینکه ایشون هر روز قرص اعصاب می خورند و ..... خانم دکتر تشریف آوردند بیرون خیلی عصبی گفتند : ببینم اینجا چه خبره ؟؟!.... خانم...: چی شده اینجا ؟!! خانم عصبی گفتند : از این خانم مثلاً محترم بپرسید که یکساعته اعصاب من و خرد کرده !!!! می خواد به زور بدون نوبت بیاد پیش شما تازه پر رو... پر رو.... می گه کار خصوصی با شما داره!!!؟؟!! خانم دکتر یه نگاه خیلی تندی به من کرد و گفت : ایشون راست میگن؟! گفتم : تا یه جاهاییش رو ولی مهم نیست ایشون ماشاالله خیلی کارشون زیاده طبیعی هم هست حافظشون یاری نده ماشاالله با این همه مریض والا منم بودم بدتر از این میشدم!! از نگاه خانم منشی عصبی میشد فهمید که الان تو دلش داره حسابی من رو دعا میکنه !!!!! شایدم دوست داشت ما رو از پنجره پرت می کرد بیرون یا سیم آسانسور رو پاره میکرد و الی آخر هر چی بود دوستانه نبود ..... منم خیلی ریلکس اسم کوچیک خانم دکتر رو صدا زدم و گفتم :... جون منم ... مریم .....خانم دکتر گفت:اولاً کی به شما اجازه داده من رو با اسم کوچیک صدا کنید ثانیاً من که یادم نمیاد شما رو بشناسم منم گفتم : من مریم .... هستم دختر ... خانم حالا یادت اومد؟دیشب مگه مامانتون بهتون زنگ نزدند .... گفت : آها ...مریم خانم .... خیلی خوش آمدید ببخشید... نشناختم آخه قبلاً خیلی چاق بودید!!!! انتظار نداشتم .... (در همین آن خانم عصبی خنده ریز و موذیانه ای سر دادند که خدا شاهده اگه نانچیکوی مرحوم بروس لی همراهم بود یک ضربه خیلی ضعیف به خانم دکتر می زدم که اینقدر ما رو ضایع نکنه و در مورد اون خانم منشی عصبی هم ..بماند فقط در همین حد بدونید که..... خدا تمام کشته شدگان زیر نانچیکو که فقط چند سلول ازشون باقی مونده رو بیامرزد ) خلاصه بعد از اینکه چرا از اول خودت رو معرفی نکردی و این جور تعارف ها ....(آخه خدا خیرت بده من از اول پس چیکار کردم!!؟؟؟ ..... داشتم داستان می گفتم ؟؟!!! خو معرفی کردم !!!!...... آقا می خوایی تعارف کنید یه چیز دیگه بگید اینجوری طرف ممکنه رزمی کار باشه تجزیه تون کنه هااااا از ما گفتن بود!!!!)خلاصه بعد از یکم گپ و گفت رفتیم سر اصل مطلب .... منم به خیال خودم انگار که مطب واسه خودمه رفتم سمت گوشه اتاق رو تخت نشستم و گفتم بفرمایید .... من آماده ام ...... یهو خانم دکتر گفت :مریم جون من گفتم برید قسمت معاینه !!!!؟؟  گفتم :نه ... جون ما دیگه خودیم یه پا دکتر شدیم .... می دونستم که الان اینو میگین من زودتر رفتم که خدای نکرده وقت بقیه مریض ها تضییع نشه!! خانم دکتر گفت: نه عزیزم بیا پایین اولاً من که این سونوگرافی رو قبول ندارم !! .... باید جدید باشه ..... ثانیاً این غده شما تو این عکس ها خیلی کوچیکه و هنوز نمیشه با لمس کردن از نوع غده مطمئن شد پس یه سونو برات می نویسم  جوابشو گرفتی سریع بیا ...... ما هم خداحافظی کردیم و رفتیم ..... و اما اون خانم عصبی ....که هی مثلاً حواسش به ما نبود و اینور اونور می رفت .... رفتم بهش گفتم خانم... اگر حس میکنید اشتباه از من بوده .......معذرت می خوام ... اونم اول روش رو اونور کرد بره .....بعد انگار پشیمون شد و برگشت گفت منم معذرت می خوام ولی برای تعیین وقت اصلاً من کاره ای نیستم!!! باید پیش همکارم خانم ... برید ایشون راهنماییتون میکنن..... تو دلم گفتم خوب میمردی از همو ن اول میگفتی ....آخه تو که کمربند زرد هم نداری واسه چی ...... استغفرالله مگه می ذارند آدم آروم باشه ..... خلاصه اونروز هم بخیر گذشت ....همسر که تا الان بود ولی نبود رو قشنگ به نمایش گذاشته بود یعنی تا قبل از ورود به مطب بود ...هنگام بحث نبود.... وقتی بخیر گذشت همه چی و رفتم داخل دیدم زودتر از من رو صندلی بود..... و لحظه خداحافظی باز نبود ...... حالا مدعی شده بود که اگر من جلوت رو نگرفته بودم معلوم نیست چی میشد و این حرفها ...... البته ما که می دونیم خیلی خطرناک تشریف داریم و صد تا مرد جنگی حریفمون نیستم وقتی خشمگین بشیم ولی تو رو خدا آقایون .... یه چیزی بگید ما باورمون بشه .....باور کنید ما بعضی وقتها خودمون گول هم می زنیم که باورمون بشه شما قهرمانید ولی شما هم یکم پیاز داغ سیر داغش رو کمتر کنید والا بهتر و خوشمزه تره ......

همین دیگه ....عمری بود بقیه اش رو می نویسم

یا علی (ع)

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 10 مرداد 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام عرض می کنم خدمت تمامی دوستان و همراهان همیشگی این وبلاگ حقیر

همین اول کاری یه نکته ای رو عرض کنم دوستان بعضاً گلایه دارند گه چرا نیستم و. کم رنگ هستم و کلاً نامرئی هستم و اصلاً یه چیزیشدیم تو مایه فلسفه سقراط که هست و لی نیست و این جور داستان ها خوب عارضم خدمت دوستان اینکه بنده مطالبم یه جورایی بنظر خودم نمک داره!!!! و بقول بعض ها خوشمزه تشریف دارم !!! دلیل نمیشه کلاً سیب زمینی باشم!!!یعنی احساسات نداشته باشم و افسردگی و دیپریشن و اینجور مرض های باکلاسی نگیرم!!!! اصلاً مگه ما چمونه ؟؟!!!چطور طرف میاد تو وبلاگش می نویسه دلتگم مثل .... !!! یک میلیون نفر قربان صدقه اش میرن که دل ظریفش خدای نکرده تنگتر از این که هست نشه که بجای تیرکمون عشق مجبور بشن سوزن ته گرد به قلب طرف پرتاب کنند که بلکه عشق سوزان جوشیدن بگیره!!!!

اونوقت ما بیام بگیم جاتون خالی دیروز رفتیم کشتارگاه اشتباهاً سلاخی شدیم رفت الانم روحم اومده ازتون حلالیت بطلبه!!!!!همش یک نفر باید کامنت بذاره اونم تبلغ چسب زخم بکنه !!!!!  این همه گفتم بی ربط و با ربط که بگم عزیزان دل یه مدت خیلی خیلی سختی رو داشتم اصلاً حال و روزم خوش نبود و چون دیگه نمک گیر دوستان شدیم گذاشتم حالم یکم خوب بشه که قلمم رنگ غم نگیره بعد بیام خدمتتون حالا چی شد ادامه ماجرای پست قبلی مون

خانمی که شما باشید بعد از اون دکتر مهربون!!!! اولی که کلاً حالمون رو دگرون کرد دیدم نه مثل اینکه حالا یه مشکل جدید هم داریم اینکه علاوه بر این دکترش خوب باشه ..... باید خانم هم باشه تازه بقول همسر باید نزیدک خونمون هم باشه که ترافیک اعصاب همسر رو خورد و خاکشیرنکنه تازه باید ببینیم دکترش اهل عمل هم هست یا نه!؟؟!! نه....... نه اون عمل منظورم جراحه!!! ای خدا از دست این افکار پلید بعضی هاااا...... تازه باید خلوت هم باشه !!!! که همسر حوصله شلوغی رو ندارند ...... و دیدم با این شرایطی که همسر گذاشتند اونم از سراینکه چرا بنده با دکتر تند!!! حرف زدم !!! که از نظر خودم من نسبت به خشمم هیچی !!! دقت کنید هییییییچی بهش نگفتم ....

بععععله دیدم با این شرایط باید منتظر حضرت عزرائیل (ع) بنشینیم تابیایند چون دکتر خوب و خلوت و نزدیک چند تا پاردوکس هست که تو هیچ معادله ای نمی گنجد ..... و خلاصه شما حساب کن اعصابت از بیماری خورد هست همینطور یه همچین شرایطی هم برات بذارند !!!!خداییش چیزی نمونده بود اون نانچیکوی مرحوم بروس لی رو بیارم و ....... ولی باز خدا به جووونی خییییلی !!!!!از اهالی مردم کره زمین رحم کرد!!!!!؟؟؟؟!!!!! وگرنه ......بماند!!! خلاصه بنده هم لجباز گفتم باشه حالا که اینطوره با تمام این شرایطی که گذاشتید به دیده منت تا آخر همین هفته وقت میگیرم میریم!!!! حالا کی بود دوشنبه یعنی شیرین 2-3 روز بیشتر وقت نداشتم اینطور که ما سنگ بزرگ برداشتیم همسر هم موقعیت رو مناسب دیدند و گفتند اگه نتونستی چی!!!؟؟؟؟ گفتم اگه نتونستم میریم هر دکتری تو بگی !!!؟؟؟؟ با اینکه وجدان و عقل داشتند توی مغزم بال بال میزدند آخه دانشمند !!؟؟ تو اگه خودتم دکتر باشی نمی تونی به خودت دو روزه وقت بدی!!! لا اقل تو که عملاً تعطیلات رو شروع کردی در رو باز کن ما هم بریم پی زندگیمون!!!

بعله فرداش یعنی سه شنبه که از خواب بیدار شدم با تمام وجود حس می کردم که عجب سنگ بزرگی برداشتم ..... سرم درد می کرد کلافه بودم ..... و یهو همینطور عین بچه ای که یهو فهمیده مامانش رو گم کرده زار زار گریستم خلاصه تا 12 تنها کار مثبتم این بود که نصف جعبه دستمال کاغذی رو حروم کنم ..... ناگهان یادم افتاد بابا گشنمه !!!!  خلاصه بیخیال از همه چیز جاتون خالی یه نیمرو حسابی با گوجه و خیار شور و نان سنگک فیرزی نوش جان کردم و گفتم ببین مریم تو تو کمتر از این مدت هم تونستی کارهای بزرگتر از این انجام بدی(البته این قسمتش خود گول زنی مثلاً تونسته بودم !!!.... خوب تو اون شرایط وقتی هیچ افتخاری نداری تو زندگیت باید خودتو گول بزنی ...و عجیب این که این گول خوردن خودخواسته عجب حالی هم میده....)خلاصه یه حسی داشتم مثل سوپر من .....اصلاً تو جوی بودم عجیب هااااا...... خانمی که شما باشید تلفن رو برداشتم و لبتاپ رو روشن کردم و google  و 118 بود که بی وقته داشت کار می کرد خبر رسید سرور مرکزی گوگل نیم سوز شده و نصف کارکنان 118 استعفا کردند!!!!!؟؟؟؟؟!!!! و تنها چیزهایی که گیرم اومده بود یه عالم کاغذ و شماره تلفن و چند تا دکتر که بهترین وقتشون 7 ماه دیگه همین موقع بود خلاصه همینطور که از سوپر من به little man داشتیم تبدیل میشدیم و جو فوق العاده بالامون داشت به خلا کامل می رسید یهو تلفن زنگ خورد اصلاً کی می تونست باشه یه شماره هچل و هفت اول گفتم ولش کن ...بعداً  گفتم نه شاید  از مطب دکتر ها باشه ...... خلاصه با هیجان گوشی رو برداشتم و دیدم......(بقیه در ادامه مطلب )





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 29 تیر 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمامی دوستان عزیز تر از جانم که با ابراز محبت هاشون مثل همیشه حقیر رو شرمنده کردند

و اما از هر چه بگذریمادامه ماجرای بنده خوشتر است !!!!!؟؟؟!

بععله خانمی که شما باشید بنده در مطب دکتر غدد  بسیار بسیار استرس ناک تشریف داشتیم!!!( تو ماتیه همون خطرناک یا درد ناک !!! عزیزم ادبیاتت خوب نیست به من چه خو!!!!! ....) و هر آن احتمال می دادیم که الانم در باز بشه و یه جنازه از مطب بیاد بیرون!!!!!؟؟؟!! ..... و اون هم احتمالاً مشکل من رو داشته باشه!!!! و الی ماشاءالله منابع تامین آبغوره در چشممان پر شده و آماده کوچکترین جرقه ای بود تا مثل نیروگاه اتمی چرنویل کار مطب و غده و دکتر و عصب و جنازه ی مذکور  و سایر وابستگان رو یکسره در اشک دیده های خونبارمون غرق کنیم و فاجعه ای رقم بزنیم که بیا و ببین که یک بنده خدایی گفت خانم بیا بشین !!!! ..... بنده هم حال کسی رو داشتم که بعد از یک روز سخت بهش پیشنهاد  بدن فقط بخواب و حال کن!!!؟؟؟!! خلاصه از قرار جا خالی شده بود و مریض های دیگه داشتند کمت و کمتر می شدند و بنده در خیالات غرق بودم حسابی هاااااا و اصلاً نفهمیدم که همین 1 متر بغل دستم چند تا صندلی خالی شده ..... خلاصه بنده دیدم کسی که تعارف کرده از قرار یک خانم 35-40 ساله هست که یه پسر بچه 5-6 ساله هم همراهش هست خلاصه بعد از ابزار مراتب تشکر از بابت یادآوری جای خالی سر بحث رو باز کردم که اولاً این آقا کوچولو پسرتونه؟؟!!! دوماً شما برای چی اومدین دکتر؟

خانمه گفت این پسرم آرسامه.... حدوداً 1 سالی هست که هر چند وقت یکبار برای غده ای داشت به دکتر مراجعه می کنیم و الی آخر که بسیار ناراحت شدم که بیچاره پسره یه غده درست کنار دستش داشت و خوابیدن به پهلوی چپ براش یه جورایی غیر ممکنه بود تازه فعالیت های دستش هم خیلی محدود شده بود بنده هم بخاطر شرایط نچندان جالب دست راستم این شرایط رئو خوووووووووب درک می کردم  ...... خلاصه دیدیم نه مثل اینکه اینجا دیگه آخر خط تا الان هر چی تو مطب دکتر ها دنبال سوژه می گشتم که سرم گرم بشه و حواسم به زمان طلایی که داره تو این مطب ها هدر می ره نباشه دیگه اینجا خودم یکی از اون سوژه هایی شده بودم که چهارتا آدم معلوم الحال حتماً داشتند به ریش بنده می خندید که هههه اینو باش هنوز تو نرفته بوی حلواش داره میاد ....خ لاصه یکی از استرس ناک ترین لحظات عمرم رو داشتم تجربه می کردم تا اینکه بلاخره رخصت داده شد و افتخار ملاقات آقای دکتر نصیبمان شد...... خلاصه تا رفتیم تو دیدیم به به چه اتاقی چه تشکیلاتی .... بنده اینقدر از این دستگاه های اسکن مغز می ترسیدم که حاضر بودم مسئولیت انفجار برج های دوقلو و 11 ستامبر را یکجا گردن بگیرم ولی زیر این هیولای سیمی نرم !!!!!!

دکتر هم یک مرد سالخورده لاغر که صورتش کلاً یک عینک بود اصلاً کل صورتش یک عینک به چه گندگی بود که مسلماً اگر اون دستگاه رو نداشت خیلی قیافه دوست داشتنی دhشت و ادم دلش می خواست گل بگه و گل بشنوه باهاش خلاصه تا اومدیم بشنیم و بگیم به نام خدا ......من مریم ..... فلان ساله از تهران  و.... گفت برو اون پشت تا بیام معاینه ات کنم!!!!!

گفتم ببخشید فرمودید معاینه؟؟ گفت خوب آره پس واسه چی اومدی پیش من؟؟!!!! به همسرم یه چشم غره ای رفتم که یعنی تو یه چیزی بگو !!! اونم گفت البته عکس هم انداختیم !!!! گفت خوب دستتون درد نکنه!!! ولی باید معاینه بشه همینطوری که نیست!!! منم دیگه ترسم از اون غول سیمی ریخته بود و گفتم آقای دکتر ببخشید هاا ولی اگه اصرار به معاینه دارید شما رو بخیر و ما رو بسلامت!!!؟؟؟؟ گفت ای بابا عجب آدمهایی پیدا میشن ببیینم شما مگه غده نداری؟؟!! گفتم بله دارم؟!!؟ گفت خوب دختر خوب من از کجا بفهمم وضعیت غده ات چطوره؟!!! گفتم خوب از این همه عکس و آزمایش و .... که براتون آوردیم..... گفت خوب این ها درست ولی باید بررسی کنم غده رو وگرنه از کجا بفهمم چطور درمانش کنم ..... اصلاً می خوای آقا شما بیرون باش بعد معاینه بیا ..... که خانمت راحت باشه ..... دیدم نخیر دکتر کم کم داره چای نخورده پسر خاله میشه اوووونم چه پسر خاله ای ..... گفتم آقای دکتر معروف وقتی هنوز فرق رفتار با زن و مرد رو نمی فهمی همون بهتر که تخصص ات رو بذاری در کوزه آبش رو بخوری ...... دکتر  دیگه از جاش بلند شده بود خیل عصبی رفت در رو باز کرد و بلند بلند گفت بفرمایید بیرون ..... بیرون ..... من نمی دونم شما با این افکار پوسیده چرا دکتر میایین برین همون دعا کنید کافیه خوب میشین اصلاً ...... خانم منشی پولشون هم پس بده فردا نفرین میکنن اینجا رو سرمون آوار میشه (البته این آخری رو به حالت بسیار بسیار تمسخر آمیزی گفت!!!) خلاصه با عصبانیت در رو بهم کوبیدم و اومدم بیرون بغضم تا در رو بهم زدم ترکید سریع اومدم بیرون از اون جهنم که بهش می گفتند مطب!! همسر چند لحظه بعد از من بعد از اینکه با منشی تسویه کرد اومد و تا ماشین .... تو ماشین ..... و تا خود پارکینگ داشت بحث اعتقادی میکرد که چرا همچین کردی؟؟ خوب راحت می گفتی نه؟؟! داد و بی دادت چی بود؟؟!! آبرو واسم نذاشتی واسم و...... و من هم همینطور می گریستم و آبغوره بود که تولید میشد و به علت عدم هوشیاری مسئولان به هدر می رفت ....... همینجا یه سوال آیا زنان محجبه و. اونایی که هر جور به خودشون فشار میارند نمی تونن بخودشون بقبولونند که دکتر محرمه!!! مثل من و امثال من به چه حقی باید به ریشخند گرفته بشوند ؟؟!!!    ولی خوب این تازه اول ماجرا بود و سالی که خوش است از اول ماجراش معلوووومه دیگه (ادامه دارد .....)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 21 تیر 1395 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزم و همراهان انصافاً همیشگی و بشدت وفادار این وبلاگ که بنده از روی تک تک دوستان شرسارم ولی چه کنم که ابر و باد و مه و خورشید وفلک نمی زارن بنده یه دل سیر مطلب بنویسم ولی به فضل خدا فعلاً هستیم و انشاءالله به برکت دعای خیر دوستان عزیز باز هم باشیم

این عنوان خارجکی که اشاره به یک فیلم اسکاری همین امسال بود و انصافاً با اینکه فیلمش زیاد از نظر من فیلم حسابی و درست و درمونی نبود ولی خوب بلاخره حق به حق دار رسید و این آقایون مثلاً داور بلاخره فهمیدن دیگه نمیشه قسر در رفت و مجبورن از خر شیطون پایین بیان و جایزه ای سالها پیش حق آقای دی کاپریو بود بهش بدن... بیا خوب شد اینطور!!!!!...... باید ضایع میشدی تا جایزه بدی؟؟!!!!!....آخه برادر من این همه لجبازی کردی آخرش دیدی نشد ........ خوب حالا چه ربطی به من داره .....البته همونطور که می دونید بنده یدی طولای در عرصه فیلم و نقد فیلم دارم و اصلاً چند بار دعوت شده به عنوان داور مسابقات بین المللی!!!!!!! حضور پیدا کنم که افتخار ندادم !!!؟؟؟!!!! و نشد ولی معنی این کلمه میشه از گور برگشته بععععله دیدم هیچ چیز مثل این توصیف حال بنده نیست ......

بعله حقیقت ما یه سر رفتیم فوت کردیم !!!!!!و رفتیم داخل قبر!!!!!! اومدیم پست بذاریم واسه دوستان!!!! دیدیم ای دل قافل بهشت زهرا(س) وای فای نداره اصلاً ..... خلاصه از گور برگشتیم تا وقتی که سیستم کابل نوری تا بهشت زهرا برسه همین بیرون گور برای دوستان پست بذاریم تا خدای نکرده نگن مریم بیدی بود که بشدت لرزید و ترسید و مرد ....!!!!!

ولی جدای از شوخی اوقات بشدت سخت و تلخ و شور و شیرین!!!! ..... و اصلاً یه وضعی داشتیم !!!

همه چی از اونجایی شروع شد در مطب دکتر نشسته بودیم که ناگهان تلفن زنگ خورد ؟؟!!!!..... و من با تعجب نگاه کردم و خانم منشی گوشی و برداشت و گفت بععععععععله ...... ساعت 7 نوبت می دم بهتون .... خدا حااااااافظ ...... (خوب چیه ؟؟!! مطبه دیگه ....نکنه انتظار دارید قضیه شکافت هسته ی الکترون رو تشریح کنه!!!) بعععله همینطور که مشغول مطالعه مطالب بسیار علمی در یک مجله تبلیغاتی در مورد زندگی خانم عایشواریا بودیم ناگهان درب مطلب باز شد و نور کم سویی از داخل مطلب به بیرون رسید و بنده همینطور که کورکورانه داشتم داخل مطب رو نگاه می کردم ناگهان سوزش شدیدی در پشتم حس کردم و وقتی دستم رو به محل سوزش رساندم و متوجه مایع گرمی شدم..... چشمانم از سوزش درد به هم فشرده شده بود و وقتی به دستم نگاه کردم با تعجب دیدم ..... وااااای خدا !!!!! چرا من ؟؟!! ...... چرا الان!!!!؟؟؟.......دستم غرق چای!!!! بود!!!!؟؟!!!!  و بنده در حد انفجار از شدت عصبانیت بودم آخه شوهر حسابی ؟؟!!!! ..... آقای محترم ...... آدم موقع رفتن به داخل مطب چایی با خودش میبره که با یک ترمز ناگهانی بنده چادر و مانتوی کرم نو در حد 3-2 بار پوشیدن رو یکجا فاتحه اش رو بخونی!!!! ....خوب استدلال هایی هم اگر داشتند به علت ذیغ وقت نشنیدیم و رفتیم داخل و جواب سونو و آزمایش رو دادیم به دکتر و دکتر هم که انصافاً خانم خیلی خیلی گلی هستند خواستند که به قسمت معاینه بریم و بعد از صغری کبر چیدن های بسیار گفتند یک غده چربی گوشه ی قلب مهربونت خونه کرده ...... منم گفتم باز خوبه شب تو موهای سیاهم لونه نکرده ؟؟؟!!!!! ...... و بسیار خنده شد ولی گفتند نه عزیزم این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست همینطوری که لبخند هامون داشت کم رنگ میشد دیدم یک شماره تلفن نوشتند و روبروش هم نوشتند دکتر .... مخحتصص غدد و ... بعععععله من همونجا فهمیدم که یه خبرهایی هست ....... ولی اصرار شدید بر ادامه روند خود فریبی داشتم و هی می گفتم نه چیزی نیست خبری نیست ! یه غده چربی کوچولوئه و از این جور جملات خود انگیزه دهی ....... خلاصه یک جمله معروفی از خودم !!!! بععععله خودم!!! مگه من نمی تونم جمله بگم!!!؟؟؟؟ هیت که میگه اگه می خوایی بری با سرعت تمام برو ...... اصلاً شاهکاره جمله نیست که ....... خانمی که شما باشی این دفعه مطب بر عکس اون یکی هم خیلی شلوغ بود هم مریض ها رو که میدیدی جملات خود انگیزشی که هیچ خود انگیزه هم اگر بصورت مجسم می آمد و انگیزه بهتون میداد بازم حریف ترس شما نمی شد و اونجا بود که فهمیدم باید بفکر یه گور دو نبش اکازیون باشم بر چهارراه که دوستانی که حوصله هم ندارند لا اقل واسه آب خوردن و قضای حاجت هم شده یه فاتحه نصیب ما بکنند  !!!!!! (ادامه در پست های بعد )

با عرض شرمندگی به عللی که بعداً در پست های آتی انشاءالله خدمتتون عرض می کنم نمی تونم پست طولانی بذارم می فهمید نمی تووووووونم .......  واسه همین قضیه به این مهمی با شرح تفصیلات رو در غالب دو الی سه پست براتون می ذارم

یا علی(ع)

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : مریم

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیزتر از جانم

خواستم یه متن بلند و بالای عذر خواهی از دوستان بنویسیم و مراتب شرمساری و عرق شرم ریزندگی و ناراحتی و علت بد قولی خود را بیان نموده و شما هم گریه می کردید و می گفتید راست میگی مریم جون حق داری والا!!!! اصلاً می خوای کلاً نیا !!!!! اینقدر سختته !!! خلاصه دیدم از هر چه بگذریم سخن راست بهتر است خانم های گل آقاهای عزیز بنده تنبلی و کاهلی همی نمودم و علت دیگه ای هم در پس پرده وجود داشت که یعنیییییی اینقدر من نکته بین و نکته سنجم !!!!! که منی که اینقدر دری به دیر پست می ذارم دلیل داره اونم این که بقول معروف باید طبع نوشتن بجوشه وگرنه بارها شده مطلب نوشتم تا وسطاشم رفتم و بعد یهو به خودم اومدم دیدمخوب خانم مریم خانم که چی ؟؟! اصلاً خواننده این مطلب رو بخونه چی فکر میکنه مشتی درد و دل و اتفاقات روزمره که نشد حرف نشد مطلب!!! پاشو پاشو فکر نون باشه که خربزه آبه!!!! و اکثریت مطالب شامل همین اتفاق شده و این یکی هم هنوز معلوم نیست شاید بشه شاید نشه ....

به هر حال عارضم خدمت دوستان بنده سرپا تقصیر خیلی زیاد شعار بده تشریف دارم ..... بعله خواهر من تعارف نداریم که شعار شعار شعار .... همه زندگیمون تو شعار گم شده رفته ......اونایی که فکر میکنن پیرو آخرین مطلب عرض میکنم .... نخیر اونا رو بخشیدم و در کمال صحت و سلامتی روی دو تا پاشون دارند راه می روند و هیچ آسیب جسمی و روحی به لیست سیاه نرسید !!!!  نخیر بحث من سر اینه که بعضی وقتا آدم به یه جاهایی می رسه که می خواد زندگیش رو یه نگاه دوباره بیاندازه و ببینه که زهی خیال باطل آیه غیبت در مورد غیبت مثل خوردن گوشت برادر مرده ات میمونه رو همه حفظیم ولی موقعی که دو نفر میشیم هااااا گوشت که هیچ اصلاً آبگوشت بار می ذاریم که قشنگ ثواب!!!! گوشت برادر خوری رو به نهایت اعلا برسونیم !!!!

یا مثلاً می دونیم دروغ چقدر بده همه هم تا می گن دروغ میگیم من از دروغ متنفرم  و این خط قرمز زندگی منه!!! و به موقع خودمون با این دروغ خط قرمز که هیچی رنگین کمان درست می کنیم اینا یعنی شعار !!! به همن راحتی یعنی حرفی رو میزنی که خودت باورش نداری !!

ولی هیچ  نگران نباشید بازهمک مثل همیشه مریم !! این فیلسوف و جامعه شناس یگانه!!!!!!؟؟!!! به درد جامعه زودتر از همه!!!! پی برد آنی هم درمانش کرد!!!!!؟؟؟!! خوب دیگه تموم شد رفت !!!..... خوش آمدید ... انشاءالله سری بعد شامی ، ناهاری ، صبحانه ای !!!..... تشریف بیارید به مامان بابا سلام برسونید.....

خو عزیزم حل شد رفت ..... الان شما حس نمی کنی ولی درد تموم شده!!!؟؟؟!!

خوب از اونجایی دوستان احتمالاً دارند حمد شفا برای اینجانب قرائت می کنند ناچارم دریای علم بیکرانم رو دوباره به روی دوستان بگشایم!!!!!!!؟؟؟؟؟ و نفری یه پارچ بدم نوش جان کنند ....... دوستان شلوغ نکنند به نوبت !!!! ....

بعععله درد ما اینه که "منافع گرا "شدیم والسلام ...... دوستانی که سرشون گیج رفت از سنگینی بحث آب قند کنار دستشون باشه

بعععله منافع گرا شدیم رفته تعارف هم نداریم .... چطو می گم حالا اصلاً از خودم مثال می زنم .... بنده در برحه ی کوتاهی در حد چند ساعت(از بچگی تا یک سال پیش) !!!! یکمی در حد چند کیلو (20 کیلو)!!!!! اضافه وزن داشتم!!!! حتی آیینه هم به زبون اومده بود که بابا مریم خانوم عزیز حالا من هیچی که مجبورم روزی چند نوبت به روی ماهت خیره بشم و اندام باربی گونه  ات لذت ببرم!!!!!؟؟!! ولی یه رحمی به دکمه های مانتو بکن والا اونا گناه دارند !!!! خیلی کوچولو اند آخه!!!!! توانشون کمه نمی کشه این همه فشار رو !!!!!!؟؟؟!! و ما همچنان اونچه اون شاعر گرانقدر نظامی عزیز می گفت : اگر در دیده مجنون نشینی به جز از خوبی لیلی نبینی...... بودیم و همیشه نیمه های پر رو نگاه می کردیم.... که الحمد الله با توجه به وسعت لیوان از نظر عرضی(اشاره به همون اضافه وزن مختصره!!!!) کلاً پر بود خدا رو شکر و هر کی بر میگشت می گفت مریم چاق شدی ...... خونش رو خودش مباح اعلام می کرد و در اولین فرصت به دنیایی باقی می شتافتونمدمش (برای روح مرحوم دهخدا اجماعاً فاتحه قرائت کنید لطفاً همین الان بد جور لرزید!!!!! ) و خلاصه من می گفتم از دروغ متنفرم ولی از دروغی که مثلاً برنامه خریدی بود و خیلی نرم پیچونده شده بودم یا مثلاً دوستان پیتزا یا غذای بیرون بدون اطلاع من تناول کرده بودند و نگفته بودند !!! ولی اگه می گفتند مریم چقدر لاغری!!!! چقدر زیباتری با این اضافه وزن!!!!! اصلاً همه اشتباه می کنند مانکن یعینی هیکل تو!!!! چیه لاغر مردنی!!!!! خلاصه این چنین شخصی هرگز پیدا نشد ولی اگر میشد بنده از همین تربیون اعلام می کنم : سر و جان را فدایش می کردم!!!!! و در بهترین حالت دوستان اصلاً راجع به چاقی و لاغری صحبت نمی کردند و همین برای تضمین سلامتی جانی ایشان از نظر شخص بنده کفایت می نمود !!!!!

یعنی منافع من تو دورغ در این مورد بود ولی در بقیه موارد راست تو اون یکی موردا!!!!!

یا مثلاً غیبت اگر بنده در مورد یکی حرف که هیچی اگر مثال گوشت مردار و این حرفها رو فرض بگیریم بنده قشنگ چرخ می کردم اون گوشت مذکور رو و بعد تو پیاز و آبلیمو می خوابوندم و باهاش کباب تابه ای می زدم که باهاش 10 -20 نفر سیر بشن نه فقط خودم 10-20 نفر را هم آنی همراه خودم با اون طرف غایب بد می کردم و در این مورد من حق داشتم چون بنظرم همه باید می دونستند اونی که مثلاً بد ما رو گفته و با معیار گوشت یه سیخ جیگیری گوشت درست کرده و اخرش سه نفر اونم با ارفاق سیر که هیچ فقط مزه کردند من بجاش کاری کردم که تو محله اش هم نتونه سرش رو بالا بگیره !!!!!! یعنی در اینجا من که غیبت می کردم عین ثواب بود و تلافی ولی اون که غیبت می کرد جنایات جنگی و نسل کشی و فاجعه ی انسانی !!!!!

خلاصه عزیزان دل بنده که دیگه عرق شرم نمی ذاره بیشتر توضیح بدم از افتضاحات گذشته ام ولی شما به این موضوع فکر کنید ببینید اون کاری که می خوایید به نفع خودتون انجام بدید درسته یا نه ببینید جای اونا باشید هم همین فکر رو می کنید

حالا خودم بهتر می فهمم حدیث نورانی پیامبر اکرم حضرت محمد(ص) که می فرماید «ما کَرِهتَهُ لِنَفسِک فَاکرَه لغیرک و ما احببتَه لِنَفسِکَ فاحببه لاخیک تکُن عالاً فی حُکمِک» رسول گرامی اسلام ( صلی الله علیه واله) می فرماید: برای تلبّس به عدالت باید دو کار کنید: 1- آنچه برای خود نمی پسندید برای دیگران نپسندید، 2- آنچه برای خود می پسندید برای دیگران هم بپسندید

یعنی مریم خانم شمایی که شعار میدی انفاق خوبه چرا مردم انفاق نمی کنند حاضری یه لباس نو بدی به یه فقیر!!؟؟ مریم خانمی که میگی دروغ بده حاضری پای جون که هیچ پای آبروت میون باشه بازم راست بگی و خودت آبروتو ببری؟

من خودم به شخصه بعد از یه مدت که این موضوع ها فکر کردم تازه عظمت اهل بیت (ع) رو می فهمم ..... یکم فکر کنیم اونا هم انسان بودند از گوشت و خون و استخوان گشنه می شدند سردشون میشد گرمشون میشد .... ولی یه فرقی داشتند ..... منافع گرا نبودند ....یا علی(ع)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 26 اسفند 1394 :: نویسنده : مریم

سلام عرض می کنم خدمت تمام دوستان عزیز و همراهان همیشگی این وبلاگ که با وجود خلف وعده ها و دیر پست گذاشتن ها و هزار جور لنگ و لوک بازی های این وبلاگ هنوز موندند و ثابت کرند که نمی گذارند مریم تنها بماند !!!! و واقعاً زبان قاصره از تشکر از شما دوستان عزیزم خووووب البته در این که ما هم انصافاً کم نذاشتیم و همینطور مغز دوستان عزیز رو راحت رها نکرده و همینطور با دست علیل و شکسته و باند پیچی شده باز هم نوشتیم تا نشون بدیم بیدی نیسیتم که با این جور بادها بلرزیم البته فقط نسیم رو قول می تونم بدم در مورد طوفان و گرد باد و سونامی بنده معذورم!!! ..... خو بابا دسته بتن آرمه که نیست !!؟؟!!!........ بععععله خلاصه بگذریم شبه عیده و مطمئنن دوستان عزیزی که مثل بنده خیییییییلی زرنگ تشریف دارند و زود جنبیدند و خونه رو تکانده اونم با شدت 8 ریشتر الان یه استکان چای داغ (مثل تبلغ خدمات الکترونیکی بانک ها مثلاً!!!) برای خودشون ریختند و دارند با خیال راحت در حالی که شیرینی خونگی خودشون پختند رو می خورند به دوربین لبخند می زنند و تلویزیون می بینند .... خوب خوش بحالشون ...... ولی خوب من یه کوچولو .... خدا شاهده فکر کنی حتی یه اپسیلون از اینی که گفتم بیشتره دیگه هیچی هااا!!! یه کوچولو دیر جنبیدم و تازه روز 19 اسفند یادم افتاد مقوله ای به نام خونه تکونی اصلاً به واقع وجود خارجی داره و بععععله حقیقت داره و از اونجایی که همیشه حقیقت تلخه با چند تا شکلات یکم خودم رو تسلی دادم و سعی کردم تلخی حقیقت رو کم کنم و با یک بسم الله .. شروع کردم هر چند در گام اول که به آشپزخونه رسیدم کلاً تلخی به زهر مار افعی تبدیل شد و نزدیک بود جان شیرین رو در طبق اخلاص در راه خانه تکانی تقدیم کنیم که خوب همون شکلات خوشمزه که خورده بودم فسفر توی مغز مبارک آزاد کرد و گفتیم حالا روز اولی نمی خواد در حد المپیک بری تو میدون از همین حمام و دستشویی شروع کنی والا ثوابشم بیشتره کم کم که بدنت عادت کرد اصلاً کل خونه رو یه روزه بریز پایین و دوباره جمع کن!!!! البته اینجاش یکم فسفرش زیاد شده بود و داشتم توهم فانتزی می زدم کم کم ..... عجیب و غریب .....

ولی این ها اصلاً مهم نیست ...... نه خداییش لذت می برید انگار یه فیلم جنایی خارجی دارید می بینید!!!! اصلاً نوشته نیست که فوق فیلم اکشنه!!!!!  ......  اصلاً همش غافلگیری همش هیجان ..... هیییعی کیه که قدر بدونه ...... بععععله امروز حقیقتش می خواستم یکم راجع به خونه تکونی صحبت کنم ولی دیدم قصه هزار من میشه گفتم آقا مگه نمی گن دل تکونی خییییلی بهتر تره .... خوب دلت رو تکون بده .... هر چند خدا رو شکر به لطف دست راستمان که خیلی زود حوصله اش از قاشق سر میرود و ابراز خستگی می کند خیلی زود دست از غذا می کشیم دیگه شکمی در بدن نمونده ولی همون اندک شکم هم کمی تکاندیم و دیدم به به چقدر کینه توش مونده ..... چقدر از این و اون ناراحتیم ..... خلاصه گفتم مریم یا الان یا هیچ وقت ؟؟!!!...... خوب ربطش چی بود نمی دونم ..... همینطوری جو گیر شدم در یک اقدام ضربتی همه رو ببخشم در جا !!!؟؟؟!! .... گفتم خیییییییلی خوب بخشیدمتون!!!؟؟؟......به همین راحتی به همین خوشمزگی !!!...... ولی خوب این به نوعی خیلی خیلی تابلو خود فریبی بود دیگه ....خوب اونا دلم رو شکسته بودند ..... بهم حرفاییی زده بودند که خیییییلی برام سنگین شده بود ..... خلاصش گفتم مریم خانم اینطور نمیشه .....باید یه جور اساسی ببخشی ...... گفتم خوب دلم می خواد باهاشون حرف بزنم .... گفتم خوب بگم مثلاً خانم ... بنده به علت فلان حرفی که 8 ماه پیش زدی خیلی ناراحتم یالا اگه می خوای ببخشمت زود ازم عذر خواهی کن ..... بعدشم علامت میتی کومان رو بیرون بیارم بگم ..... همه توج کنید من مریم کومان نماینده حاکم بزرگ هستم احترام بگذارید .... بعععله تازه اگه بهترینشون هم باشه یا سریعاً زنگ می زنه تیمارستان یا میگه اصلاً خوب کردم که گفتم چارتا چیز جدیدم بهت میگم که حالت حسابی گرفته بشه ..... خووووب این که نتیجه نداد ..... ولی یه فکر بکر به نظرم رسید گفتم یه کاغذ بیارم بنویسم کی چی گفته ...... بعله شروع کردم نوشتن البته خلاصه مطلب رو وگرنه یه کتاب حرف بود ....... خلاصه یه صفحه A4 کامل نوشتم پشت و رو بعد شروع کردم امتیاز دادن ...... از 1 تا 10 که اون شماره 10 از نظر من خونش مباح بود و تنها با مرگش می تونست تقاص حرف زتش یا حرکت بدش رو بده!!!! خلاصه م این جوری خطرناکیم !!! حواستون باشه !! هیچ وقت یک مریم رو تهدید نکنید !!!! .... البته 10 فقط 2 تا مورد بود که از نظرم 20 بود ولی خوب تا 10 بیشتر نمره نداشتم !!! بعله اونایی که 1تا 3 بودند همون اول مورد لطف ملوکانه شخص والا مقام مریم قرار گرفتند و عفو خوردند و خوشحال و خندون در حالی که اشک تو چشمشون حلقه زده بود از صحنه خارج شدند !!! اونایی که 4 تا 6 بودند رفتند به مرحله بعد !!! تا ببینیم چی میشه!! خلاصه اونایی که 4 تا 6 بودند هم در مقایسه با لیست 7 تا 10 های ها اصلاً کاری نکرده بودند و گذاشتم به مرور خاطرات که خیلی هاشون رو خودم از طرف خودم براشون وکیل استجاری درجه یک گرفتم و واسشون دلایل تراشیدم که خوب شاد اون به این دلیل این رو گفته یا اون به دلیل این کارو کرده ..... خلاصه اونا رو هم بعد چند روز بخشیدیم واقعی ها یعنی دیگه کلاً پروندشون رو بستم گذاشتم کنار ..... ولی اون 7 تا 10 دیگه شرمنده اخلاق همتونم اصلاً راه نداره و به فکر خرید اسلحه و تجهیزات جهت ترور تک تکشون به فجیع ترین وضع ممکن به هلاکت برسونم!!!؟؟؟!!!! تا نشون بدم که الکی نیست خواهر من ما با کسی شوخی نداریم !!!؟؟؟!به جون خودم اگه راه داشت می بخشیدم ولی نمیشه....!!!! خلاصه دیگه گفتم نمیشه که نمیشه اصلاً نمی تونم ببخشم یعنی اگه ببخشم ببخشید دیگه خیلی سیب زمینی تشریف دارم..... خلاصه این لیست سیاه موند واسه وقتش!!! خانمی که شما باشی ما همینطور تازه اگه یادمون هم رفته بود دوباره یاد حرفاشون و کاراشون میوفتادم و تو دلم هی خط و نشون می کشیدم که این سری که دیدمشون چه حالی ازشون بگیرم ...... بععععله نتیجه اخلاقی لیست ننویسید وگرنه ممکنه شب عید به جرم قتل در زندان به سر ببرید!!! ؟؟؟؟!!!! ...... جدای از شوخی ....ما همچنان اصلاً از فکر بخشش کلاً بیرون اومده بودیم و می خواستیم فقط تلافی کنیم !!!!....... تا این که یک روز همینطوری اتفاقی که داشتم وب گردی می کردم به این حدیث بر خوردم رسول اكرم صلى ‏الله ‏علیه‏ و ‏آله : إِذَا كَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ نَادَى مُنَادٍ مَنْ كَانَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ فَلْیَدْخُلِ الْجَنَّةَ فَیُقَالُ مَنْ ذَا الَّذِی أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ فَیُقَالُ الْعَافُونَ عَنِ النَّاسِ هنگامى كه بندگان در پیشگاه خدا مى ‏ایستند، آواز دهنده ‏اى ندا دهد: آن كس كه مزدش با خداست برخیزد و به بهشت رود. گفته مى ‏شود: چه كسى مزدش با خداست؟ مى ‏گوید: گذشت كنندگان از مردم.))(بحارالانوار ) خوب یکم نرم شدم ولی شاهکار می دونید کجاست این حدث هست که واقعاً زیباست رسول اكرم صلى ‏الله ‏علیه‏ و ‏آله :مَن كَثُرَ عَفوُهُ مُدَّ فى عُمُرِهِ؛هر كس پر گذشت باشد، عمرش طولانى شود. (اعلام دین) که این حدیث با علم امروز ثابت شده است ادگار گابریلو “، روانشناس مركز درمانی فیلادلفیا، معتقد است كه بخشش جایگزین بسیار مناسبی برای خشم و انتقام است او می گوید: بخشش حداقل می تواند از 2 طریق تأثیرات مطلوبی به جای بگذارد. یكی كاهش استرس ناشی از نبخشیدن (كینه توزی) است كه آمیزه ای از ترشرویی، عبوسی، خشم، خصومت، نفرت و ترس را ایجاد می كند. این حالات تأثیرات فیزیولوژیك خاصی مانند بالا بردن فشار خون و اختلالاتی همچون بیماری های قلبی- عروقی، اختلال در سیستم ایمنی بدن و احتمالا اختلال در كاركردهای سیستم عصبی و حافظه را از خود بر جای می گذارد. در واقع هرگاه كینه را به دل خود راه بدهید خود را در معرض یك مسئله حاد جسمی قرار داده اید. براساس تحقیقات انجام شده، معلوم شده افرادی كه با دوستان، آشنایان و بستگان خود ارتباط بهتر، بیشتر و مطلوب تری دارند، نسبت به دیگر افراد از سلامت بیشتری برخوردارند بخشش خود و دیگران با كاهش ناراحتی های روحی از جمله احساس بی حوصلگی، ناامیدی و عصبانیت مرتبط است. به طور كلی بیشتر مردم نیاز دارند درباره بخشش آموزش و یادگیری داشته باشند تا بتوانند همدیگر را ببخشند. بسیاری از تحقیقات نشان می دهد كه بخشش به طور مستقیم بر هیجان عصبانیت به وسیله كاهش شدت آن در قلب و فكر اثر می گذارد و یا این حدیث که باز با علم امروز ثابت شده امام حسین علیه ‏السلام :إِنَّ أَعفَى النّاسِ مَن عَفا عِندَ قُدرَتِهِ؛با گذشت‏ ترین مردم، كسى است كه در زمان قدرت داشتن، گذشت كند.( الدرة الباهرة) آنتونی ادوارد نویسنده كتاب “گذشت داشته باش ” می گوید: “بخشش یك فرآیند است، نه یك عمل لحظه ای برای این كه بخشش اثربخش و شفادهنده باشد، باید در وقت مناسب صورت بگیرد خلاصه دوستان گلم این شده که خییییلی خیلی نرم شدم که ببخشمشون و تا حدود زیادی هم موفق شدم و انشاءالله بزودی کلاً بخشیده می شوند . پیشاپیش سال نو مبارک انشاءالله در سایه سار امن اهل بیت(ع) همیشه سالم و خوشحال باشید .
یا زهرا(س)
 
 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 19 بهمن 1394 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام عرض می کنم خدمت تمامی خواهران و برادران عزیزتر از جانم .

خوب الوعده وفا ...... گفتم زود به زود پست می ذارم انشاءالله بفرمایید ...... این هم پست زود ..... دیگه چی می خوایین؟؟!!! .... نه والا ..... دیگه چی می خوایین؟؟!!!

بععععله جونم براتون بگه بعد از پست اندر احوالات فرنگستان که همونطور که دیدید برای ایکبار هم که شده به لطف خدا فرار مغزها صورت نپذیرفت!!!!!!؟؟؟!!!! ..... و یکی از نوابغ هستی که دهر تا بحال به خودش ندیده!!؟؟!! و نخواهدم دید !!! .... در کشور عزیزمان باقی ماند تا دوستداران علم و دانش در همین ایران... تهران خودمان !!! ....از حضور بنده کسب فیض کنند .... حالا اینکه دیگه کسی دنبال کسب فیض که هیچی دنبال کسب علم هم نیست ..... البته اون قسمت کسبش درست شده هاااا همه تو همون کسب موندند و متاسفاته هنوز به بخش دومش که فیض ، کمال و علم باشه نرسیدند و ما همینطور چون کوه علم که بحالت استند بای رفته باشه منتظریم !!!! ..... منتظر لا اقل یک کسب سلام کن ناقابل .... یا یک کسب تحویل گیر که اندکی از علم بیشمارمان را تقدیم کنیم که متاسفانه هنوز که هنوزه شناخته نشدیم !!! ..... هیعییی زمونه !!!..... دیگه چه کنیم دیگه !!!.....

بععععله متسفانه الان دیگه همه دنبال کسب مال هستند و دیگه کسی به منابع علم و دانش مثل من!!!!حتی نگاه هم نمی کنه چون بقول معروف چیزی از بغل این قسم آدمهای مثل من در نمیاد که نمیاد !!؟؟!!!تازه اگه این عالمان و دانشمندان یکم عین بنده خوش اشتها هم باشند!!!که دیگه فبها المراد !!! ..... علاوه بر اینکه کسب مال نمی شه کسر مال و مواد غذایی هم میشه!!!؟؟!! ..... پس همون بهتر که عطاش رو به لقاءاش ببخشیم!!

خلاصه در این راستا امروز می خوام در خصوص یک مساله بسیار مهم بحث کنم حالا بنده که جزء علم و دانش فراوان چیزی ندارم ببخشم ولی اونایی که ته جیبشون اصطلاحاً پر هست و دستشون به دهنشون می رسه آیا وقتی می بخشند واقعاً می بخشند یا اونم حساب شده است و دارند کسب می کنند .....

حالا عرض می کنم خدمتتان یادمه در دوران دبیرستان بهترین دوران زندگی من بود !!!!.... چرا ؟؟!! چون یک مدت بود یک دکتر مهربان پیدا شده بود و یک رژیم خیلی اصولی و قشنگ بهم داده بود که بنده 12 کیلو وزن کم کرده بودم و تازه اش هم لباس های مامان اندازه ام میشد !!...... و فکر کنید ؟؟!!!.... من!.... کمد لباس های مامان...... آئینه ..... من این همه خوشبختی که محال هم نبود و واقعاً بود.... ولی ......یک ولی ی گنده این وسط وجود داشت .... مادر بی نهایت روی لباس هاشون حساس بودند ..... و به محض نزدیک شدن بنده به کمد ایشان دزدگیر ذاتی مادر شروع به کار می کرد !!! اصلاً من نمی دونم چطور می فهمید من دارم می رم سر کمد لباس هاش ..... و از آشپزخونه سریع خودشون رو به اتاق می رساندند و اگردر حال ارکتاب جرم بودم که ..... خوب خدمتم می رسیدند!!!! و با همون کفگیر یا ملاقه یه هر چیزی به غیر از چاقو ....بنده رو مورد عنایت خاص قرار می دادند  ... و اگر نزدیک کمد بودم  که داد و بی داد راه می انداختند مگه تو درس و مشق نداری!!! برو سر درست ..... و اگر نزدیک اتاق منو می دیدند به همون چشم غره بسنده می کردند!!.... و خلاصه این عقده در دلم ما هی ریشه می دواند که اون لباسی که زن عموی بابام از فرانسه خیلی سال پیش برای مادر آورده بود و جالب اینکه مادر هم اصلاً این لباس رو نمی پوشید!!!! با جان و دل بپوشم و زیپش هم بکشم بالا !!!!!چون برای بالا کشیدن زیپش مشقاتی باید میدیدی که واقعاً طاقت فرسا و جانکاه بود ..... و اینم بگم بنده دو سه بار عملیات نا موفق پرو لباس رو انجام داده بودم ولی این زیپ ذلیل مرده اش که من نمی دونم چه حکمتی بود که اینقدر بد دست باشه !!! بسته نمی شد!!! و از ترس اینکه یک وقت در اثر مداومت در بالا کشیدن و زیپ و جا زیپی با هم یکجا در بیاد !!!علی رقم تلاش بسیار کار را نیمه کاره رها و حسرت به دل صحنه جرم را ترک می کردم!!!!

خلاصه تا اینکه یک روز تصمیم مهمی گرفتم  و اون ...(بقیه در ادامه مطلب)

 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 14 بهمن 1394 :: نویسنده : مریم

بسم الله الرحمن الرحیم.

 

سلام عرض می کنم  خدمت تمامی دوستان عزیزم بابت غیبت و دیر پست گذاشتن بازم مثل همیشه شرمنده روی ماه تک تکتون هستم هیچ حرفی هم توش نیست!!!

قول میدم اگه خدا بخواد بیشتر و زود به زودتر پست بذارم .......

خانم گلی که شما باشید یادمه اولین سری که سودای مهاجرت!!! به سرم زد!! دوم راهنمایی بودم که یکی از دوستان نچندان صمیمی اینجانب یعنی سارا که از اون دخترای مثلاً خییییییلی باکلاس مدرسه بود هر جا نشست گفت ما تا چند ماه دیگه میریم USA !!!..... هییییی واقعاً دلم می خواست خفه اش کنم وقتی با لهجه بیشتر شبیه بربره ای اش و صدای مزخرف تو دماغی اش پشت چشم نازک می کرد و عینهوو خانم تناردیه نگاهت می کرد و خیلی ریلکس و با فخر فروشی خاصی می گفت برای من که دیگه درس و مشق اهمیتی نداره ما کلاً داریم میریم USA ....... البته نگران نباشید کارت پستال می فرستم براتون!!!!؟؟؟!!!!

همه بچه های کلاس هم ندید بدید!! چنان دورش رو می گرفتند که انگار سفیر کدوم کشوری هست خانم سارا خانم!!! خلاصه روحیه منم ظلم ستیز!!! یکمم هم ژان وانژان و رابین هود و همین فردین خودمان را هم قاطی کنید !!! یعنی همچین شخصیتی دارم من هاااا!!! بازم بگید مریم کم الکیه !! نه ..... بگید دیگه!!؟؟!! خلاصه وقتی که دیگه آمپر جوش به نزدیکای نقطه 100 نزدیک شد و بی اغراق فشار 100 کیلو پاسکال تو مغزم حس می کردم یهو بی مقدمه همینطوری الکی برگشتم محکم دست سارا خانم خارجکی رو گرفتم و گفتم تو فکر کردی کی هستی که این همه دور برداشتی بابای من تا حالا کمه کم 10 بار!!! آمریکا و فرانسه و آلمان رفته و برگشته!!!! منتها ما مثل بعضی ها ندید بدید نیستیم !!!؟؟!!؟؟!تا یه بلیط اتوبوس!!!! واسه امریکا گرفتیم همه جا بشینیم پز بدیم !!!!!

بعله شما فکر کن گوشت بز که به دیر پزی معروفه در همیچین فشار و دمایی عین کره میشه در این شرایط چه انتظاری از مغز من دارید!!! نه یعنی فکر کرید من اصلاً می تونستم تو همچین شرایطی فکر کنم!! همیم که زنده ام حکم معجزه رو داره!!بر خواهر من .....برو خدا رو شکر کن ... وگرنه کی می خواست واستون همچین وبلاگ وزینی!!!؟؟؟ بزنه ..... برو عزیزم!!!!!

خلاصه در کسری از ثانیه وقتی چشمهای گرد و دهن های باز بچه رو دیدم تازه متوجه عمق فاجعه شدم !!! و در همون کسری از ثانیه فهمیدم که چه اشتباه مهلکی مرکتب شدم و درست یک ثانیه بعد از همون کسر از ثانیه بغض گلومو گرفت و 3 ثانیه بعد با چشمانی اشکبار جمع رو ترک کردم .....

در حالی که کارگردان هنوز در حال تجزیه تحلیل سوپر اکت های اینجانب بود و همه عالم متحیر این عمل فجیع بنده خیلی بی سر و صدا(البته نمی دونم چرا بلند بلند گریه می کردم ولی اصلش باید بی سر و صدا می بود!!! ..... حالا شما گیر ندید دیگه این همه واکنش در اون زمان کوتاه خداییش کل مراسم اسکار و خرس طلایی و گلدن گلاب رو جارو میکنه !!!!!...واسه یک گریه بلند یا بی صدا که آدم همه چیز رو خراب نمی کنه) بععله همینطور که گریه کنان و اشک ریزان و هق هق کنان و شیون کشان داشتم به سمت در خروجی (البته قبلش می خواستم یه سر برم آبی به سر و صورتم بزنم که بعد برم به سمت خروجی) که یهو محکم خوردم تو شکم خانم کمیلی ..... ناظممون که انصافاً با اینکه خیلی عصبی بود و همه بچه گربه می شدیم پیشش ..... منم اصلاً نفهمیدم کی بود و چی شد ..... همینطور انگار مسیر رو کنترات گرفته باشم به مسیر ادامه می دادم!!! که خانم کمیلی داد زد آهای (اسم فامیلم رو صدا زدند) .... کجا؟؟!! ..... چی شده باز...؟؟!!! این باز ماجرا داره که بماند فقط در همین حد بدونید پرونده انباظی مجرم درجه اول بودن و شراکت در ارتکاب جرم اینجانب به تنهای با کل جرایم انظباطی مدرسه برابری می کرد بطوری که من و خانم کمیلی اگر یک روز همو نمی دیدیم اصلاً روزمون شب نمی شد !!! ...... خلاصه ما هم ایستادیم و جماعت بهت زده هم پشن خانم کمیلی ......خانم کمیلی با همون لحن خشک و جدی همیشگی گفت خوب ....تعریف کن ببینم باز چه دسته گلی به آب دادی ..... منم که همینطور محو تماشای اثر هنری که در اثر سقوط اشکهای مروارید گونه ام از روی گونه های چون پرنیان سفید روی موازائیک های قدیمی مدرسه بودم .... ناگهان خانم کمیلی دستم رو محکم کشید و کلاً اثر هنری اشکها رو به لقاالله پیوند زد ویحتمل چند تا از موریگ های دست بنده رو هم به همون اشک های ضمیمه کرد تا تنها نباشند ماشاء الله زور خیلی زیادی داشتند تو راه هم هی خط و نشون می کشیدند که این دفعه اخراج رو شاخته !!!!..... معلوم نیست چه دسته گلی به آب دادی که اینطور داری مظلوم نمایی می کنی!!!!..... حالا نشونت می دم!!! ..... خیال کردی الکیه ....... همین امروز تکیلفم رو باهات معلوم میکنم. ..... هی میگم درست میشه !!! ....ولی نه انگار تو درست بشو نیسیتی ...... همون دفعه قبلم بی خود به خانم مدیر نگفتم .....

خلاصه مثل همیشه تا دم در مدیر مدرسه رفتیم ..... و نمی دونم با اینکه به تعداد روزهای تحصیلی من این صحنه رو تجربه کرده بودم چرا هر دفعه عین دفعه اول با هر سانتی متری که به اتاق نزدیک میشیدم عین کسی که قربانگاه می ره شروع به التماس و شیون و زاری می کردم !!!! ...... خلاصه پروسه پاچه خواری و عذر خواهی !!! آغاز شد.... و باز هم  خانم کمیلی بعد از چند بار انکار و اصرار بنده قبول کردند که من به کلاسم برم و مثل همه صدها باری که اگه تکرار می کردم !!!اخراج و پرونده ی زیر بغل بود!!!! راهی کلاس شدم ..... و بی جرم و جنایت و مشخص شدن اصل ماجرا هم تنبیه شدیم هم اعمال قاونو و هم عفو شامل حالمون شد!!!! یعنی همچین شخصیتی هستم من!!! ولی اصل بدبختی تازه شروع شده بود من با سوال های بی پایان بچه ها چی کار می کردم !!!؟؟؟!! خلاصه منم که دیدم خیلی اوضاع خرابه اون روز خودمو به افسردگی و دلشکستگی زدم و هر کی هر سوالی از فرنگستان و سوغاتی هاش و بابام چی تعریف کرده و ما رو هم برده یا نه؟!! می پرسدند همینطور مات نگاهشون می کردم و خودشون هم می فهمیدند که اگر یکم دیگه بمونن ممکنه به جرم شریک جرم با من شدن بابت گریه و شیون توسط خانم کمیلی مورد عنایت قرار بگیرند و به یه بدبختی اون روز رو سر کردم ..... که ناگهان فکر مهاجرت به ذهنم خطور کرد !!! .....وکسی هم نگفت آخه دختر خوب چرا؟؟!!! ....... فازت چیه اصلاً؟؟!!!؟؟ اصلاً می دونی آمریکا کجای نقشه است؟؟!!!

خوب آدم مستقل بودن و نابغه بودن !!! این بدی ها رو هم داره خوب؟؟!!!!! کسی درکت نمی کنه!!! که بخوای باهاش درد و دل کنی!!!؟؟!! بعله و این تصمیم رو به محض اینکه با پدر مطرح کردم بعد از نجات از پارگی روده ی ایشان از ترکیدگی از فرط خنده توسط لیوان آب مادر با چشمانی غرق اشک خنده به من نگاه کردند و گفتند: مریم تو خوبی؟؟!!! ..... ببینم بازم هله هوله خوردی مسموم شدی؟؟!! ...... آمریکا ؟؟!!! ...... پاشیم بریم آمریکا زندگی کنیم؟؟!!! و باز ریسه رفتند از خنده!!! و بنده هم همینطور عین ماست وا رفتم ..... و گفتم خوب چه عیبی داره تازه زبانم هم خوب میشه!!!؟؟؟ ....... و دیگه پدر داشتند کبود میشدند از فرط خنده که مادر با عبانیت گفت : صد دفعه نگفتم حواست به درس و مشقت باشه ... بجای اینکه واسه من نمره های خوب بیاره می گه بریم امریکا!!!؟؟؟ ..... خوب مجبور بودم می فهمید مجبووووور؟؟!!! خلاصه اونشب هم با دنیایی از غم و انده به تخت خواب رفتم و برای اولین بار آرزو کردم که ایکاش بمریم و فردا مدرسه نرم!!!

ولی خوب فرا شد و باید می رفتم ..... و مهمتر از اون اگر کم می آوردم و می فهمیدند که کم آوردم واویلا باید دیگه واقعاً پرونده ام رو زیر بغلم می زدم و با دنیای علم و دانش خداحافظی می کردم و بقول مامانم رخت شور و کهنه بچه شور می شدم!!!!! ..... که خوب خدا رو شکر با اختراع ماشین لباسشویی و پوشک های آماده خیالم از این بابت تا حدودی راحت بود !!!!!

خلاصه در راه مدرسه...(بقیه در ادامه مطلب)



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مریم
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :